جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

روز قدس و سوراخ و آبستنیِ منطقه و کار نیک من...

1- تلویزیون داشت با چند تا دختر به‌قول خودشون بدحجاب و آرایش کرده و چند تا پسر خوش‌تیپ و ژل‌زده مصاحبه می‌کرد.
طبق معمول این روزا دیگه. فردا روز قدسه.
فکر کردن حالا که ریش‌دار و چادری اگه بگن برید راهپیمایی، هیچکی نمیره، لابد این تیپا بگن همه پا می‌شن می‌رن!
دختری با رژ صورتی براق و مژه‌های چنددور ریمل زده با احساس می‌گفت:
اگر اسرائیل از بین بره ما می‌تونیم یه نفس راحت بکشیم!
پسره می‌گفت: اگر اسرائیل -این لکه‌ی ننگ- از روی نقشه پاک شه، ما خیلی راحت به هر چی می‌خواهیم می‌رسیم.
دختر مکش‌مرگ‌مای دیگری گفت: این جرثومه‌ی فسادو باید از روی کره‌زمین محو کنیم تا دنیا برای همه گلستان بشه.
و همه در صلح و آرامش و راحتی به سر ببرند.و...
و هزار تا فحش نثار بوش و شارون و کاندولیزا و... که نمی‌ذارن دنیا گلستان بشه.

چشمامو می‌بندم. وای... یعنی اسرائیل اگه از بین بره آلودگی هوای شهرها از بین می‌ره و می‌تونیم نفس راحت بکشیم!
اگه اسرائیل از بین بره، اجاره‌خونه‌ها ارزون می‌شه!
نه اصلا خونه و ویلا ارزون می‌شه!
کار با حقوق بالا گیرمون میاد!
ماشین آخرین سیستم می‌خریم و تو خیابون‌های تمیز ویراژ می‌دیم
!رشوه‌خواری از بین می‌ره!
دیگه ثروت این مملکت مال آقازاده‌ها و آخوندزاده‌ها نیست!
رفاه به تساوی بین مردم تقسیم می‌شه!
هیچ‌جا فقیری نمی‌مونه!
اعتیاد از بین می‌ره!
دموکراسی میاد و دیگه حکومت ارث بابای بعضیا نیست که عین زالو بچسبن بهش!
دیگه هیچ درختی قطع نمی‌شه و دیگه تو ساحل دریا کسی آشغال نمی‌ریزه!
ذبیح‌الله بیچاره دیگه مجبور نیست برای پول جمع کردن برای مغازه و ماشین نو این‌همه دنبال نذری بره و خودشو سبک کنه.
حاج‌آقا دیگه نمی‌ره روی حاج خانم هووی صیغه‌ای بیاره. و...

اگه این‌طوره منم فردا برم راه‌پیمایی:)
یا پاک‌کن بردارم نقشه‌رو محو کنم؟

2- این همه تابلو‌های "عکس‌برداری ممنوع" جلوی زندان‌ها و پاسگاه‌ها و وزارت‌خونه‌ها و خونه‌های کله‌گنده‌های حکومت دیگه یعنی "کشک"وقتی با "گوگل ارت" می‌تونی حیاط و باغچه و حوض و حتی کولر رو پشت‌بام خونه‌ی خودت رو هم به راحتی ببینی، دیگه این‌همه وسواس برای چیه.

3- یه سوراخ گنده در شرق سیبری.
گفتم که با گوگل ارت می‌شه تموم سوراخ سمبه‌ها رو رصد کرد...

4- من: آقا من اومدم برای جواب و بعد ارسال کردنشون به فلانجا.
آقای متصدی تپل و چشم‌آبی حدود 35 ساله: مگه شما هم مدارک داده بودید؟
من: بله. مگه یادتون نیست؟
حدود یک‌هفته پیش.
متصدی ت و چ آ(تپل و چشم‌آبی): قبضتون؟
من: ئه! یادتون نیست؟ گفتید قبضم تموم شده من شمارو یادم می‌مونه.
ت و چ آ: شما رو یادمه. اما یادم نیست مدارک داده باشید.
من یه کم هیجان‌زده: چطور یادتون نیست؟ تو پوشه‌ی قرمز. گذاشتید تو اون کشو. خواهش می‌کنم پیداش کنید. برام خیلی مهمه. مهلتش هم که تا فرداست.
کشو رو عصبی می‌گرده. اون یکی کشو رو هم همینطور.
همه رو محکم می‌کشه بیرون و با سرو صدا می‌ده تو. و من با نگرانی و انتظار به این حرکات چشم دوخته‌م.
ت و چ آ ی ما دیگه تقریبا داد می‌زنه: گفتم که نیست!
لابد چیزی کم‌و کسر داشته بهت پس دادم. زدی گور و گمش کردی می‌خوای بندازی تقصیر من.
من در حالیکه سعی دارم آروم باشم: نمی‌خوام بندازم تقصیر شما. شما هم کارتون زیاده و یادتون نمونده. اصلا تقصیر منه که یه رسید ازتون نگرفتم.
ت و چ‌آ با فریاد: حالا خانوم بزرگواری هم می‌کنه!
خانوم! شما به من مدارک تحویل ندادید. روشن!؟
رو صندلی‌اش پاشده بود و در حالیکه چشماش از عصبانیت قرمز شده بود داد می‌زد:
با هوار: حالا برو بذار به کارم برسم! (فکر کنم از اینجا به‌بعد بود که دیگه تو خطابم کرد)
من امثال تورو می‌شناسم. یه چیزی گم می‌کنید می‌گردید دنبال مقصر.
مردم توی صف شروع می‌کنن به پچ‌پچ و غرغر
.من درحالیکه نهایت سعی‌ام رو می‌کنم که مقابله‌به‌مثل نکنم: آقا چرا داد می‌زنی؟ باور کنید مدارکم رو دادم. حالا اگه گمش کردید من شکایتی ندارم.
( نمی‌دونم چرا گاهی این‌طوری از حقم می‌گذرم. چندبار شده از دست کارمندای بی‌ادب به رئیس بخش شکایت شفاهی کردم. اما مدتیه بی‌خیال‌تر شدم.
فکر کنم می‌ترسید به رئیس بخشش بگم و اون بفهمه مدارکو گم کرده و بیکار بشه.
درسته شاید این گم‌شدن، به نوعی سرنوشتمو عوض کنه اما ...همکاراش چپ‌چپ به من و اون نگاه می‌کردن. نمی‌فهمیدم منو مقصر می‌دونن یا اونو.
گفتم آقای محترم چرا این‌قدر عصبانی؟ بیایید یه کم فکر کنید ببینید می‌تونید راه‌حلی برام پیدا کنید؟
ت چ آ دیگه شروع کرد به یه عالمه توهین و فحش و جیغ و داد و... حتی حالت حمله به خودش گرفت.
من غمگین از سالن اومدم بیرون. چرا این‌قدر به خونم تشنه بود؟ واقعا مدارکمو اون گم کرده؟ همکاراش اشتباهی برش داشته بودن؟ چرا این‌قدر عصبانی بود؟ چرا من این‌قدر بدشانسم.
طبق معمول وقتایی که نمی‌تونم به کسی مثل خودش پرخاش کنم ،یکراست رفتم خونه نشستم یک‌فص گریه کردم. البته به هیچ‌وجه پشیمون نبودم که به توهین‌هاش جواب ندادم. نمی‌دونم چرا بیشتر دلم براش می‌سوخت تا اینکه ازش بدم بیاد.

گذشت و گذشت. تا اینک ده روز بعد ساعت هفت‌ونیم صبح تلفن زنگ زد. منم نیمه‌خواب. آقایی پشت خط بود و به محض اینکه مطمئن شد خودمم، شروع کرد به معذرت‌خواهی. اولش گیج بودم ولی تا گفت که مدارکم پیش اون بوده شناختمش تپل چشم‌آبی رو.
رفتم مدارک رو بگیرم. اونجا دیگه صفی نبود که شلوغ باشه. وقت ارسال گذشته بود.
تا رسیدم، از پشت پیشخوان پرید جلو تو سالن. تقریبا برام تعظیم می‌کرد. همکاراش یه‌جوری نگاهش می‌کردن. گفت که اشتباهی با یه سری مدارک دیگه گذاشته‌بودش در یه کمد دیگه در اونور سالن.
گفت خیلی متاسفه که شانس بزرگی رو ازم گرفته و کلی باعث ضررم شده.
گفت حاضره هر جور بخوام جبران کنه. گفت که خیلی متاسفه که این‌قدر بهم توهین کرده. از زور شرمندگی شب نتونسته بخوابه و وجدانش ناراحته. گفت نفهمیده چرا نرفتم شکایت کنم.
گفت چرا این‌همه توهین کردم هیچی نگفتی؟
گفتم یاد داداشم افتادم. به‌خودم گفتم فکر کن داداشته که الکی عصبانی شده.
گفت: از شما درس بزرگی گرفتم
.گفتم : من هم درس بزرگی از شما گرفتم.
با عجب گفت چه درسی؟
گفتم : با اینکه من معمولا مثل شما رفتار نمی‌کنم. ولی فکر کنم اگر من به جای شما بودم زنگ نمی‌زدم که بگم اشتباه کردم!
از نظر من شما مرد شجاعی هستید
.لبخند زیبایی روی لبانش نشست و همکاراش هم که همه آماده بودن دعوایی تماشا کنن به مقر(صندلی‌های) خودشون بازگشتن!

و اما بعد...
مدارکمو که داد اصرار کرد فیش پرداختی‌مو از جیبش بده، چون دیگه به‌درد نمی‌خورد.
قبول نکردم. اما وقتی پرونده رو تو خونه باز کردم دیدم پولو گذاشته تو یه پاکت.فردا رفتم پس بدم دیدم رفته مرخصی. یک‌ماه دیگه رفتم دیدم منتقل شده به اداره‌ی دیگری از اون شرکت. دوستش گفت همه‌ش وجدانش ناراحت بود و می‌گفت طفلک اون خانم هر چی بهش توهین کردم هیچی نگفت!

پ.ن.شاید اگه منم دوسه‌تا بهش فحش داده‌بودم این‌جوری وجدان‌درد نمی‌گرفت...
پ.ن.2همیشه‌هم این‌جوری آروم نیستم‌ها...

5- حمله‌ی قریب‌الوقوع آمریکا به ایران..
.منطقه شدیدا آبستن شده..
.پدر بچه کیه؟:)

6- ...جواب‌های خنده‌دار به سوالات ریاضی
من که هنوز در کف اون جواب یکی‌مونده‌به‌آخری‌ام.
همون که زیرش نوشته: این دیگه آخرشه!
7- ماجرای دیدار "ماه تمام" از یک کلنی....

8- سیرپرست رو که می‌شناسید؟
همون که زیر نوشته‌های دکتر امید افاضات خوبی می فرماید.
چی شده؟خودش یه وبلاگ زده....

9- یه عکس مبتذل:)
ببخشید. از دستم در رفت.
اگه گفتید فرستنده‌ی این عکس اهل کدوم شهره؟:))
جواب همین سوال دوم لبخند به لبم آورد.

10- دخترسنگ‌نورد محکم باش...
پیروز و پاینده‌ باش
چون صخره‌ها سرسخت در حوادث باش...
رو در کوه و صحرا،‌ جسم و جان بیارا ، بین آفتاب زیبا را...

من هیچوقت تو سنگ‌نوردی‌هام مانتو روسری نپوشیدم.. با بلوز‌شلوار( بلوز بلند البته. و کلاه) مانتو خیلی دست‌وپاگیره و زیر مقنعه هم آدم لابد شرشر عرق می‌ریزه. اما بازم دمت گرم. آفرین دختر سنگ‌نورد. چه به اجبار تنت کردی و چه به اختیار خود!

نظرها در زیتون دام کام

نظرها در زیتون بلاگفا

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

آذرم ، جیگرم!

چون از این پست ابراهیم نبوی خیلی خوشم میاد همه رو کپی می‌کنم اینجا:

تصویر آذرفخر، پس از 25 سال، عکس را در خانه دوستی حوالی ساکرامنتو گرفتم.
(البته عکس آذر با سایه‌ی داور:) هرکاری کردم آرشیو وبلاگم دیگه عکس قبول نمی‌کنه و مجبور شدم عکس رو از سایت نبوی بدزدم. امیدوارم این کار منو ببخشه. خدا ببخشه)

پیاده شدن از هواپیما در فرودگاه سانفرانسیسکو جالب بود. پرواز داخلی بود و به سرعت برق و باد بیرون اومدم. پائین پله، آذر، همون که ماها از بچگی بهش « صدی» می گیم، انتظارم رو می کشید.
بعد از 25 سال می دیدمش، 25 سال، می فهمی این یعنی چی؟ دیدمش با چشمانی جستجوگر در پیراهنی قرمز و موهایی که کوتاه شده بود و تصویر رویایی من از او همیشه با موهای بلند بود. فورا شناختمش. انگار که این 25 سال اصلا نگذشته بود. احساس نمی کردم پیر شده. شاید کمی تغییر شکل داده بود.
اول بغلش کردم، بعد کمی ازش فاصله گرفتم و نگاهش کردم. مثل یک عکس گرفتن بود. مثل اینکه تصویرش رو در ذهن ثبت کرده باشی. پس از سالها که به چهره اش فکر کرده بودم و تصورش کرده بودم، حالا دیگه می تونستم خودش رو نگاه کنم. نمی دونم چرا در تمام این سالها عکسش رو هرگز برام نفرستاده بود. شاید نمی خواست که خبر گذشت این 25 سال رو در خطوط چهره اش بخوانم. بغل کردن، احساس کردن و بوئیدن و سکوتی که جلوی کلمات مزاحم رو گرفته بود، ساده ترین و صمیمانه ترین کاری بود که برای باور کردن گذشت این 25 سال، می شد انجام داد. وقتی «صدی» رفت، جوانکی 22 ساله بودم و حالا که آمده ام، مردی میانسال و خاکستری ام.

یک ایرانی برای مرام خودش را جر می دهد
گفت: برویم و چمدانها را بگیریم. رفتیم به قسمت چمدانها. اینجا دیگر برخلاف واشنگتن، همه چیز راحت بود. چمدان بنفش خیلی زود پیدا شد. بنفش که نه، سورمه ای. پیش از آنکه چمدان خودم به دستم برسد، مردی، که به نظرم هندی می آمد، منتظر چمدان بزرگ قرمزش ایستاده بود. چمدان قرمز و بزرگ مرد چرخید روی ریل چمدان ها و از کنار دستهای دراز شده مرد گذشت، انگار که قلابش به ماهی گیر نکرده باشد. چمدان از من هم رد شد و مرد باید برای برداشتنش می دوید. مرام بازی من گل کرد و غنچه داد و زمستان شکست و رفت. پریدم و چمدانش را گرفتم و از روی ریل آوردم پائین. بالاخره یک جوری باید ایرانی بودنم را نشان می دادم. اما انگشتم گیر کرد در دسته چمدان که به شکل عجیبی قفل شده بود، نمی دانم چرا اینطور شده بود. انگشتم لای دسته چمدان گیر کرده بود و در نمی آمد. «صدی» این وسط سخت ناراحت بود. انگار که شاهد شلیک گلوله ای به من باشد. البته که قضیه اصلا به این داغی نبود، اما او از این بلاهت من به نظر می رسید که شگفت زده شده است. گفت: « داور جون! آخه تو چرا این کار رو کردی؟» گفتم: « خب، اگر من چمدانش رو برنداشته بودم می رفت.» گفت: « خب می رفت که می رفت، توی چاه که نمی افتاد، یک دور می زد و دوباره برمی گشت همینجا.» دستم را در دستش گرفت و نگاهی به انگشتانم کرد و گفت: انگشتت زخمی شد؟ گفتم: نه. صاحب چمدان که بدون اینکه بفهد ما چه می گوئیم به مکالمه ما نگاه می کرد، از من تشکری کرد و نگاهی که در آن اندکی احساس تشخیص بلاهت و اندکی ابراز امتنان ترکیب شده بود، به من انداخت و رفت. البته اگر بخواهم با شما روراست باشم، باید بگویم که ابراز امتنان را از خودم درآوردم، خیلی هم در نگاهش ابراز امتنان نبود. چمدان خودم را زود برداشتم و به سمت پارکینگ حرکت کردیم، طبعا در حال حرف زدن درباره گذشته و قطعا در حال راندن شاریو یا به قول هموطنان عزیز« گاری».

کشوری که عرضش از طولش بیشتر است
آمریکا کشوری است پهن که اگر ترک نبودم می گفتم عرضش از طولش بیشتر است. تا دلت بخواهد بزرگراه دارد و تازه وقتی وارد این کشور می شوی، معنی اتومبیل و جاده و بنزین و بحران انرژی را می فهمی. در جاده ها انگار که سیل ماشین است. صدی توضیح داد که ما از بزرگراه 101 یا به قول خودمان « وان او وان» می رویم و چهل دقیقه بعد در خانه هستیم. من خسته بودم، خستگی وحشتناک. البته نه آنقدر که نتوانم سرپا بمانم و البته تنم یک خواب طولانی می خواست.

خانه پرتقالی آذر
خانه آذر شما و صدی من در سن خوزه، جایی است پر از درختان پرتقال و نارنج، گاهی فکر می کنم با معنی تربن درختان دنیا همین پرتقال و نارنج است. به نظرم می آید که صدی از گیاهان بسیار لذت می برد، کاری که من بسختی انجام می دهم و اصولا از مواظبت از گیاهان و بخصوص نوع خانگی آن می ترسم. آه! چقدر احساسات سبز من لطیف است! وقتی رسیدم به خانه صدی، فریور پسر صدی، یا به قول خودمان ففر بیرون خانه ایستاده بود و سیگار می کشید. آخرین باری که دیدمش ده دوازده ساله بود و حالا شده بود یک پسر 39 ساله، برای خودش مرد کاملی بود. با قد بلند، خوش قیافه، با کمی موهای ریخته و البته فلفل و نمک موهایش قشنگ قاطی شده بود، فلفلش طبعا بیشتر بود. قبلا که ندیده بودمش شاید فکر می کردم فارسی را خوب حرف نزند، اما خیلی خوب و کامل فارسی را حرف می زد و طبعا مثل همه ایرانی ها گاهی اوقات کلمات غیرفارسی را در جملاتش استفاده می کرد، اما کمتر پیش می آمد که کلمه فارسی را گم کند و دنبالش بگردد.

مری حالش خوب نیست
مری، دخترکی سرخپوست، عاشق ففر است. از مدتها قبل مریض است و چنانکه صدی می گوید ماهها از اتاقش در نمی آید. ففر از اتاق بیرون می آید و آنچه را مری لازم دارد برایش به اتاق می برد. صدی گفت که یکی دو ماه است با وجود اینکه مری همیشه در خانه است، اما همدیگر را ندیده اند. فریور برایم خیلی جالب و دوست داشتنی به نظر آمد. مطمئنم که با او دوست خواهم شد و حرف های زیادی برای گفتن با او دارم. لحظه ای نگذشته بود که کامران هم از راه رسید، کامران نوزاد که شوهر صدی است و از بازیگران تئاتر و سینما و تلویزیون ایران که قبل از انقلاب در کلی نمایش و سریال « آتش بدون دود» و « دلیران تنگستان» و کلی سریال دیگر بازی کرده بود و بعد از انقلاب هم در فیلم « فرستاده» پرویز صیاد و «هتل آستوریا» ی رضا علامه زاده و کلی نمایش بازی کرد و فعلا در یکی از شبکه های تلویزیونی ایرانی در کالیفرنیا برنامه ای در مورد سینما دارد. کامران را هم سالها بود که ندیده بودم، آخرین باری که دیده بودمش، زمانی که به اندازه گوز بودم و شاید شبیه به همین موجود خوشبو. کامران را بعد از همه این سالها بغل کردم و بوسیدم و بوئیدم.

سلیقه غذائی مرد بی سلیقه
صدی دائم از سلیقه غذائی من می پرسد. - ماهی می خوری؟- سبزیجات می خوری؟- برنج بار بگذارم؟- الآن چی دوست داری بخوری؟- دلت برای چه غذایی تنگ شده؟جوری سووال می کند، انگار من از اروپا به رشت یا بندرانزلی رفته ام و انگار خودش در بندر انزلی زندگی می کند. برایش توضیح دادم که من آدم شکمویی هستم و هیچ فرقی برایم نمی کند که چه غذایی باشد و هیچ غذایی نیست که من آنرا به بقیه غذاها ترجیح ندهم. همین شد که شام غذای ما شد ماهی با سیر فراوان و سیب زمینی سرخ کرده و نان و برنج و کلی مخلفات.

حس ششم و هفتم و هشتم
فری زنگ زد از تهران، همین که صدای تلفن آمد صدی حدس زد که فری است، حس ششم و هفتم و هشتم. فری هیجان زده بود. باورش نمی شد که بعد از 25 سال من رسیده باشم به صدی. با هم کلی حال و احوال کردیم، قربان صدقه رفت، حرف های خوب خوب زدیم و کلی به همدیگر حال دادیم. و من می دانم که فریده تا چه حد دلش می خواست پیش صدی باشد. می دانی! این دو نفر 25 سال است که با یک فاصله ده هزار کیلومتری دائما با هم زندگی می کنند. و من این فاصله را طی کرده بودم و حالا احساس می کردم که فری می خواست از چشم من صدی را ببیند، انگار که در چنین حالتی کنار هم قرار خواهند گرفت.

چقدر خوابیدن خوب است
شام که تمام شد و حرف زدنها که چانه را خسته کرد، کم کم احساس کردم اندازه ها در ذهنم دارد قاطی می شود. بی خوابی طولانی و تغییر ساعت ذهنم را مچاله کرده بود. احتیاج به خواب داشتم. صدی اتاقی را برایم آماده کرده بود. من هم همه چیز را در اتاقم مرتب کردم و قرص خواب را خوردم و برای یک خواب ده پانزده ساعته خودم را آماده کردم. ساعت 12.5 شب در حالی که کتاب مصدق را می خواندم و در کمال خشم و عصبانیت و نومیدی ناشی از نابودی رویاهایی « برای آن سوار که سالها قبل مرده بود» و ما از مرگش بی خبر بودیم، به خواب رفتم، خوابی عمیق. صبح که از خواب برخاستم صدی و ففر پرسیدند که چرا زود بیدار شدی؟ به نظرم نیامده بود که زود بیدار شدم. جالب بود، تازه ساعت 7.5 صبح بود و هوای بیرون شاداب و تازه و پر از بوی درختان پرتقال و نارنج بود. طبیعت کالیفرنیا واقعا غنی و عجیب است.

اتاوا، بیست و یک مهر 1385

ابراهیم نبوی
1- عباس معروفی در مطلب "راست‌نمایی" می‌نویسد::
هر داستان‌نویسی دیر یا زود عاقبت به یک حقیقت مسلم دست می‌یابد که خوانندگان پای بند تخیل او می‌شوند، نه روایت صادقانه‌اش از یک حادثه یا واقعه.
ای.ال. دکتروف" نويسنده‌ی آمريکايی، خالق رمان "رَگتايم" می‌فرماید:
«اين جهانی‌ست که برای دروغگويان ساخته شده است، و ما نويسندگان، دروغ‌گويان مادرزاديم. اما مردم بايد ما را باور کنند. زيرا تنها ماييم که اعلام می‌کنيم حرفه‌مان دروغگويی‌ست، کار داستان‌نويس راست‌گويی و پريشان کردن يک اثر نيست، بلکه او بايد بتواند هر چيزی را به خواننده‌اش بباوراند، و واقعيت پريشيده‌ای را به يک اثر دل‌انگيز مبدل سازد. اين ماييم که صادقيم.»

2- از فردا روزنامه‌ی "روزگار" به‌جای "شرق" چاپ می‌شه.
"اعتماد ملی" هیچوقت نتونست جای شرق رو برام پر کنه.
این خبر رو در وبلاگ خوابگرد عزیز دیدم.

3- بدجور سرما‌خوردم. امان ازدست این ماچ‌ها
.--------------> :*****

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

"آقا ذبیح‌الله نذری‌خور حرفه‌ای"

تقریبا هر جا نذری می‌دن آقا ذبیح‌الله رو می‌‌‌تونی تو صف ببینی.
برای اینکه یادش نره، یه لیست درست کرده و می‌دونه چه کسایی چه موقع از سال نذری می‌دن.
مثلا می‌دونه حاج‌آقا موسوی و حاج‌آقا علوی اول ماه رمضون، شوکت خانم و آقای اسماعیلی شب 19 و حاج آقا ملکی و ملوک خانم شب 21 شام می‌دن
.می‌دونه دهه‌ی اول ماه محرم در محلات مختلف شهر کجاها تکیه‌ برپاست. اونم نه تکیه‌های معمولی بلکه تکیه‌های پر و پیمون( ازنظر غذایی).
می‌دونه کیا شله‌زرد و کیا حلیم و کیا آش رشته می‌دن
.می‌دونه شهلا خانم نذر برای دختر فلجش داره و تا وقتی خوب نشه نذرش برجاست.
می‌دونه نرگس خانم از وقتی پسرش رفته سربازی اولین شب‌جمعه‌ی هرماه حلیم می‌ده و احتمالا نذرش دوساله‌ست. یعنی تا وقتی سعیدش از سربازی برگرده
.می‌دونه کدوم مسجد به چه مناسبت قیمه می‌ده و کی‌ها قرمه‌سبزی.

آقا ذبیح‌الله و خانمش هر دو معلمن. از اون معلم‌های گزینشی بعد از انقلاب که هفت‌هشت‌ده سال هم قراردادی بودن.
خانمش از وقتی رفته آموزش‌پرورش، چادری شده. با هیچ همسایه‌ای بدون اجازه‌ی شوهرش سلام‌علیک نمی‌کنه.
ذبیح‌الله دستور داده رفت و آمدهاشونو تقریبا با همه قطع کنن. مبادا که شوخی‌یی خنده‌ای چیزی از تو مهمونی به بیرون درز کنه و اخراج بشن.
بعد از مدتی یواش یواش امر بهش مشتبه شد که حالا که خودش مجبوره از این چیزا دل بکنه می‌تونه بقیه‌رو هم امر به معروف و نهی از منکر کنه. به لباس دختر همسایه گیر می‌ده، اگه کسی دیش ماهواره بذاره تهدید می‌کنه لوش می‌ده و...

بهترین تفریح آقا ذبیح‌الله اینه که با قابلمه‌، سطل و کاسه‌های جورواجور از رو لیستی که روزبه‌روز کاملتر و آپ‌تودیت‌تر‌ می‌شه بره نذری بگیره و بذاره تو یخچال تا تو مخارج صرفه‌جویی بشه. گاهی خانم و دوتا بچه‌هاشو بر‌می‌داره و می‌بره تو صف. هیچ‌کدومشون با هیچکی حرف نمی‌زنن، چون می‌ترسن کم‌کم شناخته بشن. خانم و دخترش رو می‌گیرن و گاهی تا هفت‌بار دوباره می‌رن ته صف و غذا می‌گیرن. خودش و پسرش هم می‌رن تو صف‌های مختلف جا می‌گیرن. گاهی هم می‌ره دنبال بچه‌های خواهر خانمش به بهانه‌ی هواخوری و پارک می‌بردشون تو صف نذری و ازشون استفاده‌ی ابزاری می‌کنه.
یه پیکان فکستنی داره که صندوق عقبش معمولا پر می‌شه از غذاهای نذری.خودش از بس حرص می‌خوره زخم معده داره و نمی‌تونه زیاد نذری بخوره. اما خانمش ماشالله!
غذاهای نذری باهاش چه کرده!!
گاهی که غذا زیاد می‌شه، مادر خودش و مادر خانمشو به نذری‌پارتی دعوت می‌کنه و خیلی احساس گشاده‌دستی و ولخرجی بهش دست‌می‌ده. موقع بدرقه هم یکی دو بسته می‌ذاره تو یه پلاستیک تا ببرن. و اینو تو راه‌پله بلند بلند اعلام می‌کنه تا همسایه‌ها فکر کنن کسی رو مهمون کرده.

آقا ذبیح‌الله در توجیه کار خودش می‌گه که غذاهای نذری مراد می‌دن و به‌زودی به آرزوهاش که همانا خریدن یک مغازه و یک ماشین پرایده‌ می‌رسه. البته اینو راست می‌گه،‌ چون از راه صرفه‌جویی در خرید مواد غذایی و لباس و حتی دارو ( چون غذاهای نذری بیماری‌ها رو هم شفا می‌ده. نگاه به دندونای کرم‌خورده خودش و بچه‌هاش نکنید) کم‌کم پولاش داره جمع می‌شه.

آقا ذبیح‌الله در همسایگی شما نیست؟

چند لینک سفارشی و پارتی‌بازانه!

1- بلاگ‌رولینگ چند روزه چش شده؟
آپ‌تودیت کننده‌ها پینگ نمی‌شن بفهمیم کی آپدیت کرده کی نکرده!

2- امان از این انشعابات قومی و عقیدتی و باندی و...
ترک‌ها هم یک وبلاگ زدن به اسم لوتا( لیست وبلاگ‌نویس‌های ترک ایران)
البته خدابیامرز از طرفشون قول داده که نه قصد جدایی‌طلبانه دارن نه قصد براندازی وبلاگستانو:)
ما که بخیل نیستیم، اینم لینکشون
! مبارک باشه.هر چه درازتر باد لیستشون.

3- قابل توجه علاقه‌مندان به سخنرانی خانم دکتر ملیحه‌ی حیدری نژاد(همون‌که قبلا توی تلویزیون ماهواره‌ای فارسی‌زبان آمریکا درس زندگی می‌داد و حالا در شبکه‌ی مهاجر.)
ایشون روز جمعه 12 آبان در دانشکده‌ی علوم پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی، سالن همایش امام علی از ساعت 3 تا 8 بعد از ظهر سخن‌رانی دارن.
آدرس: ولنجک- خیابان دانشجو
تلفن برای رزرو جا: 8866538 قیمت: 14000 تومن

4- حامد رئیس یزدی نویسنده‌ی وبلاگ زیبای سخت، برام نوشته که در یزد و در ماه رمضون یک مسابقه‌ی اینترنتی برگزار کردن.
جایزه‌هاشم سفر به مکه، کربلا، سوریه و مشهد و اشتراک شش‌ماه ا‌ِی، دی، اس، ال و اینترنت و از این جور چیزاست. هر کی برنده شد التماس دعا:)

5- چند عکس از مراسم شب قدر،
توسط مازیار نیک‌خلق
می‌گن لینک دادن به این چیزا باعث می‌شه نصف ثوابش به آدم برسه!:))

6- .این عکسا رو روشن خودمون گرفته بوده‌ ها :)
1---2
من اسم عکاس رو درست نخونده بودم
.
7- وبلاگ آگنس...

پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۵

چرا نظرخواهی زیتون دات کام را فعلا بسته‌ام!

1- آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت به وقاحت
پاکی‌ ِ آسمان را متهم می‌کند...
(شاملو)

2- چرا فعلا نظرخواهی ندارم!
تازه فهمیدم. نظرخواهی، چرخوندنش مدیریت می‌خواد.
وقت می‌خواد.
باید اقلکم روزی سه‌چهار بار خط‌کش‌به‌دست بیای نظرها رو سوا کنی، جدا کنی، بهشون
جواب بدی. نکنه یه‌وقت به کسی بربخوره. نکنه یه‌وقت یکی حرفی، توهینی به اون‌یکی
کرده باشه. و اون‌یکی قهر کنه.
بعدش اینترنت پرسرعت می‌خواد. اگه وقت هم بکنی بیای و نتونی بری تو ادیتور جدا
کنی‌، سوا‌کنی، فحش‌بدا رو پاک کنی. یه‌بار ارور بده، دوبار، پنج‌بار، ده‌بار، صدبار. اعصابت
خورد می‌شه. تازه اون‌وقته که خودت فحش بخوری.
-
فحش‌های به منو پاک نکردی؟ پس خودتم باهاشون موافقی!
-
چرا کامنت‌های اون سلطنت‌طلبه رو پاک نکردی به جاش مجاهدینی بذاری؟
-
کامنت‌های اون پسر کمونیسته ودختر قرتیه رو پاک نمی‌کنی؟ پس من دیگه نمیام اینجا.( باعرض معذرت، به‌درک)
- دوبار کامنت برات نوشتم. می‌کنه به عبارت یه لینک، که دوروز بهت فرصت می‌دم بهم بدی وگرنه یه مطلب تند علیه‌ت می‌نویسم.(حالا من دوروز بعد آنلاین شدم و اون مطلب تندشو نوشته. بازم به درک)
- ...
-
یه عده هم نظرخواهیمو با دیوار یادگاری یا تابلوی اعلانات اشتباه می‌گیرن.
اون‌قدر اعصابم خورده که فعلا خودمو محروم می‌کنم از تعداد زیادی نظر خوب و خوندنی و
آرامش‌بخش و –از نظر من- هدایت‌کننده. ازین بابت عمیقا متاسفم و از دوستان عزیزم
معذرت می‌خوام. خواهش می‌کنم ای‌میل‌هاتون رو، هر چند کوتاه، از من دریغ نکنید.
امیدوارم به‌زودی اونایی که معنی نظرخواهی‌رو نمی‌دونن جای دیگه‌ای برای تبلیغاشون
پیدا کنن و منم دوباره نظرخواهی‌مو- به عبارتی درهای بهشت رو به روی خودم- باز کنم.

3- از بعضی دوستی‌های یک‌طرفه خسته شدم. یه‌جورایی بریدم.

4- مجبور شدم یه‌تعداد لینک‌ وبلاگایی رو که دوستشون داشتم اما مدت‌هاست که آپدیت
نمی‌‌شن،‌پاک کنم تا بتونم یک‌سری دیگه اضافه کنم.
یکی دونفر هم ناراحت بودن لینکشون اینحاست. خوب، نمی‌شه به‌زور دوست نگه‌داشت.

5- هی تو بوق می‌کنن که گرونی نیست.
اگه نیست پس چرا هی می‌گین؟
انگار خواهر مادر احمدی‌نژاد نمی‌رن خرید که لپه‌ی کیلویی 600 تومن چندماه پیش شده
کیلویی 2000 تومن(بیشتر از سه‌برابر) نخود 400 تومنی شده کیلویی 1100.
ماهی قزل‌آلا از کیلویی 2200 شده 3100.
مرغ و گوشت و میوه ( انگور سیاه برای شراب از 200 تومن شده 400) و وسائل زندگی
و... من تازه رفتم خرید و آه از نهادم برآمد...
آقا جان دم خروس رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس جنابعالی رو.

6- البته تقصیر اسمشو مبر ِ دوست‌داشتنی‌ ما نیست اصلا:)

7- امروز عصر اینجا توفان شد و رعد و برق(تا رعد و برق شد نصف شهر برقش رفت) و بارون درشت اومد. روزه‌بگیرها کلی خوشحال شدن که هوا خنک و تمیز شده. البته ما روزه‌نگیرها هم هکذا.

8- هر جا می‌ری یکی دونفر دستمال دستشونه و فین‌فین می‌کنن. سرماخوردگی خیلی زیاد شده. حالا ما که بخیل نیستیم. اما چرا تا آدمو می‌بینید چلپ چولوپ آدمو ماچ تفی می‌کنید؟:) برم یه‌خورده اسفند برای خودم دود کنم...


9- گفتم اسفند، یاد یکی از همسایه‌ها افتادم(دقیقا نمی‌دونم کدومشون!) که اول تریاک می‌کشه بعد بوی اسفند و سیرداغ و کندور و... توی هوا می‌پراکنه که مثلا بوی تریاکو خنثی کنه. غافل ازینکه نه تنها خنثی نمی‌شه بلکه بوی تریاک سوار بر بوی سیرداغ و اسفند کل محل رو در می‌نورده!



10- سایت ابراهیم نبوی بعد از مدت‌ها برام باز می‌شه عین کره. بدون فیلتر :)
ابراهیم نبوی پسرخاله‌ی آذر فخر عزیزمه.
قراره خاطراتشو از سفر به آمریکا و دیدن دخترخاله‌جان بنویسه که من سخت مشتاق خوندنشم. بخصوص دیدن عکس‌هایی که..
.

11- تو روزنامه یه شماره تلفن داده بودن که شماره‌ موبایل روند می‌خرن.
با شوق و ذوق زنگ زدم که تقریبا شماره‌ی من رونده، تازه اولش هم یکه!
با خوشحالی گفت چیه؟

وقتی شماره‌رو شنید بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت بی ‌شعور:)
بابا به‌خدا در شماره‌ی من دو شماره دوبار تکرار شده....
پس این شماره‌ موبایلایی که 70-80 میلیون فروش می‌ره از کدومان؟

"خاطرات با عمران بودن"

خاطرات دکتر محمدرضا پوریان ساکن سوئد از عمران صلاحی:


* * *
*عمران، قلب مهربانی داشت و زندگی را با تمام مشکل‌هایش، دوست داشت.
آخرین نامه عمران که چندی پیش برایم نوشته بود و من بنابر گرفتاری بسیار نتوانسته بودم جوابی برایش بنویسم، هنوز در روی میز کارم، مانند من به عزا نشسته است!
عمران عادت داشت هر وقت مسافری از ایران به سوئد می‌آمد، آخرین کتاب و مجله‌اش را برایم می‌فرستاد. آخرین کتابش را که دو ماه پیش توسط دوست مشترکمان ( آقای زارع، مقیم سوئد و یکی از نویسندگان توفیق) برایم فرستاده بود.
روزی به عمران گفتم: تو معلم منی
.گفت: قبول نیست زیرا من خودم هنوز شاگردی می‌کنم.
به عمران گفتم: ببین من چقدر بدبخت شده‌ام که آخر عمری شاگرد، شاگرد شده‌ام!

* * *
اتحادیه سراسری ایرانیان مقیم سوئد، با همکاری بنده، آقای عمران را برای سخنرانی به سوئد دعوت کرد. عمران در طول اقامتش در سوئد، میهمان من بود. جالب اینکه در طول همان دو هفته، صدای تلفن خانه‌ی ما آرام و قرار نداشت. دوستان و دوست داران او از سراسر دنیا زنگ می‌زدند و کلی باهم صحبت می‌کردند. عمران روزی برای من تعریف کرد:
من همیشه کمرو خجالتی بوده‌ام. نوشته‌هایم مرا خیلی پر رو و رک گوی نشان می‌دهد.
در حالیکه در زندگی خصوصی‌ام آدم خجالتی هستم و هیچ وقت نتوانستم حق خود را از کسی بگیرم. برای نمونه:
شبی به بهانه‌ی شعرخوانی، وقتی به منزل خود رسیدم، تازه متوجه شدم که دیر وقت ست! از ترس اینکه اهل منزل از خواب بیدار و بد خواب شوند، به ماشین خودم، که جلو خانه‌مان پارک کرده بودم بر گشتم و در روی صندلی عقب‌اش خوابیدم.
دم دمه‌های صبح بود که متوجه شدم کسی صدایم می‌کند. وقتی از خواب پریدم متوجه شدم که همسرم ست که می‌گوید: پا شو، پا شو برو نان بخر و بیا بالا، بچه‌ها بیدارند!
* * * *
با اینکه عمران از کودکی شعر می‌گفت و سری بین شاعران معاصر ایران داشت و چندین کتاب شعر و داستان به زبان شیرین فارسی و آذری به چاپ رسانده بود ولی مردم او را بیشتر یک طنز پرداز می‌شناختند. البته عمران هنرهای دیگری هم داشت که ناشناخته ترین آنها نقاشی‌ها و طرح‌های او بود. در یکی از شب‌ها، در سوئد، تا پاسی از شب نشسته و با هم از هر دری سخن می‌گفتم.
او در عین اینکه با من حرف می‌زد، قلم و کاغذی هم در دست داشت و برای خودش نقاشی می‌کرد. بعد ها یکی از آن طرح‌ها را که صورت بنده بود، در مجله‌ی ماهنانه‌ی گل آقا چاپ کرده بود که کلی خندیدیم.
* * * *
عمران وقتی به سوئد وارد شد متوجه شدم که جامه‌دان اش خیلی سنگین ست. اول فکر کردم سوغاتی آورده!
یکی دو روزی گذشت و از سنگینی جامه‌دان کم نشد که نشد!
به طنز به عمران گفتم:
عارضه جانبی جابحایی بار سنگین‌ات، در کمرم پدیدار شده و احتمال دارد همین کمر درد، مرا بین دوست و دشمن شرمنده کند!
عمران خندید و گفت: این یکی تقصیر من نیست!
زیرا هر کجا می‌خواهم سفر کنم، همسرم تمام لباس‌های تابستانی و زمستانی‌ام را، در جامه‌دانم قرار می‌دهد! فکر می‌کند، به بهانه سخنرانی می‌خواهم بیام خارج و بر نگردم!

* * * *
در طول مدت اقامت عمران در سوئد، دوستداران عمران، دسته دسته بدیدن او می‌آمدند.
روزی دو هموطن نیمه جوان، به بهانه‌ی دیدن عمران، بدیدنمان آمدند. بعد از صرف چای، یکی از آندو خواست سیگاری دود کند. به همین خاطر از ما اجازه خواست. عمران قبول کرد ولی با مخالفت شدید بنده رو برو شد! هموطن سیگاری پرسید: اگر اینجا سیگار بکشم، چطور می‌شود.
گفتم: ترا از خانه بیرون می‌کنم! هموطن پرسید: چرا؟
گفتم: بخاطر اینکه کرایه‌ی این منزل را من پرداخت می‌کنم و برابر قانون سوئد، این اجازه را دارم که هرکسی را که از قانون منزل‌ام پیروی نکند، از خانه اخراج کنم!
هموطن دودی، به ناچار مجبور شد سیگارش را در بالکن منزل دود کند
وقتی آندو از ما خدا حافظی کردند عمران روی به من کرد و گفت: خیلی از کارت خوشم آمد. کارت درست ست! من هیچ وقت جرات و شهامت(!) ترا ندارم و نخواهم داشت!
به شوخی به عمران گفتم:
البته برخی موقع‌ها و برای بعضی از میهمان‌های جوان و عزیز، قانون ما، تبصره‌هایی هم دارد! عمران کلی خندید!

* * * *
آقای عمران صلاحی، یکی از بهترین دوستان من بود.
مدتی هم افتخار همکاری با آقای صلاحی در مجله‌ی وزین گل آقا (چاپ ایران) را داشتم.
کتاب گپی با عزاییل را تقدیم کرده‌ام به عمران صلاحی. او همیشه پیش گفتاری بر تمام کتاب‌های طنزمن نوشته است. او در مقدمه‌یی بر تازه ترین کتابم " لبخندی در غربت" نوشت:
به دکتر محمدرضا پوريان
که افتاده در کشور حوريان!
سلامی ازين بنده‌ی رو سياه
گرفتار، در شهر مجبوريان!
هم از دود ماشين شد آلوده شهر
هم از دود انبوه وافوريان!
که بلعند قطاب و خرما و قند
که ريزند هی چای از قوريان!
ندارند زور و به هنگام دفع
نشينند در حلقه‌ی زوريان!

* * * *
درود فراوان اصحاب طنز
به دکتر محمدرضا پوريان
که با نيش و نوش فراوان خود
نشان دارد از بخش زنبوريان
و از تيغ طنزش درين روزگار
خلاصی ندارند ناجوريان

* * * *
سلام فراوان به نزديکيان!
رسان، ای برادر، ز من دوريان!

سیمین بهبهانی: من فکر می‌کنم یکی از خویشاوندان نزدیکم را از دست دادم. فقدان صلاحی در ادبیات و طنز ما جبران ناپدیر ست.
شمس لنگرودی: عمران، از شاخص ترین شاعران و طنز پردازان پس از مشروطیت بود.
مفتون امینی: هیچ شاعری به اندازه‌ی صلاحی، در معاشرت با مردم محبوبیت نداشت و هیج کس جز عبید زاکانی تا کنون نتوانسته در گستره‌ی طنز این طور بدرخشد.
علیرضا طباطبایی: صلاحی هم بدنبال ایده آل و نیز نگران سرنوشت انسان‌ها بود. در پشت چهره‌ی دوست داشتنی عمران، عمیق‌ترین و تلخ ترین نگرانی‌های یک انسان متعهد را می‌دیدیم.
جواد مجابی: مهم ترین ویژگی عمران، دوست داشتن و سخن گقتن به شیوه‌ی آنها بود. پشت طنزهای شوخ و شاد عمران همواره یک اندوه عظیم بر سرنوشت آدمی موج می‌زد و این خصیصه‌ی یک طنز پرداز برجسته ست.
منوچهر احترامی: عمران، از هر مساله‌ی جاری روز، طنز ماندگار می‌نوشت.
سید حسن حسینی: عمران صلاحی شاعر ستایشگر خوبی‌ها بود.
پرویز صلاحی (برادرعمران): " باورم نمی‌شود که عمران دیگر نیست. یعنی واقعا ً نیست؟ فکر می‌کنم هنوز دارد با ما شوخی می‌کند. بله، او همه‌ی ما را به بازی گرفته ست. عمران همین دور و برهاست و دارد می‌خندد."

"با تشکر از دکتر محمود عزیز مدیر مسئول سایت وزین گذرگاه"
z8un.com

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۵

"ماجراهای آقای خور و خُفتوئیان"

حاج‌آقا خور و خُفتوئیان امروز صبح رفت ثبت نام برای مجلس خبرگان.
-حاج‌آقا، کجا؟
- اومدم ثبت نام.
- باید اول صلاحیت خودتون رو اثبات کنید تا مثل ثبت‌نام ریاست‌جمهوری مسخره‌ی خاص و عام نشیم.
- باور کنید من از همه اصلح‌ترم!
- به چه دلیل؟
- از 24 ساعت شبانده‌روز(شبانه‌روز) بیست‌ساعتشو خوابم. اون چهار‌ساعتش هم به خوردن و رفتن‌به‌موال می‌گذره.
حالا هم اکس ترکوندم تا تونستم بیام اینجا. حالا زود باش ثبت‌نامم کن تا اثر قرص از بین نرفته.
- برادر من، مگه اومدی برای خوابگاه ثبت‌نام کنی؟
- مگه اینجا ثبت‌نام مجلس خفتگان نیست؟
- نخیر! ثبت نام مجلس خبرگان رهبری‌ست!
- چه فرقی داره آقا، اونا هم در اثر کبر سن همه‌ش خوابن!

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

حرف‌های ناگفته‌ی سهیلا آرین

بله، می‌گفتم. من خیلی بدبخت و جلف بودم.
توی خانه‌ی ویلایی قصر مانندی روی تپه‌ای در لس‌آنجلس(پیف‌پیف بو اومد!) زندگی می‌کردم. خوشگل و زیبا و جوان و خوش‌اندام بودم. حالا هم هستم. کیف‌های دوهزار دلاری دستم می‌گرفتم. لباس‌های هشت‌هزار دلاری شانل به‌تن می‌کردم. کفش‌های پنج‌هزار دلاری لویی‌وتون به‌پا می‌کردم(دلتان بسوزد. حتی اسمش را هم نشنیده‌اید). در کمال بی‌خبری شاد بودم، می‌دویدم، می‌رقصیدم، می‌خندیدم. خلاصه، کارهای جلفانه می‌کردم. شوهرم علی هم لنگه‌ی خودم!
تا اینکه یک‌روز که طبق ‌معمول برای دویدن دور تپه‌، تاپ و شورت به‌تن، دنبال نواری( مطمئنی نوار بوده و سی‌دی نبوده سهیلا؟) می‌گشتم. مغزم دستور داد ای دست سهیلا، این‌وری رو بردار. ولی... دستم رفت اون‌وری! هاله‌ای دور دستانم دیده می‌شد.
پایین تپه سی‌دی‌پلیر(تو که می‌گفتی نوار برداشتی ناقلا) رو روشن کردم(هاله‌ای به دور سی‌دی‌پلیر شروع به نورافشانی کرد).
صدای روح‌افزا و نکره‌ی مردی (به جای آهنگ جلف آی‌خانم کجا کجا؟) توی گوشم پیچید. از صدا نور می‌بارید. فکر کنم آقای قرائتی بود که داشت درس زن در اسلام می‌داد. خواستم از تپه بالا بروم و نوار را عوض کنم. اما حوصله‌اش را نداشتم. گفتم بگذار یک روز بخندیم!
به جان شمااصلا نمی‌دانم آن نوار از کجا پیدایش شده بود. آخر من و شوهرم هر دو جلف بودیم و گروه خونی‌مان به این چیزها نمی‌خورد. حالا می‌فهمم که فرشته‌ها برای سهیلا گذاشته بودند توی قفسه تا منیّت مرا بگیرند!

طرف اول نوار را که می‌شنیدم دو سه بار حالم به‌هم خورد. اما بعداز 20 بار گوش کردن به هردوطرف نوار، آن‌هم زیر آفتاب شدید و داغ، یواش یواش توی ذهنم چیزی اتفاق افتاد. خدای من، این مرد چه می‌گفت؟! چرا من تابه‌حال از قوانین اسلامی برای زن غافل بودم و نیمی از عمرم را به بطالت در امریکا گذرانده بودم؟ ای لعنت بر من!
مرد می‌گفت: یک مرد مسلمان می‌تواند چهار زن عقدی و بی‌نهایت زن صیغه‌ای داشته باشد.
چرا من این‌ قانون زیبا را تابه‌حال از علی دریغ کرده بودم؟ فکرش را بکن، شوهرت را در کمال مهربانی، با بی‌نهایت زن تقسیم کنی. دیگر از حسادت و بخل چیزی نمی‌ماند. تازه هر کداممان یکی از کارهای خانه را بردوش می‌کشیم و احساس خستگی نمی‌کنیم.

مرد توی نوار می‌گفت: پوشش برای زن باید اجباری باشد. این‌همه متلک در کشورمون به‌خاطر ناقص بودن حجاب زنان است.
به مردهای دور وبرم توجه کردم. خاک‌برسرها با اینکه با یک تاپ کوتاه و شورت ورزشی بودم حتی نیم‌‌نگاهی به من نمی‌انداختند چه برسد به متلک. پیش خودم گفتم خوش‌به‌حال زن‌های ایرانی که اگر حتی مچ دست و پایشان معلوم بشود صدها نگاه به دنبال آنهاست.

مرد توی نوار می‌گفت: یک زن نمی‌تواند در دادگاه شهادت دهد. مگر اینکه یک مرد هم حرف اورا تأئید کند و گاهی شهادت دوزن برابر یک مرد است.وای... قانون از این قشنگ‌تر نمی‌شود! چرا در امریکا شهادت من و شوهرم علی مساوی است. مگر نه اینکه علی درست دوبرابر من وزن دارد؟

مرد توی نوار می‌گفت: در صورت فوت والدین فرزند پسر دوبرابر فرزند دختر ارث می‌برد.جطور من از این قانون بی‌خبر بودم. اگر پدر بیمار ِ علی بمیرد به او باید دوبرابر خواهرشوهر ذلیل‌شده‌ام ارث برسد. چه خوب!

مرد توی نوار می‌گفت: دیه‌ی مرد دوبرابر دیه‌ی زن است.چه خوب است سهیلا! اگر علی با مادر و خواهرش تصادف کنند و همه بمیرند به علی به اندازه‌ی هردوی آنها دیه می‌دهند و من بارم را برای مدتی می‌بندم!

مرد توی نوار می‌گفت: بعد از طلاق حق سرپرستی فرزندان با پدر است و اگر او نبود با پدر ِپدر!
بعد از طلاق بچه به چه درد آدم می‌خورد. بچه با اعصاب آدم بدجور بازی می‌کند و همان به که بیخ ریش پدر باشد. این چه دینی‌ست که فکر همه چیز را برای زنان کرده؟!

مرد توی نوار می‌گفت: مهریه هرچقدر هم که زیاد باشد مرد می‌تواند آنقدر زن را آزار بدهد تا زن طلاق خلعی بگیرد و مهریه و نفقه و خانه و جهیزیه و همه چیز را ببخشد تا جانش آزاد شود. وگرنه مرد طلاق نمی‌دهد که نمی‌دهد.
وای... مردان مسلمان چقدر پرجذبه‌اند! من می‌میرم برای این‌طور مردان. سهیلا تو تابه حال در خواب غفلت بودی!در آمریکا مرد ببویی بیش نیست! اموال را زرتی تقسیم می‌کند. زن هم می‌رود کفش‌های دوهزار دلاری و لباس شانل هشت‌هزار دلاری می‌خرد و یک شیشکی هم برای شوهر سابقش می‌فرستد.

مرد توی نوار همین‌طور می‌گفت و می‌گفت و آفتاب هر لحظه داغ‌تر بر پس کله‌ام می‌تابید.تا اینکه نفهمیدم چطور شد پایم به چیزی گیر کرد و موقع افتادن سرم به سنگی خورد و بی‌هوش شدم. وقتی به‌هوش آمدم دیگر این سهیلا آن سهیلا نبود. "منیّت " از وجودم رخت بربسته بود.
به خانه آمدم و ملافه‌ای به سر کردم و زنگ زدم تا علی بیاید.علی گفت:" این چه ریختی‌ست که برای خودت درست کرده‌ای؟ انگار حالت خوب نیست سهیلا جان. بیا ببرمت دکتر!
"گفتم: آنکه حالش خوب نیست تویی که تابه‌حال از این همه قانون اسلامی خوب‌خوب استفاده نکرده‌ای.خاک بر سر بی‌شعورت!
تو می‌توانستی با گرفتن چند زن عقدی و صیغه‌ای کارهای مرا در خانه کم کنی و نکردی و کارهای دیگری گفتم که در حوصله‌ی این مقال نیست.

دو پا را در یک کفش کردم که باید برویم ایران(مهد قوانین طرفدار حقوق زنان) تا ببینم چگونه است؟
متلک چه مزه‌ای دارد؟
آمدیم.
روزی گفتم علی من می‌خواهم بروم کربلا. علی گفت مکه یس(بله) و کربلا نو(نه)!
گفتم مردیکه‌ی الدنگ! حاج‌خانم برای من استخاره کرده خوب آمده. بعد صندلی اتوبوس پر بوده و در اثر معجزه یکی‌اش خالی شده( بیماری یکی از مسافرها و کنسل کردن سفرش اصلا دخلی به رد معجزه ندارد) آن‌وقت توی بوزینه می‌خواهی برای من تکلیف کنی؟
خدا به من گفته : یس. آن‌وقت تو برای من "نو""نو" می‌کنی؟ بعد به او سفارش کردم وقتی من نیستم حتما چند صیغه به خانه بیاورد که برکت خانه‌مان افزایش یاید.
این را که گفتم علی نرم شد و گفت یس!
شما نمی‌دانید، از وقتی‌ آمده‌ام به ایران چقدر متحول شده‌ام
.لب که باز می‌کنم زیبایی و شیرینی گفتارم مردم را، بخصوص مردان را، مدهوش می‌کند.(دیدید که در برنامه‌ی کوله‌پشتی، پرروترین مجری تاریخ تلویزیون با دهان باز میخ‌شده بود به صحبت‌های من)آنقدر برنامه‌ام جذاب بود که به علت تقاضاهای مکرر دوباره پخش شد.
به عنوان معجزه‌ی قرن مرا به مجالس شهرستان‌های مختلف دعوت می‌کنند و همین‌طور است که پاکت‌های خیر و برکت به طرفم سرازیر شده. من از مسلمانی خود خیر و برکت بسیار دیدم. بخصوص متلک‌های مردان در خیابان خیلی بامزه هستند. خدا خیرشان بدهد، احساس جوانی را در من بیدار می‌کنند
از خودم تعجب می‌کنم چطور آن لباس‌های قشنگ، خانه‌ی قصرمانند و خیابان‌های تمیز ، و قوانین برابری زن و مرد را در آمریکا تحمل می‌کردم.
برای مصاحبه‌های بعدی لطفا وقت بگیرید.
ای‌میل‌ها و بعد از آن قرار ملاقات‌هایم با خدا خیلی وقت مرا گرفته.

پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵

تخت عمران صلاحی چه زود حس کرد که سبک‌تر شده است...

عمران صلاحی به علت سکته‌ی قلبی و در سن 60 سالگی در گذشت...
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنز‌پرداز.
شعر" مرز" او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:

مرگ، از پنجره‌ی بسته به من می‌نگرد
زندگی از دم درقصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سر
دتخت،
حس خواهد کردکه سبک‌تر شده است
در تنم خرچنگی‌ست
که مرا می‌کاود
خوب می‌دانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده‌ی زشت کریهی شده‌ام
بچه‌هایم از من می‌ترسند
آشنایانم نیزبه ملاقات پرستار جوان می‌آیند!...

عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخی‌اش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.
عمران صلاحی به علت سکته‌ی قلبی و در سن 60 سالگی در گذشت...
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنز‌پرداز.
شعر" مرز" او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:

مرگ، از پنجره‌ی بسته به من می‌نگرد
زندگی از دم درقصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سر
دتخت،
حس خواهد کردکه سبک‌تر شده است
در تنم خرچنگی‌ست
که مرا می‌کاود
خوب می‌دانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده‌ی زشت کریهی شده‌ام
بچه‌هایم از من می‌ترسند
آشنایانم نیزبه ملاقات پرستار جوان می‌آیند!...

عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخی‌اش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.

بازداشت های خودسرانه؛ آدم دزدی در روز روشن!

کیانوش سنجریksanjari@gmail.com
اینکه پنج شش نفر مامور، که لباس شخصی به تن دارند، در روز روشن هجوم می برند به خانه ی جوانی دانشجو (احمد باطبی) که به جرم بالا بردن پیراهن خونین هم کلاسی اش، شش سال در زندان بوده، و او و همه ی دار و ندارش را کیسه می کنند و به دوش می گیرند و با خود به غنیمت می برند، و سپس مدتی بعد از آن، همان پنج شش نفر مامور، هجوم می برند به خانه ی پزشک معالج آن جوان دانشجو (حسام فیروزی) و خانه اش را زیر و رو می کنند و در حالی که همسر و دخترک اش از ترس به خود می لرزند، وسایل شخصی اش بار ِکیسه می شود، و صاحب خانه را به بند می کشند و با خود می برندش به هر کجا که اراده می کنند، آن هم در روز روشن، این معنی اش چیست؟ آدم دزدی نیست؟ وای بر این روزگار که قبح جنایت ریخته و زشتی آدم دزدی تطهیر شده است. و صد البته غم انگیرتر آن است که صدای اعتراض کسی هم درنمی آید!
نویسنده ی این نوشتار تجربه ی استقبال از این یورش بری به خانه و کاشانه اش را داشته، و خوب می فهمد احساس کودک خردسال حسام فیروزی و همسرش را، و نیز همسر احمد باطبی را، و همسر حشمت طبرزدی را، و مادر و پدر کیوان انصاری را، و فرزندان امیر ساران را، و همسر و فرزند امید عباسقی نژاد را، و همسر و فرزند موسوی خوئینی را، و صدها خانواده ی دیگر را که نمی شناسیم شان، در هنگامی که آدم های بیگانه ی کت پوش، پدر را کت بسته از خانه دور می کنند.
چند مامور می آیند به در خانه، در می زنند، بستگی دارد به نوع و محتوای پرونده ات، تا بخواهند چگونه با تو برخورد کنند، و خود را مامور چه ارگان و نهادی جا بزنند. مثلا، سال گذشته ماموران اداره پست و تلگراف و تلفن آمده بودند در ِ خانه ی ما. می گفتند نماه داریم برایت. گفتم از کجاست؟ گفتند از هلند. خوشحال شدم و تندی آمدم پایین، در را باز کردم. شناسنامه می خواستند تا هویت ام مشخص شود. رفتم بالا شناسنامه بیاورم اما یادم آمد که در هلند آشنایی ندارم برای دلتنگ شدن و نامه فرستادن! پس، از پنجره ی راه رو پایین را دید زدم، به به ...! بله خودشان بودند. نه موتور خورجین دار ِ پست چی ها را داشتند و نه قیافه هاشان به ماموران اداره پست و تلفن و تلگراف می مانست! پس احساس خطر کردم و گرفتم شان به بحث. گرم ِ بحث بودیم که خانم همسایه از کنارم عبور کرد و رفت پایین و در کوچه را باز کرد و رفت بیرون، و اینچنین شد که ماموران اداره ی پست و تلفن و تلگراف تندی جستند داخل آپارتمان. حالا من پشت در خانه مان بودم و ماموران خشمگین در پشت در ِ بسته.- باز کن!- باز نمی کنم!- باز کن!- باز نمی کنم!پس از چند دقیقه بگو مگو و جر و بحث، لگد مرد پست چی (که برای رساندن نامه ی ارسال شده از هلند به دست من بسیار عجله داشت) در ِ خانه را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و مردان ِ برافروخته ی کت پوش به خانه مان پای نهادند، و در همان بدو ورود، یکی شان گلویم را چنگ زد و در حالی که مشت اش در هوا رفته بود، تهدیدم کرد به زدن، و من نیز تهدیدش کردم به بازگو کردن ِ ماجرای کتک خوردن در دادگاه. اینطور شد که کتک نخوردم.کامپیوتر، کتاب ها، دفترچه ها، کاغذ ها، نوشته ها، رسیور، موبایل و خلاصه همه ی دار و ندارم بار کیسه شد و من و اندوخته های درون کیسه پست شدیم به پلاک 209 در زندان اوین. در باز شد و بسته شد و من زندانی شدم داخل سلول کوچکی در انتهای کاریدور باریکی در ساختمان شماره 209.
ساختمان 209 امروز ساکنین بی شماری دارد؛ دانشجو، کارگر، فیلسوف، رفتگر، استاد دانشگاه، آشپز، وکیل دادگستری، موکل ِ همان وکیل دادگستری، نانوا، نماینده ی مجلس، روزنامه نگار، نامه رسان، چیز نویس؛ مثلا نویسنده یا هر نوع دست به قلم ِ دیگر، روحانی، هوادار ِ روحانی، همسایه ی روحانی، فامیل ِ روحانی، بسیجی ِ سابق، امنیت چی ِ سابق، رییس بانک، کارمند بانک، دزد، کوکایین فروش عمده، منتقد سینما، هنرپیشه ی تاتر، کارگر کشتی، ناخدا، با خدا، بی خدا، نماز خوان، نماز نخوان، کافر، خداپرست، خداپرست ِ بی دین، ملحد، اسلامی، مسیحی، زرتشتی، بهایی، جمهوری خواه، سلطنت طلب، چپ، راست، میانه، ملی گرا، جهان وطن، ایرانی، فرنگی، سیاه پوست، سفید پوست، بلوچ، کرد، لر، گیلک، ترک، توهین کننده به ترک، فارس، عرب، زن، مرد، جوان، پیر.
همه ی این آدم ها در ساختمان 209 زندگی می کنند. آنها باید هر روز و یا هفته ای یکی دو بار حرف بزنند. مثلا مانند "کیوان انصاری" که مهندس است و قبلا عضو انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بوده است. او باید درباره ی سفرش به آلمان حرف بزند و بگوید که کجا رفته، چه کسی را دیده، با چه کسی چای نوشیده، با چه کسی برای شام رفته بیرون، وقتی رفته بیرون، با چه کسی برگشته تو، قرار بعدی شام کی هست، و از این جور چیزها.
و دیگری، مثلا موسوی خوئینی. او باید حرف بزند درباره ی اینکه چرا رفته دور میدان هفت تیر لابلای خانم ها، چه می خواسته، نیت اش چه بوده، خیر بوده یا نه، از ضد انقلاب فرمان گرفته یا نه، و اگر نمی داند که در اختیار اهداف ضد انقلاب بوده، باید حالی اش شود که ناخواسته اینطور بوده، و قبول کند که بوده، و قبول کند که سرکشی به بازداشتگاه های خارج از نظارت سازمان زندان ها که در زمان نمایندگی اش در مجلس ششم صورت گرفته بود کار اشتباهی بود، و در حضور رهبر نظام از ظلمی که بر احمد باطبی و مهرداد لهراسبی رفته است سخن گفتن کار اشتباهی بود، و دفاع از زنان کار اشتباهی است، و لابلای خانم ها رفتن کار اشتباهی بود، و از حقوق زندانیان سیاسی دفاع کردن کار اشتباهی است، و دبیر کل سازمان ادوار شدن کار اشتباهی است، و این یعنی همسو شدن با بیگانه و دشمن، این یعنی خدمت به ضد انقلاب، و او باید حرف بزند، و او باید به راه انقلاب و امام بازگردد، و نشانه های این بازگشت باید در چهره و بیان او دیده شود، که اگر اینگونه باشد، او از ساختمان 209 رها خواهد شد.
و نیز مثلا احمد باطبی، که او هم باید حرف بزند. اما او قبل از حرف زدن باید کلمه ی رمز و ID اش را روی کاغذ بنویسد، که البته اینبار نیازی به این کار نیست، چرا که لب تاپ اش داخل ِ بار ِ کیسه اش بوده. پس می شود به نامه های او و همه ی محتوای مکالمات اش پی برد. پس احمد باطبی زیاد حرفی برای گفتن ندارد. او باید آنقدر در ساختمان 209 بماند تا دیگر هوس نکند با کسی چت کند و یا جواب تلفن کسی را بدهد!
و آدم های بی شمار دیگری وجود دارند که همگی باید حرف بزنند و حرف هاشان را روی ورقه های سربرگ دار بنویسند و زیرش را امضا بگذارند. هر روز که می گذرد، به شمار افرادی که باید حرف بزنند افزوده می شود. و می شود از مقدار نان و غذای درون ظرف روی چرخ نگهبان به این افزایش شمار ِ "باید حرف بزنند"گان در ساختمان 209 پی برد.
آدم هایی که همراه کیسه بارهاشان از خانه ها به آدرس پلاک 209 آورده شده اند باید حرف بزنند تا امنیت و ثبات حکمفرما باشد. در واقع امنیت و ثبات در گرو حرف زدن ِ آدم هایی ست که همراه کیسه بارها روزانه به آدرس پلاک 209 آورده می شوند. این چرخه ی امنیت ساز هیچگاه از حرکت باز نمی ایستد. چرا که آدم ها و بار ِ کیسه ها مثلا مانند نفت هیچگاه تمام نمی شوند. پس همیشه حرفی برای گفتن هست که باید زده شود، و پرونده ای برای ساخته و پرداخته شدن هست که باید گشوده شود.
پس اگر حرفی برای گفتن داریم، یعنی در کیسه بار داریم، و این بار ِ سنگینی ست که بر دوش داریم، پس باید هر لحظه منتظر زنگ در خانه باشیم، تا پنج شش، و یا حتی هشت نه مرد کت پوش داخل شوند و ما و دار و ندارمان را بار ِ کیسه کنند و با خود ببرند به هرکجایی که می پسندند. فقط در ابتدای ماجراست که ما حق حرف زدن نداریم. و نیز تا آخر داستان حق وکیل داشتن نداریم. حق اعتراض کردن نداریم. حق از سلول انفرادی خوشمان نیامدن نداریم، حق هواخوری رفتن نداریم، حق دیدن آسمان را نداریم، حق لمس کردن باد را نداریم، حق گرم شدن با حرارت خورشید را نداریم، حق نداریم بخواهیم مانند انسان با ما برخورد شود، و در یک کلام، حق انسان بودن را نداریم!

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

افطاری و درخت کاج و سوالات اساسی گوشزد! مسائل این‌هابند!

1- افطاری
چندتا از دوستای سی‌با با خانواده‌هاشون امشب مهمونمون بودن. خانمای دوتاشون روزه بودن، برای همین گفتم قبل از افطار بیان. یکی‌دوتا از دوستای سی‌با مسخره کردن. اوه... افطار؟
سی‌با هم گفت بابا من می‌خواستم دیر از سر کار بیام.
بهشون گفتم بی‌خود! لیلا و مریم روزه می‌گیرن. به احترام اونا همه باید از افطار بیایین.
با اینکه می‌دونستم برای خرید و تمیز کردن خونه و درست کردن غذا وقت کم میارم با این‌همه ترجیح دادم در این ثواب شرکت کنم:)
تا قبل از افطار عین شمر به کسی چیزی ندادم. ( بابا، آخه حدودا یک‌ربع قبل از غروب رسیدن)
بعد از اذان، دیدم بده. با لیلا و مریم و بچه‌هایی که با دیدن میز افطار حمله کردن نشستم حسابی آش و سوپ و چایی دورنگ و نون‌پنیر سبزی و زولبیا بامیه خوردم. بعدش هم دیدم بده فقط به روزه‌دارا برسم، با بقیه نشستم کلی میوه‌ و چایی و کاپوچینو و شیرینی... نوش‌جان کردم. سرشام هم دیدم بی‌احترامی‌می‌شه چیزی نخورم. نشستم کلی پلو‌جات و خورشجات و مرغ‌جات و سالاد‌جات و دلسترجات خوردم.و حالا...
آی‌ی‌ی دِلــــــــــــــــــــم!

پ.ن.من لیلا و مریمو خیلی دوست دارم و اونا هم کلی خوششون اومد از این کارم

2- عزیزم، از شورتت پرچمی می‌سازم به بلندای کاج
این شرط قبل‌ِ عقد(نه ضمن عقد) که سی‌با باید جوراباشو هر شب بشوره کار دستمون داد.سی‌با علاوه بر جوراب هر شب موقع دوش گرفتن – باعرض معذرت – شورتش رو هم می‌شوره و می‌ره پهن می‌کنه رو بندرختی که توی بالکن کوچیکه‌ست.
صد دفعه گفتم سی‌با جان اینجا باد‌خیزه، جون من گیره‌ای چیزی بهش بزن باد نبره. بار اول گفت: چطوری باد ببره؟ سطح جارختی پایین‌تر از دیواره‌ی بالکنه و قدرت نداره ببرتش بالا و بندازتش پایین. گفتم اگه شد چی؟ گفت امکان نداره.
همون روزای اول وقتی صبح رفتم رخت‌ها رو که از ماشین‌لباسشویی دربیارم بندازم رو بند دیدم ای دل غافل شورتش نیست! جوراباش هم افتاده رو زمین. یکیش اشرق و یکیش مشرق( اینا که جفتش یکیه... منظورم مغرب بود ).
هر چی از نرده به پایین نگاه کردم دیدم نه توی حیاطه و نه روی بالکنای دیگه. یهو چشمم افتاد به حیاط همسایه دیدم ای‌داد. شورتش خیلی شیک و صاف افتاده وسط حیاط همسایه. جوری که مارکش هم معلومه( بدبختی اسم مارکش هم دولیا بود). عصر که سی‌با اومد هر چی گفتم برو در بزن از سرایدارشون بگیر حتما اون برداشته. گفت ولش کن بابا. من که روم نمی‌شه!
از اون روز به بعد بازم خیلی پیش اومد که صبح پا شدم دیدم از جورابش فقط یه لنگه باقی مونده و اون‌یکی لنگه رو باد بره .(جوراب یه‌لنگه هم که به لعنت خدا نمی‌ارزه.) و همینطور چند شورت دیگه‌ش. بدبختی هم همیشه وقتی جورابا و شورتا نوئن این اتفاق نامیمون می‌افته. اما مگه سی‌با گوشش بدهکار گیره زدن شد؟! نخیر!
تا اینکه چند روز پیش که شب پیشش باد شدیدی می‌وزید، دیدم ای وای... دوباره شورتش نیست... خوشبختانه جمعه بود و سی‌با خونه بود. با جیغ و ویغ من اومد رو بالکن و شروع کردیم به گشتن توی حیاط از اون بالا. اصلا اثری ازش نبود. توی حیاط همسایه این‌وری و خرابه‌ی اون‌وری رو هم کلی رصد کردیم. اما نبود.
برای شوخی، ولی با لحن جدی گفتم دیدی! لابد سرایدارشون برداشته برای خودش. دیگه حق‌نداری از این شورت گرونا بخری. حالا که به‌بادشون می‌دی از همین سه‌تاهزار تومنی‌ها برات می‌خرم!( از همونا که عکس کوکاکولا و پرچم آمریکا روشه!) سی‌با خنده‌ش گرفته بود. گفت بابا هیچی نگو تا آبروم نرفته. همیشه خجالت می‌کشه که لباس زیراش می‌افته پایین و تازه خداخدا می‌کنه غیب بشن تا کسی نبینه.( آخه بگو از کجا می‌فهمن مال توئه!)دوید سوار آسانسور شد رفت پایین. من ازاون بالا می‌دیدم که رفته بین گل‌ها و چمن‌ها می‌گرده و هی اینورو اونورو نگاه می‌کنه که یه وقت همسایه‌ها سر نرسن. و البته خبری از شورت نبود که نبود. هر چی بیشتر می‌گشت کمتر می‌یافت و منم اون بالا می‌خندیدم. گفتم شاید این دلهره کمی ادبش کنه:)
یهو چشمم افتاد به درخت کاج بلندمون که بالاش یه چیزی تکون تکون می‌خورد.بله، شورتش عدل افتاده بود نوک نوک درخت کاج. روم ‌به دیوار درست جای ستاره‌ای که تو کریسمس بالای کاج می‌ذارن.
با خنده گفتم. کجا رو می‌گردی؟ روی زمین نیست که، این بالا رو نگاه کن و دقیقا انگشتمو به سمت بالای کاج گرفتم و سی‌با نمی‌فهمید کجا رو می‌گم. بلند داد زدم بالای کاج. یهو یکی از همسایه‌ها نون‌به‌دست سر رسید. حین سلام علیک به بالانگاه کرد که ببینه سی‌با داره کجا رو نگاه می‌کنه که منو دید. منم تند‌تند باهاش سلام علیک کردم که حواسش پرت شه. خوشبختانه باد هم ایستاد و شورت از حالت پرچم‌گونگی دراومد و خوابید به سمت پایین. حیف که از اون بالا صورت سرخ‌شده‌ی سی‌با رو نمی‌تونستم ببینم:)
خلاصه آقای همسایه بعد از کمی خوش‌و بش با سی‌با خداحافظی‌کرد و رفت بالا.حالا سی‌با داشت دنبال چاره‌ای می‌گشت که شورتو از اون بالا بیاره. سی‌با استاد بالارفتن از درخته. اما درخت کاج یه‌جوریه. دمپایی‌شو درآورد و پرت کرد به طرف شورت. نه تنها به شورت نخورد که نزدیک بود دمپایی هم اون بالا بمونه. دوسه‌بار سعی کرد از درخت بالا بره ولی نزدیک بود شاخه‌ها بشکنن. آخرش رفت چوب دراز سرایدار رو کش رفت و با عجله شورت رو انداخت پایین و اومد بالا:)
از اون موقع دیگه سی‌با به لباسای کوچولو موچولو گیره می‌زنه!
چه نتیجه‌ی اخلاقی شیرینی:)

3- خیلی وقته می‌خوام با گوشزد عزیزم یه شوخی اساسی بکنم.
اول از همه (برای دوبه‌هم‌زن‌ها) روشن کنم که من گوشزدو خیلی دوست دارم و عاشق سوال‌های اساسی‌شم!سوال‌های اساسی‌یی که طبق یه روند پیش می‌ره و با شوکی که به بعضی‌ آدما می‌ده کلی وادارشون می‌کنه به فکر کردن.
سوال‌هاشو بدون هیچ پرده و مقدمه‌ای می‌پرسه و معمولا خیلی راحت و شفاف نظر خودشو هم ضمیمه‌ی سوال‌ها می‌‌کنه و برای اقناع خواننده‌های سخت‌گیر و دگم چند تا پی‌نوشت اساسی می‌زنه تنگ مطلبش.

سوالاش واقعا به نظرم طبق یک روند پیش می‌رن. و خیلی ظریف و دقیق طوری هر کدومو به وقتش مطرح می‌‌کنه که خواننده آچمز می‌شه.
گوشزد در این رابطه یکی از بزرگترین تابو شکن‌های وبلاگستانه و برای همین این‌قدر محبوبه. افکار خودشو هم خیلی عریان می‌نویسه(نه عریان مثل اون رفیق فابریکش علی آقای داماد). طوری که همیشه دوسه نفر از خواننده‌ها بدجوری شوکه می‌شن و عکس‌العمل نشون می‌دن ولی گوشزد بادی نیست که ازین بید‌ها بلرزه( ببخشید... منظورم برعکس بود)
خیلی راحت می‌گه باباش کتابای کتابخونه‌شو برده دونه‌ی صدتومن فروخته و گفته به‌درد نمی‌خورن!(گور پدر کتاب)
خیلی راحت می‌گه از پول درآوردن لذت می‌بره و آدم باید شم اقتصادی داشته باشه.(کاری که همه‌ی ما دوست داریم ولی به زبون نمیاریم)
خیلی راحت می‌گه برای جلب مشتری بیشتر از منشی‌های خوشگل‌موشگل و ترگل‌ورگل استفاده می‌کنه.(خیلی‌ها این‌کارو می‌کنن ولی هیچ‌وقت اعتراف نمی‌کنن که عمدی بوده)
خیلی راحت می‌گه اگه کسی 50 برابر زنش درآمد داشته باشه دیگه دلیلی نمی‌بینم با زنش نصف کنه .
راحت می‌گه اگر عمل‌های زیبایی باعث پیشرفت در کارهای اقتصادی اجتماعی و حتی سیاسی- عین آقای برلوسکونی نخست‌وزیر ایتالیا – می‌شه چرا انجام ندیم؟

حدس می‌زدم سوال بعدیش راجع به سکس باشه:) که بود.
سکس قبل از ازدواج.

و حدس می‌زنم سوال‌هاب بعدیش اینا باشن:
یک سوال وحشتناک اساسی
- نظر شما راجع به سکس بعد از ازدواج چیست؟
پ.ن.منظورم با کسی غیر از همسرتان است.
پ.ن.جهنم. من بهای عشقم را ماهی یک‌میلیون تومن تقدیم می‌کنم. اما قبول کنید. آیا خسته‌کننده‌نیست تمام عمر با یک نفر؟
واه... اُمُل‌ها..
(فقط خدا از نیت پلیدتان خبر دارد و من)

سوال اساسی‌تر
- بدون اینکه جیغ و داد راه بندازید و بگید این گوشزد اله و بـــِله و جیم وله، به این فکر کنید که خدا این حور و پری‌ها رو برای چی خلق کرده؟
حالا من نمی‌گویم صیغه. اما چرا نباید از نعمت‌های خداوند و طبیعت استفاده کرد

و حالا سوال فوق‌العاده اثاثی
آقا و خانم عزیز سوال اثاثی من از شما این است:
شما بودید چکار می‌کردید؟
پیرزنی در مطب دکتری وقتی از بی‌کسی و بی‌وفایی فرزند می‌نالید، ناگهان سکته‌کرد و بدرود حیات گفت. دکتر برای پیدا کردن آدرس و شماره تلفن کیف سنگین او را می‌گردد. می‌بیند پر است از طلا و جواهر و چک‌پول. دکتر به آن‌ها نگاه هم نمی‌اندازد. چشمش به کاغذی می‌افتد و می‌بیند که این پیرزن تمام این اموال را دارد می‌برد به کمیته‌ی امداد تحویل دهد تا بین فقرا تقسیم شود.حال از شما می‌پرسم وقتی مطمئن هستید که این پول‌ها به فقرا نمی‌رسد آیا مجاز نیستید برای خود بردارید و با آن حداقل دوسه عمل جراحی زیبایی و دوسه مسافرت به سواحل مثلث" برمودا" کنید و با تتمه‌ی آن به استخدام سه‌چهار حوری و پری دیگر اقدام نمایید.
از نو دانشجویان احساساتی خواهشمندم در این نظرخواهی شرکت ننمایند.
بقیه هم لطفا پاسخهای خود را با ذکر وضعیت تاهل-تجرد و نیز اقامت ایران- خارج از کشور همراه کنید تا نتیجه‌گیری کلی از آن راحت‌تر شود.
با تجربه‌ترها ( همان پیر و پاتال‌های سابق!!) نظر خود را بنویسند...مخصوصا اگر در جهت موافقت با نظر من باشد!

آقا، خیلی سوال‌های اساسی‌تر تو ذهنمه. اما می‌ترسم بنویسمشون:)
فقط کافیه گوشزد اذن بده:)
شما حدس می زنید سوال اساسی بعدی گوشزد چی باشه؟

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

1- ایستادن احمقانه‌س،
سینه‌خیز رفتن کسل‌کننده‌س،
راه رفتن که بدتر از همه‌س،
لِی‌لِی کردن بیچاره‌کننده‌س،
پریدن خسته‌کننده‌س،
نشستن ابلهانه‌س
،لم‌دادن آزار‌دهنده‌س،
دویدن که زننده‌س
،قدم آهسته بی‌عقلانه‌س،
به نظرم برم طبقه‌ی بالا،
بگیرم و دوباره بخوابم بابا...
(شل سیلوراستاین)
ترجمه‌: حمید خادمی

2- احمدی‌نژاد اومد و فقط یه خرجی گذاشت سر دست ما و رفت!
فقط نهایت تلاشمونو کردیم که نذاریم جورابشو تو سد کرج بشوره و موفق شدیم!
ا ومد قول چند طرحی که سالهاست تصویب شده و بعضیاش داره تموم می‌شه به مردم سلحشور کرج داد و رفت.

3- سی‌با: عجب بوی خوبی تو هوا پیچیده؟
مربوط به احمدی‌نژاده؟
من: نه بابا... شیشه‌ی عطرم از دستم افتاد و نصفش ریخت. :-(

4- ساعت 10 صبح تو بانک.
من: خانم بی‌زحمت می‌شه دفترچه‌ی منو عوض کنید.
خانم جوون خمیازه‌کشون: حالا حوصله‌ندارم.
من: اما اون آقاهه گفت دفترچه‌ها عوض شده و با این نمی‌تونم پولی بگیرم.
خانم با لبای سفیدک زده: اوه‌ة‌ه‌ه‌ة.... تو هم وقت گیر آوردی! چرا تو ماه رمضون؟ با زبون روزه توقع داری برات چی‌کار کنم؟ برو بعد از ماه رمضون بیا.
من: پول احتیاج داشتن که ماه رمضون و شعبون نمی‌شناسه. الان هم که سرتون خلوته!
خانم متصدی که حالا دیگه بوی بد دهنش میومد و من سرمو دور کردم:
- گفتم نمی‌شه! خلاص!
رفتم به اون آقاهه گفتم و آقاهه اومد به خانومه گفت: چرا کار این خانومو راه نمی‌ندازید؟
خانومه پرکینه نگام کرد و موقع عوض کردن دفترچه که دودقیقه هم طول نکشید، هزار بار نچ‌نچ‌کرد و با نفرت نگاهم کرد و دفترچه‌ی جدیدو با بی‌ادبی پرت کرد روی پیشخون.
سرمو بردم نزدیک و با لحن پیغمبرگونه، جوری که بترسه گفتم:
- هیچ می‌دونید روزه‌ی شما قبول نیست!
لباشو جوری کرد که می‌خواد بگه ایششش... اما ترسو تو نگاهش دیدم و یه ذره دلم خنک شد!

5- وقتی خریدمو از فروشگاه کردم. نایلونای خریدو دادم دست دخترکِ دمِ در تا با فیش تطبیق بده. می‌دونم کار جالبی نمی‌کنن. بخصوص که اگه چیزی کم باشه – که گاهی اینطور پیش میاد- به‌روی خودشون نمیارن و فقط دنبال یه چیزی اضافه‌می‌گردن
.ولی چون همه‌چی تو این فروشگاه پیدا می‌شه خریدامو معمولا ازینجا می‌کردم.
تا اون‌روز که بعد از تطبیق جنس با فیش، دختر دیگه‌ای که اون‌ورتر نشسته‌بود در حال خوندن ورد زیر لب همراه با انداختن دونه‌های تسبیح با ابرو بهم اشاره کرد برم جلو. تعجب کردم. یعنی چی می‌خواست؟
دخترِ ِهفت‌قلم آرایش کرده و به قول یارو گفتنی بدحجاب، تسبیح بلند قهوه‌ای رنگی رو با دو دست گرفته بود و دونه دونه رد می‌کرد و یه ورد می‌گفت.
باز با نگاه و چشم‌های از هم‌دریده به کیفم اشاره کرد. گفتم متوجه نمی‌شم چی می‌گید؟
با لب ورد می‌خوند . کله‌شو آورد جلو با چشم به موازات زیپ کیف خطی روی هوار کشید . که یعنی بازش کن
.ورد که می‌خوند بوی بدی توی صورتم می‌خورد... دوباره با چشم به زیپ اشاره کرد. با اینکه رفتارش به نظرم بی‌ادبانه اومد ناخودآگاه کیفمو باز کردم. ورد‌خوان کله‌شو کرد توی کیفم.
تسبیح هنوز توی دستش بود و با هر ورد یک دونه می‌نداخت.بعد چشمانش رو جوری روی هم گذاشت و کله‌تکون داد که بعنی برو. دیگه کاری باهات ندارم.
خیلی بهم زور اومد. سعی کردم خونسرد باشم. سرمو بردم دم گوشش و با لحن پیغمبرگونه‌ای گفتم:
- فکر می‌کنی با این رفتارت، دعاها و وردهات مورد قبول درگاه خداوند قرار می‌گیره؟
فکر می‌کنی با ورد خوندن شعورت می‌ره بالا!!!
از تعجب بهتش زد! خوندن دعاهاش قطع شد و تسبیح‌از دستش افتاد پایین. من قند توی دلم آب شد. ازینکه بدون خون‌و خون‌ریزی جوری سوزونده‌بودمش که نفهمید از کجا خورده:)

6- دوریالی‌های ماه رمضوناین فیلم صاحب‌دلان علیرضا افخمی هم که دست کمی از "نرگس" نداره:)
اینجا هم یه "دینا" خانمی هست که چادری و همه چی‌تمومه. ماشاالله یه زبون داره آآآآآآ.... به چه درازی ... از اینجا تا اونجا!
به همه، حتی بابابزرگ و زن‌ِ بابا بزرگ و عموی بابا و زن‌عموی بابا و... با لحن پررویانه‌ای "تو" خطاب می‌کنه. مثل "اوسا چُسَک" تو همه‌ی کارای فامیل و دوست و آشنا دخالت می‌کنه... به مسائل روزه‌ای و نمازی و دنیوی و اخروی هم خیلی وارده و آدما رو فقط از روی اینا طبقه‌بندی می‌کنه. و از قضا همه‌مردای دنیا عاشق و دلخسته‌شن!
بدون اینکه کارگردان حس کنه باید اقلا یه صفت دوست‌داشتنی براش بذاره تا این خواستگاری‌ها توجیه بشن..

همه ی خواستگارها هم باید پولدار و مایه‌دار باشن. دختر حزب‌اللهی که شوهر فقیر حقش نیست. هست؟
بیچاره شاهین چون ظاهرش امروزیه دارای هزار و یک صفات بد و داداشش رامین که عین صدسال پیش لباس می‌پوشه و یه زمان شاگرد قرآن پدربزرگ بوده دارای هزار و یک صفات خوبه! هردو هم خواستگار دینا.
بابا جان، باران کوثری جان تو در فیلم گیلانه خیلی دختر بهتری بودی:)
پدربزرگ دینا هم که از طریق خواب‌هایی که خدا بهش الهام می‌کنه بر همه اسرار لدنی و مدنی و چدنی واقفه! و در پی راست‌و ریست‌کردن امور اخروی داداششه!
توضیح: قراره تا آخر این فیلم همه‌ آخرش خوب شن و مستکبرا حق مستضعفا رو بذارن تو سینی و تقدیمشون کنن.

7- تو اون‌یکی فیلم هم که به دکتر جوان قرنیه‌ی چشم یک استاد پیوند زده می‌شه و از اون به بعد قادر به دیدن نتیجه‌ی اعمال آدم‌ها می‌شه.مثلا منشی که داره پشت تلفن غیبت می‌کنه و این دکتر جوان اونودر حال خوردن دست آدمیزاد می‌بینه(گوشت تن برادرش رو می‌خورد انگار) یا، آدم بدا رو به شکل روباه و شیطان و آدم خوبا رو توی یه باغ سرسبز مجسم می‌کنه.مسلمه که دختر چادری رو بهشتی و دوست‌دختر خودش که مانتویی رو به شکل شیطون ببینه.
دوباره فلسفه‌ی نه‌چندان تمیز تلویزیون جمهوری اسلامی می‌خواد القا بشه. یعنی "چادری خوب، مانتویی بد!"
این‌دفعه دیگه از بحث پزشکی گذشته که صرفا با گرفتن قرنیه‌ی یه آدم باخدا و مؤمن نمی‌تونی عین اون به دنیا نگاه کنی، و یه جوری زده به معجزه و...بابا، به‌خدا پیغمبرا و اماما هم همچین ادعاهایی نداشتن که تلویزیون داره به اسم معجزه‌ی بچه‌مذهبی‌ها و حزب‌اللهی‌ها به خورد ماها می‌ده!

8- پوپک صابری هم به جمع وبلاگ‌نویسان پیوست. مبارکه!

9- با تأخیر فراوان 5 سالگی وبلاگ هودر و یک ساله شدن سایت دو در دو و بلاگ‌نیوز رو تبریک می‌گم.

10- دوست عزیزی با ای‌میل ازم درخواست کرده که فوری یک مشاور خانواده اورولوژیست در تهران بهش معرفی کنم.(من منظور دقیقشو از اینکه هم مشاور باشه و هم ارولوژیست باشه نفهمیدم). اگه می‌شناسید لطفا اسم و شماره‌شو در نظرخواهی بنویسید. ممنون.

11- بی‌صبرانه منتظر سفرنامه‌های ولگردم هستم...

12- و همینطور مشتاقانه منتظر خوندن میزبان‌نامه‌ی آذر عزیز و نازنینم!

13- احساس می‌کنم بیشتر ای‌میلام به مقصد نمی‌رسن. چون هیچ بازخوردی ندارن. می‌شه خواهش کنم اگر جواب ای‌میلی رو می‌دم اقلا یه ندا بده که رسیده!چندشب پیش نشستم تا 5 صبح ده دوازده تا ایمیل نوشتم. اما دریغ از یه رسید کوچولو. این رسمشه؟

14- عجب رسمیه... رسم زمونه....

15- نام مهره‌های شطرنج از کجا اومده؟ ایران؟ هند؟ اروپا؟
چرا رو کله‌ی شاه صلیبه و چرا وزیر تبدیل به
ملکه شده؟ و چند چرای دیگر...

16- نامه‌ی محرمانه‌ی خمینی درباره‌ی قطع‌نامه رو لابد تا حالا همه خوندن

17- مژگان‌بانو رو دوست دارم...

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

خیلی درگیرم. فردا احمدی‌نژاد میاد کرج و منم تو کمیته‌ی استقبالم....


(اومدم تیریپ دروغ سیزده اینا در بیارم دیدم با هزار من سریش هم بهم نمی‌چسبه:)
اما جدا از طرف یه ان‌جی‌او بهم پیشنهاد شد که با لباس فرم بریم میدون سپاه دیدنش. گفتم برین بابا دلتون خوشه. البته می‌دونم اگه برم بهم خوش می‌گذره. دیدن هاله‌ی نور از نزدیک خیلی باید جالب باشه.

2- امروز صبح خونه بودم.
خیلی کارای عقب‌افتاده داشتم و اون‌قدر خونه ریخت و پاش بود که هی از این کار به اون کار می‌پریدم. آخرشم هیچکدومو کامل انجام ندادم:)
کارو ولش، موقع کار بعد از مدت‌ها به رادیو کرج گوش می‌دادم. دو مجری‌ زن و مرد مرتب با آب و تاب ماجرای سفر احمدی‌نژاد رو به کرج شرح می‌دادن و اینطوری القاء می‌کردن که چقدر ما کرجی‌ها خوشبختیم و خوشحالیم و...
بعد مسابقه‌ی تلفنی گذاشتن که با رئیس‌جمهور حرف بزنید و درددل کنید و جایزه ببرید و قول داد که به سه تا از بهترین تلفن‌ها( نه خودِ تلفن، حرف‌های تلفنی!) جایزه بدن. و قول داد تموم تماس‌ها را روی یک سی‌دی بریزن و بدن خودش.
چند تا از تلفن‌ها رو گوش کردم.
- از رئیس‌جمهور عزیز و مهرورزمون خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم به جوون‌ها برسن. همه معتاد شدن.
- رئیس‌جمهور تورو به‌خدا، منت بذار سرمون. فکری به حال قیمت‌ها کن. کمرمون شکست.
- جناب رئیس‌جمهور عزیز و محبوب(!) ما بازنشسته‌ها خیلی بدبخت بیچاره‌ایم. به خاک سیاه نشسته‌ایم. بیشترمون خونه نداریم و حقوقمون کفاف حتی یه زندگی بخور و نمیر هم نمی‌کنه. (با بغض و گریه) به خدا قسمت می‌دم. تورو به این قرآن و ماه مبارک رمضان التماس می‌کنم فکری به حالمون کن. ما همه به تو رأی دادیم.
همه‌ش خواهش، التماس، تمنا، برخورد از پایین...
آخه ملت عزیز، مگه احمدی‌نژاد کیه؟ مگه این کارا وظیفه‌ش نیست؟ مگه برای کارش حقوق نمی‌گیره؟
عجب ملتی هستیم ما. به یه نفر رأی می‌دیم بیاد کارامونو بکنه. بعد می‌بریمش بالا می‌نشونیمش روی سرمون و حلوا حلواش می‌کنیم. اونم میاد می‌خوره و برامون بای‌بایی می‌کنه و به ریشمون می‌خنده و می‌ره.
باور کنید همه‌ش تقصیر اونی نیست که میاد سوارمون می‌شه. خودمون بیشتر مقصریم. یه ذره عزت‌نفس و یه ذره عدالت‌خواهی بد نیست ها...

3- احمدی‌نژاد قرار بود نیمه‌شعبان برای افتتاح پل روی میدون آزادگان بیاد. که پل حاضر نشد. چند سال فس‌فس کردن و خوردن و بردن. یهو -به قولی- 3000 تا کارگر ریختن که چند روزه پل رو آماده کنن که نشد. حالا نمی‌دونم قراره چیو افتتاح کنه:) و به کجاها کلنگ بزنه.

4- منظورش از ح-د وبلاگ‌نویس مأمور موساد، حسین درخشانه؟:))))
ربطش به اون زن و سه‌پسر چیه؟

5- آقا هیچکی این نکته رو در سریال نرگس نفهمید... گیرم راست باشه آدم دچار سندروم خود ایدز بینی بشه و راه‌به‌راه از دماغش خون بیاد و صورتش پر از لکه بشه و...بهروز اون‌موقع که اصلا نمی‌دونست آرزو ایدز داره. آرزو تویه‌تصادف خونش رفت آزمایشگاه و فهمیدن بیماری اسمشو نبر داره.پس بهروز چه‌طوری به خودش شک کرده بود؟

6-در این ماجرای اخیر وبلاگستان بر من معلوم گشت که اکثر ما ایرانی‌ها درس نخوانده قاضی هستیم.ولی خودمان را بکشیم از قاضی مرتضوی فراتر نمی‌رویم!یا دستور شکنجه می دهیم یا اعدام!

7- با دوستان رفتیم مسابقه‌ی بسکتبال بین استانی خواهران.
تبریز و ارومیه و کرج و زنجان به مرحله‌ی آخر رسیده بودن.مسابقه‌ی اول بین تبریز بود و ارومیه. وضعیت بی‌حجاب و زبونی که نمی‌فهمیدم(ترکی) باعث شده بود فکر کنم تو ایران نیستم:)
مربی تبریز که مرتب و پشت‌سرهم می‌گفت" گِت، گِت، گت، گت...." یه جورایی شبیه به قِد قِد قِد ِ قاطبه در سریال ایتالیا ایتالیا، و بعضی‌ها غش کرده بودن از خنده.
همیشه دوست داشتم تیپ و قیافه‌ی ورزشکارای حرفه‌ای زن ایرانی رو در حال ورزش با لباس واقعی( و نه اسلامی) ببینم.
دوست داشتم ببینم اونا هم مثل زنای خارجی تیپ و اندام مردونه دارن یا نه.
همه نوع اندام توشون بود. از دختر 170 سانتی تا 150 سانتی.
قیافه‌ی حمید گودرزی رو مجسم کن. حالا دخترش کن. آهان. حالا کوچیکش کن. نه، کوچیکتر . لاغرتر... جوری که شورت ورزشی داره از کونش می‌افته... نه دیگه این‌قدر کوچیک . نگفتم که خاله ریزه. آهان خوبه. این قیافه‌ی یکی از بچه‌های تیم زنجان بود.حالا بهروز شوکتو در نظر بگیر. حالا مردونه‌ ترش کن. آهان. چهار شونه‌تر... اینم یکی دیگه از بازیکن‌ها بود. همه ‌کاراش عین پسرا بود. حتی لباس پوشیدنش. موهاش کوتاه کوتاه و پسرونه بود.
بعضی‌ها موهای بلندشونو بافته بودن. بعضی‌ها تل زده بودن. بعضی‌ها لاغر و بی‌سینه. بعضی‌ها تپل و کوتاه‌قد. تعجب می‌کردم چطور با این هیکل گوشتالو و سینه‌های بزرگ که نمی‌تونستن درست و حسابی باهاش بدون تو تیم رسمی استانشون انتخاب شدن.( شاید پارتی دارن)
اینطوری حس کردم که اگه منتخب این چهار تیم با یه تیم مدرسه‌ای آمریکا مسابقه بده حتما می بازه.چرا اینقدر تو ورزش عقبیم؟:(

8- شل‌سیلور‌استاین چه شوخی بامزه‌ای با خانوم‌های طرفدار حقوق زنان(اصلا چنین لقبی داریم یا من از خودم ساختم؟) کرده:)
"پاملا پرس" هوار زد
خانم‌ها مقدمند!
بعد توی صف بستنی خودش را کشید جلو،
همه رو پس زدپاملا پرس هوار زد:
خانم‌ها مقدمند!
بعد سس رو موقع شام قاپ زد.
پاملا وقتی داشت صبح خودش رو از اتوبوس بالا می‌کشوند
همه‌مون رو پس زد و کنار کشوند.
خانم‌خانما کلی داد و فریاد و هارت و پورت راه انداختند
بعدش هم هوار زدند که:
خانم‌ها مقدمند!
یه روز که همه‌مون رفته بودیم گشت و گذار در جنگل بالابلند
پاملا پرس هوار زد:
خانم‌ها مقدمند!
ایشون در ادامه‌ش گفتند که از همه‌ی ما تشنه‌ترندو رفتند آبی رو که داشتیم لاجرعه تا ته سرکشیدن
دناگهان یه دارو دسته وحشی و خشن مارو دزدیدند
و همه‌مون رو ایستاده به هم طناب‌پیچ کردندو
با یه صف طولانی گذاشتند جلوی پادشاه اون سرزمین کن‌یفکون
پادشاهه، آدمخواری بود که بهش می‌گفتند" عالیجناب برشته کنون"
که روی تخت شاهی‌اش نشسته بود و یه پیش بند داشت به چه درازی
یه چنگال دستش گرفته بود و از لب و لوچه‌ش آب شده بود سرازیر
!تا یارو توی این فکر بود که کدوممون رو اول توی دیگ آدم‌پزی بندازنداز عقب صف با همون صدای زیر و گوش‌خراش ولی بلندپاملا پرس هوار زد:
خانم‌ها مقدمند!

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵

دین از خودت نیست، دین‌دون که هست!

1- یه حیوونی به‌نام خُل‌خلوی زودهضم‌کن،
من و دوستام رو خورد
حالا ما داریم یه جوری از لابه‌لای دندوناش رد می‌شیم...

We have been caught by the quick-diging Gink
And now we are dodgin’ his teeth…

Shel Silverstein
...ترجمه: حمید خادمی

2- جشن نیمه‌ی شعبان
یا ( زیتون، دین از خودت نیست. دین‌دون که هست...)
بعداز ظهر جمعه 17 شهریور انگار می‌خواستم تموم خستگی‌ها و شب‌کم‌خوابیدن‌هامو جبران کنم. حســــابی خوابیدم.
وقتی بیدار شدم دیدم همه‌جا تاریکه و از سی‌با هم اثری نیست به‌جز یک نامه!
"هر کار کردم بیدار نشدی بریم بیرون. پس من با اجازه‌ت می‌رم مسابقه(ورزشی که دوست داره) و ممکنه شب دیروقت بیام."
ای وای... غروب جمعه و تنهایی!
تلویزیون رو روشن کردم. همه‌ی کانالا برنامه‌ی مخصوص تولد مهدی عج رو پخش می‌کردن. مداح‌ها هم که بدصدا ..
.دچار سندروم عصر جمعه شده بودم که فقط با "دَدَر" درمون می‌شه.
خوشبختانه سی‌با ماشینو نبرده بود. این‌طرفا که شب نمی‌شه تنها پیاده‌روی کرد. تازه خلوته و هیچکسو نمی‌بینی که دلت باز شه.
پس تا اولین میدون شهر رانندگی کردم و ماشینو پارک کردم.
چه خبـــر بود!!! از اول تا آخر خیابون چراغونی بود. گُله به گله میز گذاشته بودن و روش پر از شیرینی و شربت( سان‌ایچ و وجین و ازین جور چیزا) و شیرکاکائو و...
هر کی هم ضبطی روشن کرده بود و با بلندگوی قوی‌یی مداحی پخش می‌کرد.
از مداح‌ها یکیشون هم برای رضای خدا صدای درست و حسابی نداشت. تو عاشوراها اوضاع خیلی بهتره. اما برای مداحی، انگار صدا هر چی نکره‌تر باشه ثوابش بیشتره.مردم هم دسته به دسته درحالیکه بهترین لباساشونو پوشیده بودن اومده بودن جشن‌تولد مهدی.
هیچ‌سالی یادم نمیاد که این‌قدر مفصل جشن گرفته باشن.
اولش قاطی کرده بودم. صداها، همهمه‌ها، نورهای شدید چشمک‌زن، بلندگوی قوی مسجدها و خونه‌ها که هر کدوم ساز خودشون رو می‌زدن.
یکیشون در وصف چشم و ابروی مهدی می‌گفت. یکیشون در وصف قد و بالا و اندام مهدی. اون یکی با صدای انکرالاصوات از صدای مخملین مهدی و یکی‌دیگه از طرز راه رفتن عین کبک مهدی.
یکیشون برای نمونه از سجایای اخلاقیش نمی‌گفت.
هر دو قدم یکی می‌پرید شیرینی تعارف می‌کرد.
واه واه واه. بعضی خانوم‌ها چکار می‌کردن! از هر سینی یا جعبه‌ی شیرینی که بهشون تعارف می‌شد سه‌تا برمی‌داشتن می‌چپوندن تو دهنشون. یه مشت هم می‌ریختن تو کیفشون. تازه به فلسفه‌ی کیف‌های بسیار بزرگی که همراه خانوما بود پی برده بودم. کیف که نه. ساک! منو بگو که در طول راه فکر می‌کردم مد شده و می‌خواستم فرداش برم عینشو بخرم.(البته کیف منم که مثل کمد آقای ووپی‌یه کم کوچیک نیست. اما من(اهممم) فقط چیزای مهم‌مهم دارم توش:)
مغازه‌ی جیگرکی کلی از پیاده‌رو رو میز صندلی چیده بود و به هر کی رد می‌شد با لبخند از بناگوش دررفته یه پیش‌دستی پر از شیرینی و یه لیوان شیرکاکائو می‌داد و به خانم‌های خوشگل اصرار می‌کرد همونجا بشینن. خانوم‌های سانتی‌مانتال هم کم‌نمیوردن. دو لیوان همونجا می‌خوردن و یواشکی یه شیشه‌ی دولیتری نوشابه رو هم با شیرکاکائو پر می‌کردن و می‌ذاشتن تو کیفشون.
جای بعدی انواع و اقسام شربت. باز دستا به کیف و ...سه تا میدون رو رد کردم و اوضاع به همین منوال بود. کف پیاده‌رو پر شده بود از جعبه و لیوان یه‌بارمصرف و گاهی هم شکوفه‌ای از بچه‌ای خردسال. از بس که خورده بود...:)
جالب این‌بود که اگر شیرینی‌دهنده مرد بود با نیش باز به خانوما تعارف می‌کرد و به مردای دیگه محل نمی‌ذاشت. و اگر زن بود بخصوص دختر جوون ظرف شیرینی رو فقط جلوی پسرای خوش‌تیپ می‌گرفت.( من این موضوعو با زحمت فراوون و عرق جبین کشف کردم.)
مدت‌ها بود خیابونو این‌طوری زنده ندیده بودم و دلم نمیومد برم خونه.
تا آخر شب موندم....
وقتی رسیدم خونه دردم یواش یواش شروع شد.
روی تخت دراز کشیدم و مشغول خوندن جزوه‌ای شدم که پسرک بسیجی بهم داده بود.
"به او که پنهان است، از بس پیداست" :
اسم جزوه
منظورش مهدی بود. نوشته بود به دلایلِ زیر وقت اومدن مهدی‌ست!1
- زن‌ها در نزدیکی‌های ظهور مهدی موهایشان را مثل کوهان شتر خراسانی می‌آرایند.و در پرانتز توضیح داده بود که الان هم زن‌ها موهایشان را میزانپیلی و شینیون می‌کنند.

2- مردان خود را به لباس و قیافه‌ی زنان بیارایند.
و در پرانتز توضیح داده بود الان مردان زیر ابرو برمیدارند(مثل فرزاد حسنی) و ماتیک می‌مالند و مو مش و های‌لایت می‌کنند و یا دم اسبی می‌کنند.

3- ثروت از ایمان عزیزتر شود و دین به دنیا بفروشند.(شده عزیزم! فروخته شده جانم)

4- زنان در تجارت با مردان رقابت کنند.و در پرانتز توضیح داده بود که زنان آنقدر وقیح شده‌اند که در مغازه‌ها و فروشگاه‌ها و ادارات و... مشغول خرید و فروشند.( آخه بی‌انصاف. خدیجه هم که تاجر بود.)

5- طلاق زیاد شودو حیای زنان و دختران کم شود.(شده!)

6- زنان مدح خود را در زنا ببینند.

7- رقص و طرب و غنا و آواز را حلال شمارند و زنان آوازه‌خوان و رقاصه آشکار شود.( آشکار شده.)

8- شرکاء در معاملاتشان به یکدیگر خیانت کنند.( که معمولا می‌کنند)

9- ساختمان‌های بلند و محکم بنا کنند.( ئه... برای همین مرتب برج می‌سازن؟)

10-حیای بچه‌ها کم شود. به پدر و مادر جفا و به رفیقان نیکی کنند.

11- قیمت‌ها بالا رود:))) از این بالاتر؟؟؟ بابا مهدی بیا!

12- باران در غیر وقتش ببارد.مثلا اگر هوا آفتابی باشد و یک‌هو ابری و باران ببارد علامت ظهور مهدی‌ست. عجب!

13-حج را برای سرگرمی انجام دهند نه برای خدا.( این‌یکی که به‌خدا خیلی وقته اینجوریه. مهدی جان ناز نکن، بیا)

14- رشوه‌خواری زیاد شود.(زیاده به‌خدا)

15- مؤمن ذلیل و تحقیر شود و فاسق و گناه‌کار تمجید شود.(خودم با چشمای خودم دیدم یه حزب‌اللی‌ رو تو یه مهمونی تحقیر می‌کردن و از رقص یه آقای زیر‌ابروبرداشته تمجید)

....منم فکر می‌کنم تموم شرایط برای ظهور آقا مهیاست.بخصوص این که خونه‌های ویلایی هی کوبیده می‌شن و جاشون ساختمون‌های بلند مرتبه ساخته می‌شه.

دراز کشیده بودم و اینا رو می‌خوندم که سی‌با اومد. تازه فهمیدم چقدر دلم درد می‌کنه و شروع کردم آه و ناله(اینم از علائم ظهوره که زنان پیش مردان ناز می‌کنن) سی‌با گفت چی شده؟
داستان شیرینی‌ها و شیرکاکائوها و شربت‌ها و حمله‌ی مردم رو تعریف کردم.
سی‌با برام نبات داغ آورد و باخنده گفت:
" زیتونکم، دین از خودت نبود. دین‌دون که بود."
با آه و ناله گفتم: آخ... سی‌بائکم، کیفمو بیار.. آهان مرسی... حالا بازش کن...آهان... خوب. اونا همه‌ش مال توئه!

3- آقا ذبیح‌الله رو توی راه دیدم. داستانشو دفعه‌ی بعد می‌گم!

4- ماه رمضون رسید و مغازه‌ها شروع کردن به خالی شدن .

5- بدوید. گذرگاه شماره 59، مخصوص مهر ماه منتشر شد. بخصوص که از این شماره "قسمت خبر بامزه‌ی ماه" اضافه شده:)

6- باز شدن مدارس رو به مادرا تبریک و به بچه‌ها تسلیت می‌گم!

7- هیس...گوش شیطون کر، بعد از چهار پنج روز ای‌میلام دارن میان! خدا کنه ارور نده.

8- پر واضحه که من با اعدام کلا مخالفم. چه اعدام زن و چه اعدام مرد.و هر پتیشنی که دیدم علیه اعدام، امضاش کردم.اما یه سوال دارم.
چرا بیشتر برای زنان قبل از اعدامشون پتیشن درست می‌شه(حتی غیر سیاسی‌ها) و برای پسرای 17-16 ساله می‌ذارن بعد از اعدامشون اعتراض می‌کنن؟(بخصوص غیر سیاسی‌ها)

9- چه جالب.مدتی پیش یعنی بیش از یک‌سال و نیم پیش (11/3/2005)مطلب طنز نقادانه نوشتم راجع به داستان خاله سوسکه ای که از خواستگاراش می‌پرسید: اگه من زنت بشم، منو با چی می‌زنی.

از اون‌طرف هم علی اصغر سید‌آبادی جدیدا یه داستانی نوشته در همین مورد
آقا، من و کوروش این وسط حیف شدیم:)

10- و اما پایان واقعی نرگس که اجازه‌ی ساختن نیافت...
.با تشکر از پوپک ‌صابری عزیزم.

11-و اما... اگر آمده‌اید چیزی راجع به کورش ضیابری اینجا بخوانید، بدانید و آگاه باشید که راه را عوضی تشریف آورده‌اید.:)
بروید این مرغ بر دام دگر نهید! :)

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

سی‌بای من

1- در اوج ناامیدی بودم که پست قبلی رو نوشتم. هم در زندگی عادی و هم در زندگی وبلاگستانی. اصلا باورم نمی‌شد دوستان این‌همه بهم لطف داشته باشن. خیلی از کسایی که اصلا فکر نمی‌کردم دیگه خواننده وبلاگم باشن برام کامنت گذاشتن(باعث شدن کلی ذوق‌زده بشم) و همین‌طور با خیلی‌ها تازه آشنا شدم.فکر می‌کردم- در واقع دوست داشتم- بیشتر ازم انتقاد بشه. و کسایی که منو از دایره‌ی دوستاشون بیرون کردن دلیلشونو می‌نوشتن. خوب البته این انتظار درستی نیست. کسی که زیتون نمی‌خونه چه‌جوری باید می‌فهمید باید بیاد پوستمو بکنه؟:)مازوخیسم دارم ها...
واقعا ممنون. چه از کامنت‌ها در اینجا و اونجا و چه از ای‌میلا.
کلی خجالت کشیدم که خودم هیچوقت بلد نبودم درست و حسابی به دیگران تبریک بگم.
مثبت دیدن یکی از هنرهای بشری‌ست. شاید هنر نُهمه:)
پریشب نشستم تموم لینک‌هایی که توی کامنت‌ها بود باز کردم. البته همیشه این‌کارو می‌کنم و بعد آفلاین می‌خونمشون. اما این‌دفعه می‌خواستم دونه به دونه تو نظرخواهیشون تشکر کنم که از شانس بدم کی‌بوردم اصلا کار نکرد. و همین اتفاق باعث شد به جای تشکر تا صبح بشینم دونه‌به دونه وبلاگا رو بخونم و در عوض کلی حظ ببرم.این همه وبلاگای خوب و باارزش! ماشالله!

2- تفاهم
من و سی‌با شکر خدا در بیشتر مسائل با هم تفاهم داریم. می‌گید نه. نگاه کنید.
الف- اون خیلی گرماییه و من خیلی سرمایی. من شبا- بخصوص که حالا شبا هوا خنک شده- باید با پتو و پنجره‌ی بسته بخوابم و سی‌با دوست داره با پنجره‌ی بازو بدون هیچ رواندازی بخوابه.
ب- سی‌با به‌طور وحشتناکی خون‌سرده و من خیلی هیجانی‌ام. گاهی از دست خودم عصبانی می‌شم این‌قدر زود به مسائل واکنش نشون می‌دم. اما سی‌با هم گاهی لجمو درمیاره این‌قدر دیر و بعد از کلی فکر کردن عکس‌العل نشون می‌ده.
ج- من باید تو جمع دوسه‌بار حرفمو تکرار کنم تا همه متوجه بشن:) از بس که ماشالله خوش‌صحبتم. اما سی‌با دهن که باز می‌کنه همه میخش می‌شن( با کمی غلو)
د- اگه سی‌با برای شام منتظرم باشه، تا صبح هم نیام شامشو نمی‌خوره و منتظرم می‌مونه.اما من اگه این شرایط پیش بیاد از شدت نگرانی و اضطراب، نه فقط شام خودم، که کم‌کم شام سی‌با رو هم تموم می‌کنم.:)
ه- سی‌با پوستش چربه و من خشک. من اگه روزی بیست بار دستمو با صابون بشورم، بعد هر بیست‌بارش باید به دستم کرم بزنم. اگه تا چند روز حموم نکنم موهام یه‌ذره هم چرب نمی‌شه. هر چی هم نرم‌کننده و واکس‌مو و... می‌زنم یه ساعت بعدش انگار نه‌انگار. اما سی‌با هر روز که دوش می‌گیره و موهاشو می‌شوره و هر بار بعد از شستن دست و صورت یه‌ساعت بعدش چربه.
و- من عاشق رقص و ورجه وورجه‌م و سی‌با اصلا.
ز- من خیلی زیاد شوخی می‌کنم و سی‌با خیلی کم.
ح- موسیقی‌های مورد علاقه‌مون با هم متفاوته.
ط- رنگ مورد علاقه‌مون هم همینطور. من نارنجی دوست دارم و رنگای شاد دیگه. اما سی‌با رنگ آبی رو.
ی- حتی ماشین مورد علاقه‌مون با هم فرق داره. سی‌با هر وقت یه ماشین گنده‌ی آمریکایی می‌بینه دلش ضعف می‌ره و من از ماشین‌کوچولو‌های کره‌ای خوشم میاد.
- بعد از ابجد هوز و حطی چی بود؟؟ شاید باید از الفبای چینی ژاپنی (کدومشونه که 2000 حرف داره؟) استفاده می‌کردم.
خلاصه که تا دلتون بخواد "تفاهم" و "شباهت" هست.
حالا چرا ما این‌قدر هم‌دیگرو دوست داریم و باهم کنار میاییم؟ شاید به خاطر "تفاوت‌ها"ست:)
الف- هر دومون انسان‌ها رو دوست داریم.
ب- هردومون عاشق طبیعت و محیط زیست هستیم.
ج- هیچکدوم دوست نداریم نه حق کسی رو بخوریم و نه اجازه بدیم حقمونو بخورن. کلی از "به دنبال حق رفتن" ضرر دیدیم و باز دنبالش رفتیم.
د- هدف ازدواجمون پول نبوده. تو خرج کردن پول اصلا "تو" و "من" نداریم(چه اشکالی داره سی‌با دربیاره و من خرج کنم؟:) )البته الان تا حدی من دوست دارم پولدار هم بشیم(راهشو هم اصلا بلد نیستم). ولی سی‌با زیاد نه( اینو باید در قسمت تفاهم می نوشتم)
ه- شکایت همدیگرو پیش خانواده‌هامون نمی‌کنیم. همیشه سعی می‌کنیم با هم کنار بیاییم. اگر با هم قهر باشیم و مهمون بیاد یا مهمونی بریم، موقتا رل آشتی‌ها رو بازی می‌کنیم. بدیش اینه که گاهی بعد از مهمونی یادمون می‌ره باهم قهر بودیم.
و- همیشه خرید لوازمی که اون‌یکی بهش احتیاج داره برامون ارجحیت داره. یعنی تا اون پولی به دستش میاد منو به زور می‌بره چیزی که من احتیاج دارم برام می‌خره و من هروقت پولدار می‌شم اونو به زور برای خرید وسیله‌ی مورد نیازش می‌برم.
ز- حسود نیستیم(البته اون بیشتر نیست!) اگه دوست من که پسره بیاد خونه‌مون یا دوست اون که دختره بیاد(با اینکه دلم می‌خواد چشاشو از کاسه دربیارم-چشمک) اصلا ناراحت نمی‌شیم و کلی گپ و گفتمان می‌کنیم. ح- هر وقت اون‌یکی به کمک احتیاجی داشته باشه از کمک دریغ نمی‌کنیم. بدون منت.
ط- هر دو بچه‌های گلی هستیم:))
آقا کم آوردم. خوب شد بلد نیستم بعد از ابجد هوز حطی چیه:)
ما بیشتر با هم تفاهم داریم تا تفاوت. برای همین خیلی دعوا می‌کنیم... و خیلی زود آشتی.

3- درسی که از شوخی با سی‌با گرفتم
سی‌با از همون اول گفت که در تمام سال‌های زندگیش از تفاوت عقیده‌ای بین پدرو مادرش عذاب کشیده. مادرش نماز‌خون و روزه‌بگیر بوده(الان شدیدتر شده) و پدرش برعکس.جالبه که مادر ِ مادرش ضد دینه و مادر ِ پدرش مذهبی شدید. اما شدیدا دوست‌داشتنی. هر دو مادر بزرگ سی‌با از بهترین دوستای من هستن. گاهی مادرِ سی‌با مادرخودشو مجبور به نماز‌خوندن می‌کنه. اینم تا می‌بینه دخترش از در رفت بیرون چادرو از سرش پرت می‌کنه اون‌ور و شروع می‌کنه به گفتن جک‌های بی‌ادبی:) می‌گه کی بهشت و جهنمو تاحالا دیده که من باورش کنم؟
از قضیه دور نشم. قبل از ازدواج من و سی‌با خیلی راجع به عقایدمون حرف زده بودیم و دیده بودیم خیلی شبیه به همیم( که بعدا معلوم شد امکان نداره دونفر کاملا از نظر عقیدتی شبیه به هم باشن. به قول سی‌با همین تفاوت‌ها زندگی رو قشنگ می‌کنه)پدر سی‌با هم همیشه بهمون می‌گفت خوش‌به‌حالتون که هر دو هم‌نظرید. من یک عمر زجر کشیدم از مقدس‌مآبی زنم.
(اینم بگم که مادر سی‌با کلی محسنات داره. اینو می‌نویسم که اگه روزی وبلاگم لو رفت سرم بر باد نره!)

یه‌روز... یعنی یه‌شب که سی‌با اومد خونه، احساس کرد من پکرم. در صورتیکه این‌طور نبود و فقط از خستگی نمی‌تونستم مثل همیشه نیشمو تا بناگوشم باز نگه‌دارم.سی‌با دائم می‌پرسید چی شده و من می‌گفتم هیچی.
تا اینکه فکری شیطانی اومد به مغزم. گفتم حالا که این‌طور فکر می‌کنه بهتره یه‌کم سربه سرش بگذارم. این دفعه که گفت: چرا... تو یه چیزیت هست. سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم . خوب... آره... اما...
دیدم این‌جوری با چراغ روشن، اجزاء صورتم دروغ گفتنمو نشون می‌ده. تازه خیلی ‌هم خسته‌ بودم. گفتم بریم تو تخت دراز بکشیم تا بگم. رفتیم.بعد گفتم مسئله خیلی مهمیه.بهتره چراغ رو خاموش کنیم. روم نمی‌شه تو صورتت نگاه کنم و حرفمو بزنم. رفت خاموش کرد.حالا چی بگم؟ اصلا فکرشو نکرده بودم. گفتم چه چیزی بگم یه ذره اذیت شه بعدا که فهمید شوخیه مثل همیشه قاه‌قاه‌ بزنه زیر خنده. جوری که اتاق بلرزه؟هی من‌و من کردم تا به ذهن خسته‌م چیزی برسه. اونم به مهربونی‌می‌گفت حرفتو بزن.گفتم آخه می‌ترسم ازم بیزار شی. گفت من و تو این حرفارو باهم نداریم. هر مشکلی داشته باشی با هم حلش می‌کنیم. گفتم این مسئله حل‌شدنی نیست و می‌ترسم باعث جدایی‌مون بشه. ذهنم رفت به مسائل ناموسی. اما ترسیدم. حتی نمی‌تونستم راجع بهش شوخی کنم. زود از دهنم بیرونش کردم.سی‌با داشت از کنجکاوی می‌مرد.پیش خودم گفتم چی بیشتر شوکه‌ش می‌کنه؟ ناگهان... آهان... یافتم.فکر می‌‌کنم اگه چراغ روشن بود برق شیطنت چشمام و لبخند موذیانه‌مو می‌دید.رومو کردم به سقف و بعد یهو موتورم راه افتاد. گفتم:- چند وقتیه یه چیزیو تو قلبم احساس می‌کنم. یه چیزی که تاحالا نبوده و یا همیشه منکرش بودم. خیلی وقتا می‌خواستم بهت بگم. اما می‌ترسیدم تو رابطه‌مون تأثیر بذاره.دیدم سی‌با ساکته و صبورانه گوش می‌ده( من اگه بودم هی‌میگفتم خوب خوب.. زودتر بگو چه چیزیو) ادامه دادم:- احساس می‌کنم دلم می‌خواد... دلم می‌خواد نماز بخونم، روزه بگیرم. اما بلد نیستم. دوسه‌روزه دنبال یه کلاس قرآن خوب بودم که همه‌ی اینا رو یادم بده و حالا پیدا کردم و می‌خواستم ازت اجازه بگیرم(اجازه، کلمه‌ای که هیچوقت بهش نگفته بودم) برم ثبت نام کنم.از سنگ صدا در میومد که از سی‌با درنمیومد.چرا... صدای پلک زدنشو می‌فهمیدم. هر وقت خیلی ناراحته و محیط ساکته صدای پلک‌زدنشو می‌فهمم. خیلی جا خورده بود. پیش خودم گفتم بازی الان تموم می‌شه و باهم می‌زنیم زیر خنده.اما بعد از چند دقیقه که خیلی سعی کردم صدای خنده‌ی ذوق‌زده‌مو پنهان کنم، سی‌با با صدای غمگینی گفت: چرا زودتر به‌من نگفتی؟گفتم آخه کاملا مطمئن نبودم بعدش هم می‌ترسیدم عین بابا مامانت...باز سکوت سی‌با و صدای پلک زدنش. تو دلم گفتم عجب خنگیه بابا. چرا نمی‌فهمه. نکنه اونم منو فیلم کرده؟ اما نه... دستشو گذاشت رو شونه‌م و شروع کرد به دلداریم. بعدش پیشونیمو بوس کرد و موهامو ناز کرد و گفت:- ناراحت نباش عزیزم. زیتونکم. یه مرحله‌ی سختو داری می‌گذرونی. این چندوقت خیلی اذیت شدی. هم از نظر مالی و هم روحی. من مقصرم. نباید می‌گذاشتم این‌قدر بهت فشار بیاد. و ...ای بابا... چرا نمی‌فهمه من دارم شوخی می‌کنم. راستش دیگه ترسیده بودم قضیه‌ رو لو بدم. بعدش هم تعجب کرده بودم از رفتارش. انتظار داشتم اگه باور کنه بگه: اگه عقایدمون با هم متفاوت بشه دیگه زندگی مشترک امکان نداره و از این حرفا... اما نگفت.هی دلداریم داد. با افسردگی گفتم: اگه بعد از گذشتن از این مراحل هنوز همین عقایدو داشتم چی؟چند دقیقه‌ای فکری کرد(که برای من چند ساعت گذشت) و گفت: سعی می‌کنیم هیچ تغییری تو زندگیمون به‌وجود نیاد. چه عیبی داره دو نفر متفاوت باشن. مهم اینه که هر دو انسانیم و همدیگرو دوست داریم. با تردید پرسید: مگه نه؟ خودمو تو آغوشش فشار دادم و نفسی به راحتی کشیدم و گفتم آره.با اینکه با شوخی شروع کرده بودم اما احساس خوبی داشتم. شاید اگه من جای سی‌با بودم و شوخیشو باور کرده بودم برخورد دیگه‌ای می‌کردم.اصلا روم نشد بگم شوخی کردم. فردا و پس‌فرداش هم همین‌طور. سی‌با چند روزی بیشتر از همیشه بهم توجه کرد و بعد دید که من دیگه چیزی نمی‌گم اونم چیزی نپرسید و اصلا حتی یه کلمه چیزی نگفت. هنوز هم عذاب وجدان دارم برای نگفتنش.اما من درسی ازش گرفتم که امیدوارم هرگز فراموشم نشه.

پ.ن.4- عصیان: آیا وبلاگ‌نویسی همان روزنامه‌نگاری‌ست؟

5- باز هم یک سوال اساسی از گوشزد.زن و مرد هر یک تا چه میزان از درآمد خود را باید در راه خانواده خرج کنند؟
من هر کار کردم نظرخواهی‌اش برام نیومد. پس همین‌جا می‌نویسم. البته روی کلمه‌ی "باید" نظری ندارم. اما من به شخصه دوست ندارم که فقط یکی از دو طرف کار کنه و اون‌یکی فقط مصرف‌کننده باشه.مگه اینکه یکیشون واقعا از نظر جسمی و روانی ناتوان باشه.تو زندگی من و سی‌با هم تو و منی نداشتیم. حساب مشترک هیچوقت نداشتیم ولی از هم چیزی رو پنهان نکردیم. اگر هم من پولی جمع کردم برای هردومون بوده و حتی شده قطره قطره پولی جمع کردم( که هرگز دریا هم نشده، دریاچه‌ و برکه‌ای هم نشده. به اندازه‌ی یه کاسه‌ی کوچیک) تا سی‌با گفته به پول احتیاج داره فوری آوردمش وسط.حقوقمو تا می‌گیرم اول می‌رم فروشگاه یه عالمه خرید می‌کنم و برای خونه(یه وسیله‌ی جدید، حتی شده یک‌دست قاشق‌چنگال جدید) و سی‌با کادو می‌خرم. گاهی گل و شیرینی می گیرم و هن‌و‌هن کنان می‌برم خونه. اونم همین‌طوره.نمی‌دونم اگه پولدار بودیم بازم این‌طور بودیم یا نه.

6- برای نجات کبری رحمان‌پور...

7-:تا اطلاع ثانوی
انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست...


8- انوشه انصاری به هوا(همون فضا) رفت..
.لحظه‌ی خداحافظی با شوهر و مادر و پدر وخواهرش.

9- کوروش هم طاقت نیاورد و باز به جمع وبلاگ‌نویسان پیوست:)
خوش آمدی کوروش جان. چقدر ما وبلاگ‌نویس دکتر داریم. یه وقت متحد نشید کودتا بکنید!:)
دختران عزیز لطفا قبل از کلیک کردن روی لینک یک‌لیوان آب‌قند کنار دست خود بگذارید.از همکاری شما متشکرم.(وقتی عکسش رو دیدید خودتون متوجه می‌شید چرا. آلن دلون باید بره جلوش بوق بزنه :))
مواظب رفتارتون باشید. او یک آی ام جی‌ست:)

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

زیتون چهارساله شد...

خیلی دلم می‌خواد نظرتونو راجع بهش بدونم.
1- باورپذیر بُود هر بنا که می‌بینی
جز بنای محبت که باورپذیر نیست...
(زیتون‌الادبا+شاعر مربوطه)

2 - این چیه داری ترجمه می‌کنی؟
- یه داستان کوتاهه. می‌خوام برای شرق بفرستمش.
- هه هه هه. عجب شانسی داری. شرق همین امروز توقیف شد.
- بده ببینم.... وای... چه بد.
- نزدیک انتخابات و احتمالا آشتی ‌هسته‌ایه. روزنامه‌های دردسرزا باید یه دوسه ماه زبان در دهان باقی بمونن. تا بعد ببینن چی می‌شه!
-...
- چرا ترجمه‌تو پرت می‌کنی اون‌ور. خوب برای اعتماد ملی بفرست. فکر نکنم اونو توقیف کنن.. نشد برای مجلات زرد و سفید و بنفش..
- آخه موضوعش به‌درد اونا نمی‌خوره.
- عیبی نداره. اسامی خارجکی رو تبدیل به اسمال و ممد و داش رضا و اقدس و افسانه و فتانه کن و یه دوسه ماجرای عشقی بنداز تنگش. آخرش هم همه با هم عروسی کنن.
- اینکه می‌شه فیلمنامه‌ تلویزیونی:)

3- امیدوارم هیچکس سروکارش با دکترای جورواجور و بیمارستان نیفته و اگر افتاد پارتی داشته باشه و اگر نداشت از یه دوست خیلی خوب سوغاتی‌های خوب‌خوب برسه و کلی ذوق‌زده‌ت کنه. و باعث شه همه‌چیو فراموش کنی.:)

4- آقا، این بنای محبت گاهی‌هم خیلی باورپذیر می‌شه:))

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

اندر ماجرای شعر عامیانه و پراگماتیک و کاربردی من:))

داشتم برای مطلب" دزدی همشهری جوان از حسین‌ جاوید" خوابگرد کامنت می‌نوشتم. یه کامنت بلند بالا و طولانی. از اونجایی که آدم همیشه احساس می‌کنه کامنتش خیلی باحال شده و به هر صورت می‌خواد ثبتش کنه، "اعوذو بالله من الشیطان رجیم" گویان مرتب کد تصویری نظرخواهیو با دقت وارد می‌کردم و اونم لج کرده بود و هی ارور می‌داد.
دیگه عصبانی شده بودم که حواسم رفت به لینکدونی خوابگرد و به وبلاگ 4 دیواریِ مانی که مسابقه‌ی شعر عامیانه برگزار کرده بود.
اشعاری که همیشه از مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها و مردم کوچه‌بازار فراوان شنیده‌ایم و به دلمون می‌شینه. مثل:
خاک به سرم بچه‌ به هوش آمده
بچه بخواب. یه سر و دوگوش آمده...

گفتم منم بیام مهارت و توانمندی ذاتی خود را به نمایش بذارم و اثر خودم را جاودانه سازم:)
پس اومدم تنها شعر عمرمو که بعدا فهمیدم کاربردی و پراگماتیکه تو نظرخواهیش نوشتم.
( همین شعر تابه‌حال باعث شده دو بار کیف و یک بار تقویمم که خصوصی‌ترین جزئیات زندگی‌مو توش نوشته بودم و باعث خنده‌ی آقای یابنده‌ در هتلی در یکی از شهرهای شمالی شده بود، دوباره پیشم برگردن)
یاینده جان یابنده
رحمی بکن به بنده
کیف مرا بیاور
کن بنده را شرمنده!:))

حالا،اگر می‌خواهید استعداد یه آدم رو شکوفا کنید!ا
گر می‌خواهید زن جوانی را به زندگی امیدوار سازید!
اگر می‌خواهید چشمه‌ی جوشانِ حس شاعری‌اش را از قوه به فعل درآورید!
بروید و بهش نمره بدید:)
انتظارش زیاد نیست...بیست نمی‌خواد، پونزده نمی‌خواد، ده نمی‌خواد. حتی چهار و پنج نمی‌خواد. قربون دستتون، همون یک و دو بسّشه:))

شوخی کردم.
تعداد زیادی شعر خوب اونجاست.
قدم رنجه کنید و شعرها رو داوری کنید.
یه بار در یه پستم( لینکش برام فیلتره و از توی ادیتور هم فقط تاریخشو می‌بینم که 2003-05-27 به شوخی شعری از یک ترانه‌‌ی عامیانه نوشتم
"ابرو می‌ندازی بالا بالا
می‌دونم سرت شلوغه والا"
که باعث شد تو نظرخواهی این پست دوستان چند شعر عامیانه و زیبا به شوخی نوشتن که کلی باعث شادی همه‌مون شد.

جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵

سرِ همیشه بی‌کلاه ِ دگراندیشان..

1- چرا شرق نباید یه ویژه‌نامه‌ی 16 صفحه‌ای برای امام موسی‌صدر چاپ کنه؟ امام موسی صدر هر چی باشه. اول امامه! دوم دایی‌ خانمِ خاتمیه(زهره صادقی) دایی صادق‌طباطبایی خوشگله‌ست. دایی مریم طباطبایی عروس امامِ خودمونه و کلا سرسلسله‌ی یه زنجیره‌ی مهمه.
حالا تابه‌حال برای پیدا کردنش بلند‌پایه‌ها چند سفر به لیبی‌ کرده‌ن بماند! موسی‌صدر رو در شهریور سال 57( سال انقلاب(!) اسلامی) دزدیدن.
ویژه‌نامه رو که ورق می‌زنم به چند تا از سجایای اخلاقیش پی می‌برم.
اول ماجرای بستنی‌خورونش در بستنی‌فروشی مسیحیه( بابا روشنفکر! انسان‌دوست! ضد تبعیض نژادی!)
او می‌گفته نه تنها مردم ادیان دیگه نجس نیستن. بلکه حتی کافرها و مشرک‌ها و بی‌دین‌ها و... پاک هستن و می‌شه باهاشون غذا خورد.(خوب منم همینو می‌گم که. بابا و بابابزرگ و جد اندر جد ما هم بهش عقیده داشتن!)
دوم تلاش زیادش برای مسلح کردن جوانان لبنانه(بابا صلح‌طلب! بابا بسیجی!)
سوم به قول علامه حسین‌فضل‌الله ذهنی باز و اخلاقی والا داشتن و نمونه‌ش هم مبارزه‌ی شدید و دائمی ایشان با حرکات مارکسیستی و ملی و سکولاریستی و پاره‌ای از جریانات سیاسی محلی بود.( بابا مبارز! بابا دموکرات! بابا ذهن باز!)


2- حالا شرق حتی یک کلمه از امام سید موسی‌صدر انتقاد کرده؟ استغفرالله...
مگه پشت آدم ربوده شده می‌شه حرف زد؟ای وای... معلومه که نمی‌شه.
همون‌طور که از سریال نرگس تا وقتی خدابیامرز پوپک گلدره توش بازی می‌کرد کسی جرأت انتقاد نداشت.
اونم از فک‌وفامیل اصلاح‌طلب‌های معروف ایران.

3- اصلا خود اصلاح‌طلب‌ها اگر روی کار میومدن جز این(مثل موسی‌صدر، مخالف دگراندیشان) بودن؟
الان نگاه کنید. هر جا قدرت دارن تموم پست‌ها رو میدن به همفکراشون. سفرهای آنچنانی به داخل و خارج کشور( نمونه‌شو تو وبلاگستان هم می‌شه دید) شغل‌های نون و آب‌دار. مزایای ویژه.
به‌هم مرتب نون قرض می‌دن به هم سر می‌زنن و خیلی مواظبن دگر‌اندیشان توشون رخنه نمی‌کنن.
شاید برای درون حزب مشارکت و... طبیعی باشه... اما وقتی این نفوذ می‌کنه به همه‌ی شغل‌ها. مثلا در اداره‌ی... فلان شهر همه باید مشارکتی باشن. اگه یکی از غیر استخدام شه اون‌قدر اذیتش می‌کنن تا بذاره بره و یکی از خودشون بیاد.
تو روزنامه‌هاشون به کسای دیگه میدون می‌دن؟ درسته گاهی با چپ‌ها و کسایی که همفکرشون نیستن مصاحبه می‌کنن ولی کلا از چپ‌ها و کمونیست‌ها خیلی می‌ترسن و یواشکی پشت سرش صفحه‌می‌ذارن. "به فلانی محل نذاری‌ها، کمونیسته!" انگار طاعون داره.
همه‌شون بدون استثنا توی نوشته‌هاشون یه جورایی حتما نشون می‌دن که خیلی خداپرستن و به ماوراءالطبیعه عقیده دارن.
یواشکی پشت خاتمی و کروبی ( خانم‌ها با آرایش و مانتو کوتاه و آقایون با تی‌شرت و موهای ژل‌زده هم که شده) نماز می‌خونن.
تعدادیشون برای خوش‌خدمتی اگر اطلاعاتی از کمونیست‌ها داشته باشن به جریانات بالاتر خودی گزارش می‌دن.
نگفتم همه‌شون. تا اونجایی که خودم دیدم و باعث شده نظر خوشی نسبت بهشون نداشته باشم.
(توضیح اینکه من در دور اول انتخابات رئیس‌جمهوری به معین رأی دادم و فقط و فقط به خاطر اینکه امثال احمدی‌نژاد نشه. ولی می‌دونستم من و امثال من هرگز نمی‌تونیم شغل مطلوبمونو توی اون حکومت هم به‌دست بیاریم. مایی که قاطی هیچ جریان اسلامی نشدیم، حتی فمینیسم ‌اسلامی، همیشه سرمون بی‌کلاه‌ست)
شاید نظرم کمی بدبینانه به‌نظر بیاد. اما وقتی شما هم از چند شغل، شغل‌هایی که از پسشون هم برمیومدید اما به علت اینکه تو باندبازی‌های رؤسا و کارکنان نرفتید و همیشه حق رو در نظر گرفتید، از کار برکنار شدید، اون‌وقت حق رو به من می‌دادید.

4- روی تخت یکی از باغ‌های اطراف شهر نشسته بودیم. از ده شب که گذشته زمزمه‌هایی از خانم‌ها- تخت‌های دیگه- بلند شد که پاشیم راه بیفتیم الان نرگس شروع می‌شه.
آقایون و بعضی‌خانم‌های دیگه شروع کردن غر زدن که بابا نرگس دیگه دیدن نداره. چرت و پرته و... حالا غم خودمون کمه بشینیم واسه اینا غصه بخوریم و...
یواش یواش کفه‌ی ترازو به نفع گروه دوم پایین رفت و تا اونجایی که من دیدم هیچکی نرفت. تا یک و دو صبح همه موندن و گفتن و خندیدن. ما هم به هکذا...

5- راستی ما ندیدیم چطوری این پسر حزب‌اللهیه که طرفدار انرژی هسته‌ایه چطوری نسرینو پیدا کرد؟:)))


6- یکی از مشکلات استفاده از ماشین مشترک اینه که هر روز صبح که ماشینو روشن می‌کنی کلی باید با صندلی و آینه‌ی جلو و آینه‌های بغل ور بری.
البته مشکل اصلی سر اختلاف قد بیست‌سانتیه:)

7- برای چندمین بار کاری- با قول دادن دستمزد- از طرف آدم نسبتا معروفی گرفتم و آخرش پولم رو نداد.
قرارداد هم نمی‌بندن اولش. هم از معروفیتشون استفاده می‌کنن و هم نشون می‌دن بهشون برخورده. ( یعنی بهشون اطمینان نداریم؟!)
همیشه هم به واسطه می‌گن بهش بگو آدم خیلی خوش‌معامله‌ایه!
خوش‌معامله‌گی‌شونم دیدیم و باز همیشه گول می خوریم!

8- این بیت شعر حافظ برای آذر عزیزم:
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...


9- برای خرید بلیت هواپیما رفتیم به یه آژانس مسافرتی. قیمت بلیت‌ با ایرباس 90 هزار تومن( به صورت رفت و برگشت) با فوکر 70 و توپولوف 60 تومن بود. من که به خاطر اتفاقات اخیر هوایی می‌ترسیدم مونده بودم کدومو انتخاب کنم. سی‌با گفت بهترینشو بگیر. گفتم آخه خیلی گرون می‌شه. (چهار نفر بودیم). گفت باشه. امنیت مهم‌تر از پوله. در عوض جای دیگه صرفه‌جویی می‌کنیم.
ایرباس رو خریدیم. نشون به اون نشون که رفتن با فوکر بردنمون و برگشتن با توپولوف قراضه. فوکر از گرما عین سونا بود و توپولوف از بس درز و دورز داشت از سرما مردیم. یک دونه پتو هم بهمون ندادن و عین بید تا تهران لرزیدیم.
بعدا برای گله( شکایت می‌کردم؟ از کی؟ ) رفتم آژانس گفتم این چه وضعشه؟ گفتن وقتی تعداد مسافران به حد نصاب نمی‌رسه دوسه هواپیما رو یکی می‌کنن:) خلاصه که به خاطر سرابِ امنیت پروازی کلی ضرر کردیم. 4 تا بلیت توپولوف هم می‌گرفتیم با همینا می‌بردن و میاوردنمون.
اینجا ایران است!

10- توی سوپر داشتم خرید می‌کردم. پشت صندوق پسر صاحب سوپری داشت خریدامو حساب می‌کرد که مردی جاافتاده و خوش‌لباس اومد و به سوپری ِ پدر گفت شیر دولتی می‌خوام. گفت نداریم. ولی از این کیسه‌ای‌های 550 تومنی داریم. مرده گفت. این کیسه‌ای آزادا که 350 تومن بود. سوپری گفت نخیر. اینا 550 تومنه. یهو مرد جاافتاده داد زد: مرتیکه! می‌خوای منو گول بزنی؟ منِ بازنشسته‌ی آموزش پرورشم. از کجا بیارم هر کیسه شیر رو 550 تومن بخرم. مگه چقدر حقوق می‌گیرم. سوپری هم می‌گفت به من چه! 500 می‌خریم. 550 هم باید بفرشیم. ندادی نخر! آقای جنتلمن هم رگای گردنش متورم شده بود و هر چی از دهنش در میومد به سوپری می‌گفت.
جنگ در گرفت و من و پسر سوپری با تأسف به این صحنه نگاه می‌کردیم.
من به پسره گفتم. ببین کی مسبب این دعواست؟ دولت! اون‌وقت کیا باید به جون هم بی‌افتن؟ ملت!
پسره فوری گرفت و پرید بینشون و گفت: راست می‌گه خانم. تقصیر دولته. ما چیکار کنیم دولت دستور داده گرونش کنن. این چندمین باره توی امسال لبنیات گرون می‌شه...
مرده یه کم آروم شد . بعد سه‌تایی شروع کردن فحش دادن به دولت...


11- آقا، یکی از دوستای ما زده و شدیدا عاشق فرزاد حسنی شده. طوری که هر شب خوابشو می‌بینه. طوری که رشته‌ی خودشو ول کرده و اون‌قدر درس خونده تا رشته‌ای که به فری نزدیک شه قبول شده. طوری که نماز‌خون شده. چون توی یکی از مصاحبه‌هاش با مجلات زرد خونده که خیلی مذهبیه.
طوری که هفته‌ای چند نامه و کادو براش می‌فرسته. حالا کار نداریم که هیچکدومو جواب نداده. اما کادوهایی که حضوری برده با کمال میل و بزرگواری پذیرفته و ب نه نگفته.
این دوست ما فکر می‌کنه فرزاد حسنی بامعلومات‌ترین، باحال‌ترین، خوش‌تیپ‌ترین، مؤمن ِ واقعی‌ترین، بامزه‌ترین پسر روی زمینه!
هر چی بهش می‌گم این بشر روزی دو گونی نامه داره که 99 درصدشون از دختراست و بیشترشونم عاشق این بشرن. به گوشش نمیره. می‌گه از کجا که منو انتخاب نکنه. جالبه که فکر می‌کنه من بهش حسودی می‌کنم:)) نمی‌دونم از کجا فهمیده:)))

این وبلاگ هم طرفداراش راه انداختن.
شما نمی‌خواهید به خیلی سینه‌چاکانش بپیوندید؟:) منم برم اسم بنویسم:)

12- وبلاگ حرف‌های یه نفر : نامهای ایرانی و معانی آنها

13- آنچه دوست‌دارید راجع به "گوز" بدانید.
نترسید یک مقاله‌ی کاملا علمیه!
دلیل گوز - ساختار گوز- بوی گوز- صدای گوز. چرا چس کم‌صداست و گوز پرسروصدا- یک فرد عادی در روز چندبار می‌گوزد- اصلا می‌شود نگوزید. مردها بیشتر می‌گوزند یا زنها- چه وقت شبانه‌روز بیشتر می‌گوزیم- چه غذاها و چه کارهایی باعث گوز بیشتر می‌شوند- آیا نگه‌داشتن گوز مضر است؟ آیا گوز با شعله‌ی کبریت آتش می‌گیرد؟ آیا همه در خواب می‌گوزند؟ آیا می‌شود از راه گوز امرار معاش کرد؟ جواب این‌یکی سوال رو همین‌جا می‌دم. بله:) پس گوزوها زیاد ناراحت نباشند.قهرمان گوز در حیوانات؟و بالاخره بهترین راه برای ردگوزگم‌کنی:)

14- انوشه انصاری
First Female Private Space Explorer & Space Ambassador
لابد فردا اینا تو بوق می‌کنن اولین زن مسلمان فضانورد:)

15- یک وبلاگ فلسفی-دیدنی و خواندنی از رسول نمازی...

16-اینم رگبار نرگس خانم:) با نرگس تلویزیون تومنی هفت قرون فرق داره ها...

17- مژده و کارخانه‌ی شکلات‌سازی....

18- دی‌ناز... زنی متولد دی ماه

19- هلندی سرگردان...

20- تحلیلی خنده‌دار از فیلم "به‌نام پدر" حاتمی‌کیا.

21- خیلی حرفا داشتم بزنم ها... ولی نشستم پشت کامپیوتر یهو خفه‌خون(خفقان؟) گرفتم:) باید حرفامو یه جایی یادداشت کنم یادم نره!
سرِ همیشه بی‌کلاه ِ دگراندیشان...

1- چرا شرق نباید یه ویژه‌نامه‌ی 16 صفحه‌ای برای امام موسی‌صدر چاپ کنه؟ امام موسی صدر هر چی باشه. اول امامه! دوم دایی‌ خانمِ خاتمیه(زهره صادقی) دایی صادق‌طباطبایی خوشگله‌ست. دایی مریم طباطبایی عروس امامِ خودمونه و کلا سرسلسله‌ی یه زنجیره‌ی مهمه.
حالا تابه‌حال برای پیدا کردنش بلند‌پایه‌ها چند سفر به لیبی‌ کرده‌ن بماند! موسی‌صدر رو در شهریور سال 57( سال انقلاب(!) اسلامی) دزدیدن.
ویژه‌نامه رو که ورق می‌زنم به چند تا از سجایای اخلاقیش پی می‌برم.
اول ماجرای بستنی‌خورونش در بستنی‌فروشی مسیحیه( بابا روشنفکر! انسان‌دوست! ضد تبعیض نژادی!)
او می‌گفته نه تنها مردم ادیان دیگه نجس نیستن. بلکه حتی کافرها و مشرک‌ها و بی‌دین‌ها و... پاک هستن و می‌شه باهاشون غذا خورد.(خوب منم همینو می‌گم که. بابا و بابابزرگ و جد اندر جد ما هم بهش عقیده داشتن!)
دوم تلاش زیادش برای مسلح کردن جوانان لبنانه(بابا صلح‌طلب! بابا بسیجی!)
سوم به قول علامه حسین‌فضل‌الله ذهنی باز و اخلاقی والا داشتن و نمونه‌ش هم مبارزه‌ی شدید و دائمی ایشان با حرکات مارکسیستی و ملی و سکولاریستی و پاره‌ای از جریانات سیاسی محلی بود.( بابا مبارز! بابا دموکرات! بابا ذهن باز!)


2- حالا شرق حتی یک کلمه از امام سید موسی‌صدر انتقاد کرده؟ استغفرالله...
مگه پشت آدم ربوده شده می‌شه حرف زد؟ای وای... معلومه که نمی‌شه.
همون‌طور که از سریال نرگس تا وقتی خدابیامرز پوپک گلدره توش بازی می‌کرد کسی جرأت انتقاد نداشت.
اونم از فک‌وفامیل اصلاح‌طلب‌های معروف ایران.

3- اصلا خود اصلاح‌طلب‌ها اگر روی کار میومدن جز این(مثل موسی‌صدر، مخالف دگراندیشان) بودن؟
الان نگاه کنید. هر جا قدرت دارن تموم پست‌ها رو میدن به همفکراشون. سفرهای آنچنانی به داخل و خارج کشور( نمونه‌شو تو وبلاگستان هم می‌شه دید) شغل‌های نون و آب‌دار. مزایای ویژه.
به‌هم مرتب نون قرض می‌دن به هم سر می‌زنن و خیلی مواظبن دگر‌اندیشان توشون رخنه نمی‌کنن.
شاید برای درون حزب مشارکت و... طبیعی باشه... اما وقتی این نفوذ می‌کنه به همه‌ی شغل‌ها. مثلا در اداره‌ی... فلان شهر همه باید مشارکتی باشن. اگه یکی از غیر استخدام شه اون‌قدر اذیتش می‌کنن تا بذاره بره و یکی از خودشون بیاد.
تو روزنامه‌هاشون به کسای دیگه میدون می‌دن؟ درسته گاهی با چپ‌ها و کسایی که همفکرشون نیستن مصاحبه می‌کنن ولی کلا از چپ‌ها و کمونیست‌ها خیلی می‌ترسن و یواشکی پشت سرش صفحه‌می‌ذارن. "به فلانی محل نذاری‌ها، کمونیسته!" انگار طاعون داره.
همه‌شون بدون استثنا توی نوشته‌هاشون یه جورایی حتما نشون می‌دن که خیلی خداپرستن و به ماوراءالطبیعه عقیده دارن.
یواشکی پشت خاتمی و کروبی ( خانم‌ها با آرایش و مانتو کوتاه و آقایون با تی‌شرت و موهای ژل‌زده هم که شده) نماز می‌خونن.
تعدادیشون برای خوش‌خدمتی اگر اطلاعاتی از کمونیست‌ها داشته باشن به جریانات بالاتر خودی گزارش می‌دن.
نگفتم همه‌شون. تا اونجایی که خودم دیدم و باعث شده نظر خوشی نسبت بهشون نداشته باشم.
(توضیح اینکه من در دور اول انتخابات رئیس‌جمهوری به معین رأی دادم و فقط و فقط به خاطر اینکه امثال احمدی‌نژاد نشه. ولی می‌دونستم من و امثال من هرگز نمی‌تونیم شغل مطلوبمونو توی اون حکومت هم به‌دست بیاریم. مایی که قاطی هیچ جریان اسلامی نشدیم، حتی فمینیسم ‌اسلامی، همیشه سرمون بی‌کلاه‌ست)
شاید نظرم کمی بدبینانه به‌نظر بیاد. اما وقتی شما هم از چند شغل، شغل‌هایی که از پسشون هم برمیومدید اما به علت اینکه تو باندبازی‌های رؤسا و کارکنان نرفتید و همیشه حق رو در نظر گرفتید، از کار برکنار شدید، اون‌وقت حق رو به من می‌دادید.

4- روی تخت یکی از باغ‌های اطراف شهر نشسته بودیم. از ده شب که گذشته زمزمه‌هایی از خانم‌ها- تخت‌های دیگه- بلند شد که پاشیم راه بیفتیم الان نرگس شروع می‌شه.
آقایون و بعضی‌خانم‌های دیگه شروع کردن غر زدن که بابا نرگس دیگه دیدن نداره. چرت و پرته و... حالا غم خودمون کمه بشینیم واسه اینا غصه بخوریم و...
یواش یواش کفه‌ی ترازو به نفع گروه دوم پایین رفت و تا اونجایی که من دیدم هیچکی نرفت. تا یک و دو صبح همه موندن و گفتن و خندیدن. ما هم به هکذا...

5- راستی ما ندیدیم چطوری این پسر حزب‌اللهیه که طرفدار انرژی هسته‌ایه چطوری نسرینو پیدا کرد؟:)))


6- یکی از مشکلات استفاده از ماشین مشترک اینه که هر روز صبح که ماشینو روشن می‌کنی کلی باید با صندلی و آینه‌ی جلو و آینه‌های بغل ور بری.
البته مشکل اصلی سر اختلاف قد بیست‌سانتیه:)

7- برای چندمین بار کاری- با قول دادن دستمزد- از طرف آدم نسبتا معروفی گرفتم و آخرش پولم رو نداد.
قرارداد هم نمی‌بندن اولش. هم از معروفیتشون استفاده می‌کنن و هم نشون می‌دن بهشون برخورده. ( یعنی بهشون اطمینان نداریم؟!)
همیشه هم به واسطه می‌گن بهش بگو آدم خیلی خوش‌معامله‌ایه!
خوش‌معامله‌گی‌شونم دیدیم و باز همیشه گول می خوریم!

8- این بیت شعر حافظ برای آذر عزیزم:
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...


9- برای خرید بلیت هواپیما رفتیم به یه آژانس مسافرتی. قیمت بلیت‌ با ایرباس 90 هزار تومن( به صورت رفت و برگشت) با فوکر 70 و توپولوف 60 تومن بود. من که به خاطر اتفاقات اخیر هوایی می‌ترسیدم مونده بودم کدومو انتخاب کنم. سی‌با گفت بهترینشو بگیر. گفتم آخه خیلی گرون می‌شه. (چهار نفر بودیم). گفت باشه. امنیت مهم‌تر از پوله. در عوض جای دیگه صرفه‌جویی می‌کنیم.
ایرباس رو خریدیم. نشون به اون نشون که رفتن با فوکر بردنمون و برگشتن با توپولوف قراضه. فوکر از گرما عین سونا بود و توپولوف از بس درز و دورز داشت از سرما مردیم. یک دونه پتو هم بهمون ندادن و عین بید تا تهران لرزیدیم.
بعدا برای گله( شکایت می‌کردم؟ از کی؟ ) رفتم آژانس گفتم این چه وضعشه؟ گفتن وقتی تعداد مسافران به حد نصاب نمی‌رسه دوسه هواپیما رو یکی می‌کنن:) خلاصه که به خاطر سرابِ امنیت پروازی کلی ضرر کردیم. 4 تا بلیت توپولوف هم می‌گرفتیم با همینا می‌بردن و میاوردنمون.
اینجا ایران است!

10- توی سوپر داشتم خرید می‌کردم. پشت صندوق پسر صاحب سوپری داشت خریدامو حساب می‌کرد که مردی جاافتاده و خوش‌لباس اومد و به سوپری ِ پدر گفت شیر دولتی می‌خوام. گفت نداریم. ولی از این کیسه‌ای‌های 550 تومنی داریم. مرده گفت. این کیسه‌ای آزادا که 350 تومن بود. سوپری گفت نخیر. اینا 550 تومنه. یهو مرد جاافتاده داد زد: مرتیکه! می‌خوای منو گول بزنی؟ منِ بازنشسته‌ی آموزش پرورشم. از کجا بیارم هر کیسه شیر رو 550 تومن بخرم. مگه چقدر حقوق می‌گیرم. سوپری هم می‌گفت به من چه! 500 می‌خریم. 550 هم باید بفرشیم. ندادی نخر! آقای جنتلمن هم رگای گردنش متورم شده بود و هر چی از دهنش در میومد به سوپری می‌گفت.
جنگ در گرفت و من و پسر سوپری با تأسف به این صحنه نگاه می‌کردیم.
من به پسره گفتم. ببین کی مسبب این دعواست؟ دولت! اون‌وقت کیا باید به جون هم بی‌افتن؟ ملت!
پسره فوری گرفت و پرید بینشون و گفت: راست می‌گه خانم. تقصیر دولته. ما چیکار کنیم دولت دستور داده گرونش کنن. این چندمین باره توی امسال لبنیات گرون می‌شه...
مرده یه کم آروم شد . بعد سه‌تایی شروع کردن فحش دادن به دولت...


11- آقا، یکی از دوستای ما زده و شدیدا عاشق فرزاد حسنی شده. طوری که هر شب خوابشو می‌بینه. طوری که رشته‌ی خودشو ول کرده و اون‌قدر درس خونده تا رشته‌ای که به فری نزدیک شه قبول شده. طوری که نماز‌خون شده. چون توی یکی از مصاحبه‌هاش با مجلات زرد خونده که خیلی مذهبیه.
طوری که هفته‌ای چند نامه و کادو براش می‌فرسته. حالا کار نداریم که هیچکدومو جواب نداده. اما کادوهایی که حضوری برده با کمال میل و بزرگواری پذیرفته و ب نه نگفته.
این دوست ما فکر می‌کنه فرزاد حسنی بامعلومات‌ترین، باحال‌ترین، خوش‌تیپ‌ترین، مؤمن ِ واقعی‌ترین، بامزه‌ترین پسر روی زمینه!
هر چی بهش می‌گم این بشر روزی دو گونی نامه داره که 99 درصدشون از دختراست و بیشترشونم عاشق این بشرن. به گوشش نمیره. می‌گه از کجا که منو انتخاب نکنه. جالبه که فکر می‌کنه من بهش حسودی می‌کنم:)) نمی‌دونم از کجا فهمیده:)))

این وبلاگ هم طرفداراش راه انداختن.
شما نمی‌خواهید به خیلی سینه‌چاکانش بپیوندید؟:) منم برم اسم بنویسم:)

12- وبلاگ حرف‌های یه نفر : نامهای ایرانی و معانی آنها

13- آنچه دوست‌دارید راجع به "گوز" بدانید.
نترسید یک مقاله‌ی کاملا علمیه!
دلیل گوز - ساختار گوز- بوی گوز- صدای گوز. چرا چس کم‌صداست و گوز پرسروصدا- یک فرد عادی در روز چندبار می‌گوزد- اصلا می‌شود نگوزید. مردها بیشتر می‌گوزند یا زنها- چه وقت شبانه‌روز بیشتر می‌گوزیم- چه غذاها و چه کارهایی باعث گوز بیشتر می‌شوند- آیا نگه‌داشتن گوز مضر است؟ آیا گوز با شعله‌ی کبریت آتش می‌گیرد؟ آیا همه در خواب می‌گوزند؟ آیا می‌شود از راه گوز امرار معاش کرد؟ جواب این‌یکی سوال رو همین‌جا می‌دم. بله:) پس گوزوها زیاد ناراحت نباشند.قهرمان گوز در حیوانات؟و بالاخره بهترین راه برای ردگوزگم‌کنی:)

14- انوشه انصاری
First Female Private Space Explorer & Space Ambassador
لابد فردا اینا تو بوق می‌کنن اولین زن مسلمان فضانورد:)

15- یک وبلاگ فلسفی-دیدنی و خواندنی از رسول نمازی...

16-اینم رگبار نرگس خانم:) با نرگس تلویزیون تومنی هفت قرون فرق داره ها...

17- مژده و کارخانه‌ی شکلات‌سازی....

18- دی‌ناز... زنی متولد دی ماه

19- هلندی سرگردان...

20- تحلیلی خنده‌دار از فیلم "به‌نام پدر" حاتمی‌کیا.

21- خیلی حرفا داشتم بزنم ها... ولی نشستم پشت کامپیوتر یهو خفه‌خون(خفقان؟) گرفتم:) باید حرفامو یه جایی یادداشت کنم یادم نره!
نظرها