چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵

دلبرکم، چیزی بگو!

مست از نمره‌ی خوبی که گرفتم هوس کردم اون‌روزو قدم‌زنون برم خونه.
راه دور بود و خلوت. اما هوا بهاری بود و عالی.
غرق در لذت بودم.
برای این درس خیلی زحمت کشیده بودم. نه به خاطر نمره ، که خیلی دوستش داشتم و در کارهای عملی از دل و جون مایه گذاشته بودم.

تا چشم کار می‌کرد در پیاده رو کسی نبود. نه جلوی روم و نه پشت سرم. ماشین‌ها توی جاده‌ی خلوت با صدای قیژی بالای صد کیلومتر در ساعت می‌رفتن.
سمت راستم دیواری بود هفت‌هشتی که دور زمین دولتی کشیده شده بود. هشت‌ها آجری بودن و هفت‌ها میله‌ای. از میله‌ها که نگاه می‌کردم علف می‌دیدم و درخت. زمین پیاده‌رو هم سنگ‌فرشی زیبا بود و سمت چپم حدفاصل خیابون و پیاده رو یک ردیف شمشاد جوان پرپشت، سبز کمرنگ.
همین بود که یک‌هو وقتی به قسمت مثلثی میله‌ای رسیدم، زد به سرم که صدامو بندازم پسِ سرم و بلند بخونم:
- دلبرکم چیزی بگو!
لا‌لا‌لالا لا‌لای‌لای.
( نمی‌دونم چرا اینو خوندم! فقط همین‌مصرعش رو بلد بودم و بقیه‌شو داشتم لا‌لا لالا می‌گفتم.)

از قسمت مثلثی آجری گذشتم و درنهایت تعجب دیدم مردی دست به شومبول(ببخشید از این کلمه. آخه داشت جیش می‌کرد) تو اون‌ور دیوار می‌دوه.
تا در این قسمت میله‌ای بهم برسه که رسیده بود:
- چی بگم نازنازکم؟
از لهجه‌ش چیزی نمی‌گم. تو این موقعیت حساس می‌ترسم.
چشمم افتاد به شلوار پرپیلی مشکی‌اش با زیپ بازش که با دستش چیزی را از اون میون مثل متاعی با ارزش در دستش گرفته بود.
از خجالت چشمم رفت به سمت بالا. پیرهن گل‌گلی با یقه‌ی باز و سینه‌ی پرپشم و بالاتر،‌سبیل‌های پرپشت سیاه از بناگوش در رفته که یک نیش بی‌نهایت باز از زیرش پیدا بود.و بالاتر چشمهای سیاه درخشان و هیز و ابرویی پرپشت.
قدی متوسط اما هیکلی گنده و ورزشکاری داشت.
رسیده بودم به قسمت آجری دیوار و از فکر اینکه طرف کلمه‌ی "دلبرک" رو به خودش گرفته بی‌اختیار زدم زیر خنده.
وقتی به قسمت میله‌ای بعدی رسیدم در کمال تعجب دیدم دلبرک هنوز داره دست به شو.... می‌دوه و این‌دفعه گفت:-
قوربان خنده‌ت برم ایشالله.
آقا،‌ مارو می‌گی.گفتیم چیکار کنیم؟
پیش خودم گفتم اگه این آقای دلبرک بخواد تا آخر دیوار که خیلی هم طولانی بود. در هر قسمت میله‌ای بخواد چیزی بگه و خدای نکرده همین‌طور دست به ... بدوه و پاش گیر کنه به علفی، سنگی، چیزی و زمین بخوره و بیفته ....لش بشکنه، ممکنه دیه‌ش بیفته گردنم.
عطای پیاده رو رو به لقاش بخشیدم و از شمشادها گذشتم و خطر پیاده‌روی کنار ماشین‌های پرسرعت رو به جون خریدم.
دلبرک هنوز داشت صدام می‌زد اما شمشادها و همینطور صدای قیژ ماشین‌ها نمی‌ذاشت صداش بهم برسه.
خلاصه که عیشمان منقص شد!
بی‌خود نیست می‌گن هر بیشه گمان مبر که خالی‌ست
شاید که دلبرکی مثل این خوش‌تیپ خفته؟ نخیر! مشغول جیش‌کردن باشد!

2- شماره 55 گذرگاه ویژه‌ خرداد منتشر شد.
با آثاری از:محمود صفریان. امیر هوشنگ برزگر، محمود کویر، محمد رضا پوریان، کمال دماوندی،‌ آریو ساسانی،‌ زیتون(داستان زن‌حاجی )، علی میرعطائی، شهلا شفیق،‌ ندا زندیه، نگار اسد زاده، علی آرام،‌فریبا چلبی‌یانی،‌عباس صحرائی( با شعر زیبای سرزمین گمشده که من کشش رفته بودم و در وبلاگم گذاشته بودم)،‌احسان هاشمی و قاسم نصرتی

3- اون کاریکاتور جنجالی رو می‌تونید در اینجا ببینید.
البته نظر گلنساء عزیز هم در این رابطه بخونید حتما.. با یک عالمه لینک در این مورد.


4- من فکر می‌کنم کاریکاتور سوسکه یه بهانه بوده برای ابراز دلزدگی همه‌ی ما از سیاست‌های این حکومت وگرنه همه‌مون از نزدیک می‌بینیم که هموطنان و دوستان عزیز آذریمون بسیار اهل شوخی و مطایبه هستن.حالا هم می‌خوان شوخی‌شوخی مهر "باطل شد" بزنن به هر چی حکومت ظلم و جوره.خوشم میاد دولت این‌قدر ترسیده!

5- زیر بار ستم نمی‌کنم زندگی
جان فدا می‌کنم در ره آزادگی

6- دهه
وبلاگ ارشیا رو چرا بستن؟

پ.ن. از ترس من دوباره درستش کردن.جذبه رو حال کردید؟:)

7- احمدی نژاد: من غنی‌سازی می‌کنم، به تو هم هیچ ربطی نداره.

8- اعتراض دانشجويان دانشگاه‌هاى تهران و اميركبير هم چنان ادامه دارد

ناآرامی در کوی دانشگاه تهران...

گزارش نشریه‌ی دانشجویی واژه...

پلی‌تکنیک آبستن است:)

این‌طور که پرنیان می‌گه:

هر آبستنی معمولا به زایمان یه بچه‌ی خوشگل‌موشگل و تپل‌مپل می انجامه.

به ‌امید آبستی برای همه‌‌جای ایران

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

بُریدن



1- حتما تابه‌حال همه‌تون عکس‌های زنی، که خسته از گرمای زودرس بهاری، مقنعه‌شو در اتوبوس درآورده در وبلاگ کلاشینکوف دیجیتال(بهمن هدایتی) دیدید و احتمالا خیلی داستان‌های مشابه رو به‌طور شفاهی شنیدید.
جالب این‌جاست که خیلی‌ها از جمله خود خانم‌ها این‌جور افراد رو خل و دیوونه فرض می‌کنن. دقیقا همون حرفی که حکومت دوست داره ما بگیم.
اما کسایی که این حرفو می‌زنن فکر نمی‌کنن که خانمی که کار دولتی نداره و یا شاید اصلا کاری گیرش نیومده و به خیلی چیزا معترضه و زندگیش اون‌قدر سخته که در واقع چیزی جز زنجیرهاش نداره از دست بده دیگه براش هیچی مهم نیست. کار خودشو بدون ترس می‌کنه.
عکس این خانم بی‌حجاب با لباس صورتی رو یکی از دوستام زمستان سال 84 در جلو راه آهن اهواز گرفته. مشتشو گره کرده بود و فحش می‌داد به هر چی اسمشو نبره!
همه فقط نگاهش می‌کردن.
مسلمه که یه نفر تنها، با این حرکت، کاری از پیش نمی‌بره. اما وقتی یه آدم می‌بُره، هیچی جلودارش نیست.

2- رامین مولائی فکر نکنه خودش تو دنیا تکه:)
ما یه رامین مولایی مترجم هم تو وبلاگستان داریم که از طریق خوابگرد پیداش کردم.
این ترجمه‌ی زیبا رو بخونید .
پیچیدگی‌های درونی آدم ظاهرا بده‌ی داستان و آدم به‌ظاهر خوبه رو حال کنید!

3- می‌گن احمدی‌نژاد گفته:
وقتی کوچیک بودم پدرم پول نداشت منو مسافرت ببره و حالا موقعیت خوبی پیش اومده تا برم تموم ایران و جهانو بگردم. دم غنیمته. ممکنه فردا رئیس‌جمهور نباشم.
ازش پرسیدن حالا چرا این‌قدر می‌ترسی با گردو سرتو شیره بمالن طلاهاتو بدزدن.
گفت: وقتی کوچیک بودم مامانم برام یه النگوی خوشگل طلا خریده بود انداخته بود دستم. دزد بی‌انصاف اومد با یه دونه گردو گولم زد و النگومو درآورد. ازون به بعد سعی می‌کنم حواسمو حسابی جمع کنم..
گفتن قضیه‌ی هویج و خرگوش چیه؟گفت ما خرگوش نیستیم با هویج گولمون بزنن.
پرسیدن پس شما با چی گول می خورین؟
گفت خودم یواشکی بهشون می‌گم:).

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵

زیتون گرفتار محبت دوستان

1- "سرزمین گمشده"
آنجا کجاست؟
من سر زمین روشنائی و نور را گم کرده ام
جائی که
زادگاه هزاران خاطره بود.
آنجا،هنوز بغض خاکش،
از حجم باروریپر است؟
و،در آوند درختان میوه اش شیره طعم جاری ست؟
آنجا،روزی، آرش بود و هویت،
عطار بود و شعله های سرکش عشق.
" مولیان" بود،با یارانی که مهربان بودند.
تو بودی،که بی ابهام می زیستی
،و،کلاهت را،نه به احترام،
که از اجبار،
برای هر رهگذر بر نمی داشتی.
آنجا کجاست؟
که پیله را می کاوندتا بسوزانندنش

و پر ها را.
آنجا چرا،خاکستری ست؟
رنگها کجا رفتند؟
ارغوانی،آن رنگ همیشه خندان را،چرا کشتند؟
رازقی، مریم، شب بو،و،یاس
هنوز بوی
آنجا را دارند؟
و،هنوز،پیام عشق و دوستی ر
بر بال گلبرگهای خورپرواز می دهند؟
و تو می توانی
فنجان قهوه ای را
آنگونه که می خواهی
سفارش بدهی؟
(عباس صحرایی)

2- بالاخره فراموش می‌کنی اینکه
- ماشین رو قرض دادی به یه دوست و او با سویچ‌خالی برگشته و با خنده تعریف ‌می‌کنه که در فلان چهارراه یادش رفته ماشین رو قفل کنه و دزدیدنش.
- گردنبدی رو بااکراه(از بس دوستش داشتی) قرض دادی به یه دوستی تا باهاش بره به جشن عروسی و برگرده و با ناراحتی بگه که ببخشید گم شد.
- برای عروسی دوستت همه کار بکنی و آخرش در نهایت ناباوری دعوتت نکنه.
- کارت اعتباری گم بکنی با پسوردش که در کنارش نوشتی!
- زنی کیفتو با یه عالم پول و مدارک جلو چشم خودت بدزده.
- تو یه خیابون خلوت بخوان خودتو بدزدن.
- دوستتو بعد از مدت‌ها موقع قسط دادن تو بانک ببینی و اون با گریه بگه که چند وقته خودشو وشوهرش بیکارن و تو بگی حالا یه قسط عقب بیفته عیبی نداره. بعدا بفهمی که این پولو برای سفر تفریحی به خارج می‌خواسته...- ...
-
...

-ولی هرگز فراموش نمی‌کنی که:
- آذر عزیز و گل از راه دور(بیش از هزاران کیلومتر فاصله) و با کمک خواهر گرامی‌‌شون باعث شدن که مدارک کیف پولی که ازت دزدیدن در مسجدی پیدا کنی.
دزد بی‌انصاف(شایدم با انصاف) بعد از کیف‌قاپی، به دستشویی زنانه‌ی مسجد رفته و هر چه پول و تراول‌چک دراون بوده برداشته و خود کیف که اونهم کادوی باارزشی برام بود و تموم مدارکت رو که شاید ماه‌ها طول می‌کشید دوباره زنده‌شون کنم انداخته اونجا.
هر چی می‌گذره به ارزش وجودی دستشویی مساجد بیشتر پی می‌برم.
از کرامات آذر نازنین هم غافل نشوید که آنچه شما از نزدیک نمی‌تونید ببینید ایشون از راه دور می‌بینن.
حالا چطور؟ نمی‌گم:)
همین‌جا بی‌‌اندازه ازشون تشکر می‌کنم.

- پوپک صابری عزیزم دوست قدیمی و جدیدم یک بغل لبخند بهم هدیه داد و باعث شد تموم این روز‌ها با گل‌آقا( که حدود دو هفته پیش دومین سالگرد درگذشتش بودو چه حیف که از دستش دادیم) و گل‌نساء و گل‌آقاییان زندگی کنم و هر چی غبار رو دلم بود پاک بشه.

- دوستانی داری(چه مجازی و چه واقعی) که در تموم سختی‌ها و شادی‌ها کنارتن.
- دوستانی داری که در قلبشونو برات باز می‌کنن که ببینی اون تو چه خبره و یه عالمه هنر و تجربه و علم و زندگی بیاموزی و از لذت غرق بشی...
از همه مهمتر قلب دوستی به نام آلکس در راهه:)

- و خیلی چیزای دیگه که از داشتنشون شادی و تعدادشون خیلی خیلی خیلی بیشتر از نداشته‌هاتن.

3- صدای آژیر میومد و صدایی که می‌گفت:
- زیتون! زیتون!
فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
طبق معمول تو خواب و بیداری بالشمو برگردوندم که طرف خنک‌ترش به صورتم بخوره و دوباره خوابم ببره. خوابم برد.دوباره ندا اومد:
- زیتون! زیتون!
کرمی اومد تو ذهنم . نکنه به پیغمبری مبعوث شدم؟ نکنه خدا اعتراض منو تو وبلاگم خونده که چرا از 124 هزار پیغمبر هیچ‌کدومشون زن نبودن؟
نکنه من قراره اولینشون باشم!
شاید استغفرالله حضرت محمد خاتم انبیاء آقایونه و من مبدأ پیغمبرای خانوم.(خنده نداره! من چیم کمتره؟)
با چشمای بسته بی‌صبرانه منتظر کلمه ی اقره شدم...
اما من که سواد دارم! نه‌نه! شاید به زبونی باید حرف بزنم که تاحالا نشنیدمش... سعی کردم هوش‌وحواسمو متمرکز کنم.-
زیتون! زیتون!
ای بابا... این که هی فارسی حرف می‌زنه.
صدا صدای انسانیه! امکان نداره صدای فرشتگان خدا این‌قدر نکره و نتراشیده و نخراشیده باشه.
صدای آژیر بازم اومد...
از ذهنم گذشت...
ای وای... پلیس!!!!
چشام ناگهان باز شد!
آژیر، پلیس، زیتون؟؟!!!!!
دیدی چه اشتباهی کردم!
دیروز هم که از بغل جایی می‌گذشتم که آدرسش رو به دختری از دنیای مجازی داده بودم و گفته بودم من معمولا اونجا می‌رم. دیدم دو تا پلیس این‌ور اون‌ورش با باتوم وایسادن.
پس بالاخره حکومتیان ردمو زدن:(((
- زیتون! زیتون!
کوفت!اِ...
اینا پس چرا حمله نمی‌کنن؟ چرا حداقل زنگ نمی‌زنن. زیتون زیتون هم شد کار؟
ترسان و لرزان رفتم به طرف بالکن. از پشت شیشه معلوم نبودن. صدای همهه میومد. درو باز کردم... تو دلم گفتم سی‌با جان دیدی تنها شدی :(
دلم برای سی‌با سوخت که ممکنه منو دیگه نبینه..
.دیدی نوشته‌های حق‌طلبانه‌م کار دستم داد:(
اما چی‌می‌شه کرد؟
من خراب مردمم و دست از مبارزه نخواهم کشید تا...
از نرده‌ها پایینو نگاه کردم
.یه وانتی با بلند‌گو داد می زد
:زیتون! زیتون رودبار!
ای نفست ببُره!
نون‌خشکی و نمکی دیده بودیم داد بزنه!
هندونه‌فروش و سبزی‌فروش و باقالیِ ِ‌کاشون‌فروش و حتی قدیما کت‌شلواری و مامان‌بزرگم می‌گه آب‌حوضی هم دیده‌شدن داد بزنه.
اما در تاریخ سابقه نداشته زیتون فروش داد بزنه. اونم کجا؟ زیر بالکن زیتون!
آژیر هم صدای دزدگیر ماشین همسایه بود که گربه از صدای زیتون زیتون ترسیده بود و پریده بود روش .
عصر هم وقتی رفتم جایی که با ای‌میل گفته بودم می‌رم و جلوش 2‌تا سرباز بود، دیدم که مقر جدیدشون همون‌وراست و اصلا محل من هم نذاشتن:)

- آه... کجا بیاویزم قبای ژنده‌مو؟

4- عليرضا خندقي
متلک‌پرانی. تعرض روانی به خانم‌ها....

5- حداقل شب اول ازدواج موبایلتونو خاموش کنید:)
لینک از پوپک جونم

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵

1- من چه بگویم به مردمان،‌ چو بپرسن
دقصه‌ی این زخم دیرپای پُر از درد؟
لابد باید که هیچ گویم، ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!...
(شاملو)

2- گاهی یه مدت نمیاد ، وقتی حسابی غافل شدی همین‌طور هی پشت‌سر هم میاد..پس زیتون جان همیشه باید آماده بود..

3- وقتی بدترین بدی‌ها رو می‌بینی. حتی وقتی ظاهرا تقصیری نداری، می‌بینی تو هم مقصری. سادگی، اعتماد زیاد، زودباوری، دوست‌داشتن بدون هیچ قید و شرطی و بدون هیچ انتظاری، تو این دوره‌و زمونه گناه‌های کمی نیستن.

4- حتی تو سختی‌ها موقعیت‌های خنده‌داری به وجود میاد که باید سعی کنی بهش بخندی.

5- افسر پلیس با بی‌سیم همکارانش در کلانتری رو احضار می‌کرد.
- در خیابان فلان کوچه‌ی فلان، قربانی خانمی( او و همکارش که هر دو از ماشین پیاده شده بودن بهم نگاهی انداختن و پس از مشورت با هم...) ...ساله حال مساعدی هم نداره. فوری حرکت کنید.
من بی‌اختیار اشکم میومد. اما وقتی سنم رو گفتن اونم خیلی از سن خودم کمتر، یهو تو اون حال بد خواستم بگم حالم اگه تا حالا مساعد نبود با این حدس شما داره مساعد می‌شه
!فکر کنید به یه خانم صد ساله بگن پنجاه ساله،‌یا یه خانم 50 ساله بگن 30 ساله و یا به 25 ساله بگن 16 ساله.( این نهایت شعور و فهم یه افسر پلیس رو می‌رسونه).

6- شبش با چشای پف‌کرده و دماغ باد کرده و لبای ورم کرده داشتم با هق‌هق ماجرا رو برای چندمین بار برای سی‌با و برادرم تعریف می‌کردم. رسیدم به قسمت بی‌سیم زدن افسر پلیس. و پیش خودم گفتم این دفعه مسئله‌ی سن رو هم بگم بد نیست سی‌با بفهمه زنش چقدر جوون‌تر از سینش به نظر می رسه.
داداشم بی‌ادب پرید وسط.
- اِ... مگه افسرای پلیس روانشناسی می‌خونن. چقدر زرنگه. می‌دونسته به خانوما اگه بگن شش‌ماه از سنت کمتر به نظر می‌رسی ذوق‌مرگ می‌شن حالا دیده شرایط تو سخته گفته چند سال. آفرین به این پلیتیک..
.سی‌با چشم‌غره‌ای بهش رفت و نازم کرد و گفت:
- نه. واقعا بعد از ازدواج روز به روز جوون‌تر می‌شه.
من هق‌هقم قطع شد. اما سی‌با حرفاش تموم نشده بود.
- این خواهر تو منو پیر کرده خودش جوون مونده.
هق‌هقم شدیدتر شروع شد.اما نه به خاطر این حرفا ها.
یاد بدبختی‌هام افتادم...

7- با سی‌با قهر کردم. با این همه بلایی که سرش آوردم و تموم زحمتای چند ماهش رو به باد دادم به روی خودش اصلا نیاورد. می‌گه عیب نداره. گاهی اینطوری می‌شه. همیشه پشت‌سر هم میاد... باید صبرکرد. بالاخره می‌گذره.هر چی الکی خواستم تو این بلاها سی‌با و داداشم رو هم یه جورایی مقصر جلوه بدم تا بار گناه خودم کمتر بشه،‌ سی‌با قبول کرد.داداشم زیر بار نمی‌ره و می‌تونم باهاش دعوا کنم و دق‌دلیم رو روش خالی کنم.اما سی‌با با این بزرگواریش و خونسردیش عصبانیم می‌کنه.(جیغ)

8- از سوم فروردین تا آخر تعطیلات عید(13) از 6 صبح تا آخر شب رفت سرکار. جمعه‌ها هم همین‌طور. ماشینشو فروخت. از اختراعات( به نظر من درپیتیش) مجبور شد موقتا دست بکشه. فقط به خاطر اشتباهات من.که اگر جامعه‌ای سالم داشتیم بهشون نمی‌شد گفت اشتباه!

9- حالا می‌فهمم حال کسایی که وقتی مشکلی براشون پیش میاد که دست خودشون نبوده فحشو می‌کشن به حکومت. اگه ته‌ِ بیشتر جریانا رو درآری بیشترش تقصیر سیستم حکومتی ماست که اینقدر فساد و دزدی و جنایت و... زیاد شده. به خاطر فقر و تبعیض و بی‌عدالتی آدما خیلی عوض شدن.

10- در بدترین شرایط وقتی عکس ترحیم دونفره‌ای رو روی دیواری دیدم که (دور از جون) شبیه سی‌با و برادرم بود فهمیدم همیشه اوضاع بدتری هم می‌تونه باشه.

11- تا اینجا شماره‌ها الکی بود و در واقع همه‌ش تو یه شماره جا می‌گرفت. اما عشقم کشید شماره‌شماره‌ش کنم.

12- تو نمایشگاه کتاب تو این کم تیراژی کتاب که بعد از تیراژهای 3هزار نسخه‌ای حالا چشممون به جمال کتابای 1600تایی رسیده، کتابی رو با تیراژ چندین صدهزار تایی با جلد مرغوب چاپ کردن و بین مردم مجانی پخش کردن به اسم:
" گزارش لحظه‌به لحظه از متولد شدن حضرت محمد"
کتاب الان بالای سر سی‌باست که خوابه. می‌ترسم برم بردارم بیدارش کنم.چند صفحه‌ی اولشو خوندم. همه‌ش راجع به نوره.
از پیشانی پدر بزرگ حضرت محمد نور ساطع بود. از پیشانی پدر و عمویش هم همینطور. نوری که کوچه‌های تاریک رو روشن می‌کرده. وقتی آمنه حامله شد نور پیشانی پدر محمد قطع شد و به پیشانی آمنه منتقل شد. آنچنان نوری از پیشونی آمنه ساطع بود که سقف رو می‌شکافت( نکنه نورش لیزری بوده؟)
بعد که محمد دنیا اومد آنچنان اتاق نورانی شد که چشمها داشت کور می‌شد( حیف که اون‌موقع عینک آفتابی نبوده)...خلاصه نصف کتاب راجع به نوره. کتاب نکات خیلی جالب دیگه‌ای هم داره که بعدا می‌نویسمش.
می‌خوام بگم این‌جور تعریف کردنا همیشه به ضدتعریف بدل می‌شه. غلو کردن و بزرگ‌نمایی مختص کساییه که از خودشون چیزی ندارن. اگه آقای انصاری نویسنده‌ی کتاب محمد رو دوست داشت و فکر می‌کرد آدم بزرگیه به جای این‌همه چاخان بهتر بود از زندگی مشقت‌بار محمد و زحمت‌هایی که کشیده و نقاط قوت اخلاقیش می‌نوشت که مردم بیشتر حسش کنن.

13- این هاله‌ی نور دور سر احمدی‌نژاد رو چرا فقط خودش و پدر زنش می‌بینن؟
بعدشم هی جنتی می‌گه نوشتن این نامه‌ بهش الهام شده،
مگه احمدی‌نژاد پیغمبره که بهش الهام بشه؟
.آیا نور سر پیغمبرای دیگه هم همینطوری بوده؟
یعنی افراد بخصوصی می‌تونستن ببینن
؟( این یه سوال کاملا معصومانه‌ست)

14- تو یه جمعی داشتن نامه نوشتن احمدی‌نژاد به بوش رو مسخره می‌کردن و می‌خندیدن و می‌گفتن وای آبرومون رفت..
خیلی جدی گفتم اتفاقا به نظرمن این‌کار برای احمدی‌نژاد کار بزرگی بوده. اصلا عجیبه!همه با تعجب: تو دیگه چرا زیتون؟ دیوونه شدی؟
- نه بابا. واقعا می‌گم. همین‌که احمدی‌نژاد به‌چز توپ و تفنگ و ترور و فحش و توهین و هاله‌ی نور بتونه دو کلمه حرف دیگه‌ای بزنه. تازه اونم مکتوب خــــیـــــــلـــــــیه!
- هر هر هر... کر کر کر...

15- یه حالی هم به این بلاگرهای روشنفکر بچه معروف (!) بدیم!
الف- روز اولی که وبلاگ می‌زنن با همه خوبن. حتی به ساده‌ترین و بی‌سوادترین بلاگر اهمیت‌ می‌دن. دستی به سرو روی همه می‌کشن. بخصوص به پُر ویزیتورها. به نظرخواهی‌شون می‌رن و کامنت مهربانه و شوخیانه می‌ذارن.
هر کی بهشون لینک داد زرتی بهشون لینک می‌دن. اسامی دوستان روشنفکرشونو بغل دست دوستان ساده‌ می‌ذارن و.... خلاصه خیلی مهربون و مردمی‌ان
.ب- بعد از یه مدت که ویزیتوراشون زیاد شد. میان لیست دوستان و هم‌پیاله‌های روشنفکرشونو از غیرروشنفکر جدا می‌کنن. حالا دیگه دوتا لیست بغل دستشون هست. دیگه فقط تو لیست رفقا می‌رن نظر می‌دن و با غیر روشنفکر با ای‌میل تماس می‌گیرن تا یه وقت خدای‌نکرده کلاسشون نیاد پایین.
ج- بعد از مدتی دیگه به غیر روشنفکرا ای‌میل که نمی‌دن هیچی. به ای‌میلشون هم جواب نمی‌دن. آخه دیگه فایده‌شونو رسوندن و بلاگر روشنفکره به اندازه‌ی کافی مخاطب داره.
د- دیگه اون لیست پایینیه (غیر روشنفکریه) اضافیه و می‌زنن پاکش می‌کنن. دیگه اَخ و به‌درد نخورن. بخصوص اگه اسمشون مستعار باشه که دیگه ایــــــــــش! وای... نگو!
فقط گفتم فکر نکنن نمی‌فهمیم(یا خریم):)

16- نامه‌ی سازگارا به احمدی نژاد
به نام خداوند جان و خرد
شیخ و فاحشه
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پابستی
گفتا شیخا هرآنچه گوئی هستم
آیا تو چنانچه می‌نمائی هستی؟
حضور محترم جناب آقای احمدی نژاد
با سلام و احترام،
مکتوب شما خطاب به رئیس جمهوری آمریکارا خواندم.
حیفم آمد این چند خط را ننویسم....

اگر برای شما هم مثل من این سایت فیلتره نامه رو می‌تونید در نظرخواهی قبلیم کامنت شماره 36 بخونید.

17- ذهن سیال:
از خودمون و دیگران در برابر ایدز مراقبت کنیم.
(نمی‌دونم چرا همه جا سکس رو نوشته صکص)

18- نامه‌ی سرگشاده‌ی حسن پناهی ،‌مدیر و مسئول سایت روزنه:
"در روزهای اخیر اطلاعات سپاه پاسداران جمهوری اسلامی مادر پير و خواهر بزرگم را همراه با همسرش به بازجويی در باره من، سايت روزنه، و ديگر اعضای خانواده کشيده اندּ رژيم برای ارعاب و ايجاد وحشت و تحت فشار قرار دادن خانواده اطلاعات سوخته و علنی را که من خود بارها در مورد آنها نوشته و انتشار داده ام و يا در تلويزيون حرف زده ام را برای مرعوب کردن خانواده برای آنها بازگو و عنوان ميکنند که در همه جای دنيا جاسوس و خبرچين دارندּآنها با ارائه اطلاعاتی علنی برای مادر و خانواده ای که کمترين تماس و ارتباط را با من دارند ضمن قدر قدرتی و ايجاد وحشت به دنبال تکميل اطلاعات و آبديت کردن آنها ميگردند!"

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

انوری جان، آسوده بخواب که ما بیداریم!

تاریخ ثابت کرده که :
هر چی سنگه، حکما" مال پای لنگه!
به انوری بگویید آسوده بخوابد که مدتی‌ست هر بلا از آسمان و زمین رسد،
! اول آدرس خانه‌ی زیتون را می‌پرسد

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵

اندر مذمت ستایش‌های بی‌خودی

روز کارگر بر تمام کارگران و زحمتکشان مبارک باد.
تا نظام سرمایه‌داری این‌چنینی بر کشورمون حاکمه حقوق کارگران رو می‌شه گرفت؟

1- رفتم فرو به‌فکر و فتاد از کفم سبو
جوشید در دلم هوسی نغز:"
- ای خدا!"
یارم شود به صورت، آیینه‌ای
که من
" رخساره‌ی رفیقان بشناسم اندر او!" ...
(شاملو)

2- ستایش خوبه یا بد؟
گروهی معتقدن که ستایش ِصادقانه مفیده. اطمینان آفرینه. خلاقیت‌ برانگیزه. روابط بین انسان‌ها رو بهبود می‌بخشه.
آدم از شنیدنش خوش‌خوشانش می‌شه و...

پس چرا روانشناس‌ها "ستایش" رو یکی از موانع نزدیکی آدم‌ها می‌دونن؟
چرا ستایش در ستایش‌شونده ایجاد رنجش می‌کنه؟
چرا ستایش‌شونده بعد از مدتی احساس می‌کنه فریب خورده؟
چرا حتی اگر ستایش با نیت گول‌زدن طرف به‌کار نره باز‌هم اگر خیلی تکرار بشه اثرات زیان‌بخشی داره؟

روانشناسایی مثل گینوت معتقدن که ستایش مثل شعاری پوچ برای وادار کردن مردم به تغییر رفتار‌هاشون به کار می‌ره
!یا آگسبرگر(نمی‌دونم چرا یاد همبرگر افتادم) معتقده که ستایش شدن در بیشتر مواقع دستکاری شدنه.
نوعی مورد سوءاستفاده قرار گرفتنه.
به نوعی گیر افتادن و اغفال شدن در چنبره‌ی تعارفاته.

زیتون هم اضافه می‌کنه که با ستایش‌های بیمار‌گونه دوستان ( و غریبه‌ها) را به خود بدهکار می‌کنیم.
می‌دونیم وقتی از یکی خیلی تعریف کردیم بخصوص اگه طرف ایرانی باشه حتما ستایش مارو با ستایش جواب می‌ده.
( در همین محیط مجازی حتما دیدید که مثلا یکی روزی به صد‌وبلاگ سر می‌زنه و تو نظرخواهیشون بلااستثنا کلی کمپلیمان می‌گه که تو محشر می‌نویسی، شخصیتت کاریزماتیکه، عاشقتم، فدات بشم و این‌گونه کلمات چاپلوسانه. کلی شونه‌های مردمو می‌ماله و بعد می‌ره تو وبلاگش دست وپاشون دراز می‌‌کنه و منتظر می‌شه اونا بیان براش بمالن!(دست‌وپا رو عرض می‌کنم!)
حالا اگه از صد نفر یک‌چهارمشون هم بیان بد نیست...جالب اینه که این دست‌و پا مالوندن‌ها این‌قدر مزه می‌ده که همسر طرف هم دست‌وپاش شروع به خارش می کنه و اونم تو وبلاگ درازشون می‌کنه.)
اشکال دیگه‌ی ستایش‌های غلو‌آمیز اینه که طرف- اگه آدم ساده‌لوحی باشه- کم‌کم باورش می‌شه که آدم خیلی توانا و داناییه. و کم‌کم حتی به ستایش‌کننده‌ محل نمی‌گذاره. (خواستم بگم محل سگ، اما یادم اومد این یه مطلب جدیه.)چون فکر می‌کنه از اون هم بالاتر رفته. حالا خر بیار و باقالی بار کن و بهش بفهمون که بابا من اینا رو برای نفع خودم بهت گفتم که تو رودروایسی بمونی و بعدا(یا شایدم همین الان) به خودم پس بدی. مگه دیگه تو گوشش می‌ره. یارو رفته تو اوج و نمی‌تونی پایینش بیاری. این‌جور ستایش‌ها نه تنها مفید نیست بل که کلی هم مضره براش.باعث می‌شه خودشو آدم کاملی بدونه و دنبال پیشرفت نره.
( در اینجا ستایش‌کننده خیانت کرده)

به صحبت‌های گینوت و آگسبرگر برگردیم. راست‌ میگن. یه‌وقتایی ستایش‌کننده‌ها با به‌به‌ و چه‌چه به سمتی سوقت می‌دن که قلبا دوست نداشتی بری.
خیلی‌ها رو دیدم با تشویق و ستایش‌های اغراق‌شده وارد محفل‌هایی شدن که اصلا گروه‌خونیشون با اونا نمی‌خورده و بعدا فهمیدن ا ونا خواستن بندازنشون جلو و خودشون مظلوم‌نمایاانه کنار وایسن.............
البته نیایید این حرفا رو خودم پیاده کنید ها...برام حرفای مثبت و خوب‌خوب بنویسید:)ستایش و تعریف و تمجید هم پذیرفته می‌شود!قول می‌دم بیراهه نرم، لوس‌نشم، بالا نرم، پایین نیام، خودمو ضایع و تباه نکنم، اصلا باور نکنم. اما خودمونیم ستایش یه کمکی به آدم اعتماد‌به‌نفس می‌ده ها...

3- آونگ شماره‌ حساب برای کمک به نوازندگان خراسانی شب‌، سکوت‌، کویر رو اعلام کرده:بانک ملی ، سیبا ،شماره حساب: ۰۱۰۲۵۹۲۵۳۰۰۰۱کد شعبه ۰۲۱۹ مرضیه صابری
هر چقدر هم کم،‌ کمک شما حتما مرهمی بر زندگی اوناست.
شماره حساب مال سی‌بای من نیست
ها... اون یه سیبای دیگه‌ست. سبیل‌هاش اصلا باروتی نیست.

4-به جان شما مطلب شماره‌ی دو شوخی بود( اصلا مثل آخوندها اونو برای دیگران گفتم)ستایش خیلی‌هم خوبه.به بهترین ستایش‌ها جوایز ارزنده‌ای تعلق می‌گیرد..
آها... بذارید اول دست و پامو تو وبلاگم دراز کنم:)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

این فصل دیگری‌ست...

1- این
فصل دیگری‌ست
که سرمایش
از درون
درک صریح زیبایی را
پیچیده می‌کند..
.(شاملو)

2- بعضی از آقایون راننده وقتی یه خانمو جلوتر از خودشون می‌بینن اونم تو لاین سرعت عجیب بهشون برمی‌خوره. حالا می‌خواد راه باز باشه و خانومه درست پشت سر ماشین‌جلویی حرکت کنه یا مثل اون‌روز اصلا راه بسته باشه و ماشینا تو هر سه‌لاین با سرعت لاک‌پشتی حرکت کنن.
من از سی‌با یاد گرفتم وقتی راه یه‌متر یه‌متر باز می‌شه عجله نکنم و با هول گاز ندم که این یه‌مترو پر کنم و بعد محکم بزنم روی ترمز!
تقریبا بدون گرفتن ترمز جوری می‌‌رم که تا یه‌متر بعدی باز می‌شه من به جلویی رسیدم.
اما اون‌روز آقای ماشین‌پشتی بدجور شاکی بود. هی بوق الکی و چراغ می‌زد. آینه‌م از شدت نورش شده بود چراغ چشمک‌زن.
دیوانه، می‌دید که من راهی ندارم برم ها، اما بازم ول‌کن نبود.
منم هی علامت می‌دادم که بابا کجا برم؟
اما باز بوق چراغ، بوق چراغ...آخرش تحمل نکرد. به زور خودشو چپوند تو لاین وسط.
بعد از چند دقیقه وقتی اولین‌یه‌متر جلوی من باز شد سپرشو کرد تو اون یه متر. منم برای اینکه نزنم تو گلگیرش مجبور شدم وایسم تا دو‌سه‌تا یه‌متر دیگه راه باز شه تا بتونه کامل بیاد جلوم.
آقاهه موقع عملیات همچین از زیر سبیلاش لبخند می‌زد که انگار دنیارو فتح کرده.حالا اون جلو و من عقب. اونم که راه نداشت بره.
رگ بدجنسی‌م گل کرد. گفتم بد نیست یه گوشمالی بهش بدم. سپر جلومو چسبوندم به سپر عقبش و اولش چند تا بوق زدم و چون دیدم آلودگی صوتی ایجاد می‌کنه شروع کردم چراغ زدن! یارو دیوونه شده بود. هی علامت می‌داد که کجا برم؟ محل نذاشتم و باز چراغ زدم:) سپربه سپرش حرکت می‌کردم. جوری که خیلی عجله دارم.بلایی سرش آوردم که مجبور شد دوباره به سختی بره لاین وسط:) دستهاشو به علامت تسلیم بالا آورد. من گاز دادم رفتم پشت ماشین جلویی و دو انگشتمو به علامت پیروزی براش آوردم بالا( زشت بود انگشت شستمو نشونش بدم!) و لبخند زدم.

3- مرد با یه‌گونی چغاله‌بادوم اومد خونه و داد زد:
- زن! اون ماشین لباسشویی سطلی رو پر کن آب. برای بساط فردام چغاله خریدم. می‌خوام بریزم توش پُرزاش بره.
- حالا بذار بعدا. کهنه‌های مملی توشه. امروز بیرون‌روی داشت این دومین باره که ماشین می‌زنم. راستی چورابات خیلی بو می‌ده. یه هفته‌ست که نشستیش. بذار تو حموم وقتی کهنه‌ها شسته شد بذارم تو پس‌آبش.-
ای بابا. تو که می‌دونی منم و یه بساط چغاله. از این به بعد صبحا کهنه و لباسا رو بشور تا شبا بمونه برای چغاله‌ها..
- چشم اکبر آقا!
آقا من تاحالا نمی‌دونستم که چغاله‌فروش‌ها چه‌طوری پرز چغاله‌بادوما رو می‌گیرن. از وقتی تو گزارش تلویزیون مصاحبه‌ با چغاله‌فروش‌ها رو گوش کردم و اونا گفتن چطوری با ماشین کهنه‌شوری خونه‌شون اینکارو می‌کنن دیگه دلم نمیاد چغاله‌ی پرز‌گرفته‌ی سبز و براق بخرم و بخورم.پرز‌دارها هم زیاد خوشگل نیست... یه کیلو خریدم. ارزون‌تر هم بود. اما دلم نیومد تا آخر بخورم(سی‌با هم که برعکس من کشته‌ مرده‌ی شیرینی‌جاته و با میوه‌های ترش زیاد میونه‌ای نداره)

4- دیدم چغاله‌ها مونده و داره خراب می‌شه. یه چیزی راجع به خورش چغاله ‌شنیده بودم اما تاحالا نه دیده بودم نه خورده بودم نه طرز تهیه‌شو می‌دونستم. نمی‌دونستم عین خورش کرفس با نعناع‌چعفری درست می‌شه یا عین خورش کدو با رب‌گوجه.
نعناع‌جعفری که نداشتم. بعد از اینکه با گوشت‌چرخ‌کرده کله‌گنجشکی درست کردم، قطعه‌های سیب‌زمینی و چغاله‌ها رو اضافه کردم و بعد از جا افتادن رب‌گوجه و لیمو عمانی اضافه کردم. قیافه‌ش بد نشده بود. امامزه‌ش نه.
سی‌با حیوونی چیزی نگفت و خورد. اما آخرش دیدم کله‌گنجشک‌ها و سیب‌زمینی‌ها رفته و باز چغاله‌ها مونده.
باز دلم نیومد دورشون بندازم. وعده‌ی بعدی کباب‌تابه‌ای درست کردم و دورش گوجه‌فرنگی خورد شده و فلفل‌دلمه‌ای و قارچ و نخود فرنگی و کمی رب ریختم. تو فاصله‌ای که جا بیفته نشستم(یعنی وایسادم) مغز چغاله‌ها رو درآوردم و با کارد ریز‌ریزشون کردم و ریختم تو تابه. اصلا معلوم نبود چیه. آخرش هم کمی آبلیمو اضافه‌کردم.این‌دفعه سی‌با هم‌چین با علاقه خورد. بعد که گفتم چغاله‌هم توش بوده یه جوری شد:)) ولی گفت این‌دفعه خیلی خوب شده بود( روش نشد بگه دفعه‌ی پیش خوب نشده. بس که نجیبه این بشر)

5- حرف جوراب شد. یکی از بهترین شرطای قبل از عقدی که شفاهی با سی‌با گذاشتم این بود که شبا تا میاد خونه جوراباشو بشوره و بره آویزونش کنه. سی‌با هم الحق هر شب این‌کارو کرده.
بدون استثنا:)

6- حرف عقد شد. آینه‌ی عقد ما سر سفره‌ی عقد افتاد و شکست. دلیلش هم این‌بود که به خاطر اینکه پایه‌هاش کوچیکش قدرت تحمل آینه‌ رو نداشت خیلی ارزون بود. و ماهم نمی‌خواستم زیاد پول آینه شمعدون بدیم . وایسوندنش قلق می‌خواست که ما خودمون سرسفره وایسونده‌ بودیمش. اما موقع جمع کردنش ما نبودیم و دیگران زدن شکوندنش.. فرداش مامان سی‌با داد براش آینه انداختن. شیشه‌بره پایه‌شو هم درست کرده بود. من بعد از چند هفته با شمعدوناش دادم به یه دختری که آینه‌شمعدون سرعقد نداشت. اونم بعدا منودید و گفت با اجازه‌ت بعد از عقد دادمش مسجد تا دخترای بی‌بضاعت ازش استفاده کنن. گفت ایشالله که راضی هستی. گفتم چرا نباشم؟!

7- حلقه‌ی ازدواجم هم چندماه بعد از عقد افتاد تو دریا. هر کاری کردیم پیدا نشد که نشد.می‌گن شکستن آینه‌ی عقد و گم شدن حلقه‌ی ازدواج بد یمنه. اما برای ما بدیمن که نبوده خیلی هم خوش‌یمن بوده:) تو یه سال دوبار حلقه در دستم رفت:)

8- حواسم نبود ماشین نداشتم. طبق معمول وقتای که حقوق می‌گیرم مریضی ِ خریدم عود می‌کنه. یه راست می‌رم فروشگاه و بیشترشو خرج می‌کنم. اصلا برنج نمی‌خواستم. یه کیسه‌ی 5 کیلویی خریدم. شکر یه عالمه داشتیم. یه بسته برداشتم که اونم 5/5 کیلو بود. ماهی و سبزی‌منجمد و روغن و کالباس و سس مایونز و سس گوجه و پنیر و ماست و شکلات و چایی و دمکنی و دستگیره و کبریت و...
جز کالباس همه رو داشتم. تازه اصلا هوس کالباس هم نداشتم.وقتی که حساب کردم و آقای دم در داشت خریدامو با فیش چک می‌کرد یه دفعه آه از نهادم بلند شد. یادم اومد امروز اصلا ماشین نداشتم. آژانس هم که عمرا" !
من به خاطر اینکه اینجا شکرو کیلویی 50 تومن ارزون‌تر می‌دن خرید کردم. حالا بیام خیلی بیشترشو بدم به آژانس!
خوشبختانه اون نزدیکا ایستگاه اتوبوس بود( تاکسی طرفای خونه‌ی ما نیست). به سختی تو دوسه نوبت خریدامو بردم دم ایستگاه و وقتی اتوبوس اومد به سختی بارامو بردم بالا و نشستم(خوشبختانه اتوبوسمون همیشه خلوته).دختری جوون(حدود 13 ساله) ایستگاه بعد سوار شد و با لبخند به من سلام کرد.( من در اولین ردیف خانوما نشسته بودم) با اینکه صندلی‌های خالی زیاد بود عدل اومد میله‌ی بغل دست منو گرفت و با لبخند نگام کرد. خدایا... یعنی منو با کی اشتباه گرفته!
خوشگل هم نیستیم بگیم با هنرپیشه‌ها عوضیمون گرفته!
دوسه بار نگاهم به نگاهش افتاد و منم بهش لبخند زدم.
موقع پیاده شدن برام زنگ زد.(البته رانندهه منو می‌شناسه و دم کوچه‌مون بدون اینکه ایستگاهی باشه وای‌میسه).یهو دختره دوسه‌تااز نایلونای خریدمو برداشت و با من پیاده شد. هر چی‌می‌خواستم به‌زور از دستش دربیارم نگذاشت. دوتایی هن‌هن کنان خریدها رو می بردیم. پرسیدم خونه‌تون کجاست؟ گفت درست روبه‌روی خونه‌ی شما. ا... پس همسایه‌بود. چرا هیچوقت موقع برف‌بازی و مناسبت‌های دیگه ندیده بودمش؟
با لبخند گفت از شما خیلی خوشم میاد. با تعجب گفتم چه‌جوری منو می‌شناسی؟ گفت یادتون نیست؟ چهارشنبه‌سوری. اولین خانمی‌بودین که تو کوچه رقصیدین!
خندیدم... پس به عنوان رقاص منو می‌شناسه.گفت معلومه خیلی شوهرتون خوبه. هم گذاشت شما اولین نفری باشین که می‌رقصین هم کلی به زور همه رو بردین وسط.( پیش خودم گفتم رقصیدن من از خوبی‌ِ سی‌باست؟)گفتم پس چرا من تورو ندیدم؟ تو کجا بودی؟
گفت بابام اجازه نداد بیام بیرون. خوشش نمیاد من و مامانم بیاییم تو جمعیت. از پنجره‌ نیگاتون می‌کردم. من و مامانم می‌گفتیم چه شوهر خوبی داره این خانوم.
آهان. از این جهت می‌گه سی‌با خوبه.
تاحالا به این جنبه توجه‌ نکرده بودم که تو ایران بعضی اخلاقای خانوما رو به خوبی شوهر نسبت می‌دن. راست می‌گفت طفلک. اینجا ایرانه. اگه سی‌با هم عین بعضیا غیرتی بود. نه اجازه می‌داد چهارشنبه‌سوری برم بیرون و نه بپرم وسط برقصم.گفتم ایشالله تو هم بعدها شوهر خوبی گیرت میاد و اجازه می‌ده خودت باشی. مواظب باش اگه اینطوری نبود بله رو نگی!( خواستم مسئله‌ی جوراب شستن سی‌با رو هم بگم اما گفتم خوب نیست زیادی پرتوقع بار میاد)با خجالت نخودی خندید و گفت چشم.نایلونامو تا دم در آورد... بوسم کرد و منم بوسش کردم و دوید و رفت.. برگشتم با مهر نگاهش کردم.کاش یه چیز درست‌جسابی تو نایلونا داشتم بهش کادو می‌دادم. آخه این آت و آشغالا چی بود من خریدم.

بعدا که از بالکن خونشونو دیدم کلی شرمنده‌ شدم. آخه فهمیدم این دختره کیه. همون که از یه‌ماه قبل از چهارشنبه‌سوری سیگارت و ترقه روشن می‌کرد و لای پنجره‌رو باز می‌کرد و می‌نداخت بیرون و زود پنجره رو می‌بست. کلی تو دلم بهش بد و بیراه گفته بودم. پس یواشکی این کارو می‌کرده.
اما دیگه باهاش دوست شدم.



1- این همه از روزمره‌گی‌های یک زیتون کوچک نوشتم از آدمای بزرگ هم بنویسم.چطور می‌شه ننوشت:.وارطان ستاره بود...

2- چطور می‌شه از دستگیری رامین جهانبگلو ننوشت که بی‌خود زندانیش کردن و می‌خوان براش پرونده بسازن.قاضی مرتضوی کجاست؟ رفته باز کفش کف‌آهنی بخره؟

3- چطور می‌شه از اعدام بی‌جهت زندانیان سیاسی ننوشت.ولی‌الله فیض مهدوی قربانی جدید این‌ها.

4- ولی‌الله فیض مهدوی را از اعدام نجات دهیم!(لینک از طریق شبح)

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵

بهشتیه و پیرخونه

1- هستی
بر سطح می‌گذشت
غریبانه
موج‌وار
دادش در جیب و
بیدادش در کف
که ناموس و قانون است این...
(شاملو)

2- سیمین خانم بر پهنای صورتش اشک می‌ریخت و می‌گفت:
- توروخدا به هر خانمی رسیدی بگو حتما تو زندگیش کاری بلد باشه و یه راه درآمدی داشته باشه، تا مث من بدبخت نشه.
مبادا بعد از ازدواج گول حرف شوهرو بخورن که بشین خونه بچه‌بزرگ کن خودم خرجتو می‌دم. اون‌وقت مرد می‌شه سواره و زن می‌شه پیاده.
حالا من پیاده‌ی پیاده‌م! دارم طلاق می‌گیرم و هیچی تو زندگیم ندارم. هیچ راه درآمدی هم نمی‌شناسم. مهریه و شرط ضمن عقد یعنی کشک! مرد اگه بد باشه بلده چکار کنه جونتو ورداری و در بری.
فقط کار... فقط درآمد... و محکم زد رو دستش.
- پدرسوخته حتی جهیزیه‌مو ازم گرفت. 25 سال پیش وقتی تو 15 سالگی بابام به‌خاطر خلاص شدن از یه نون‌خور اضافه به زور شوهرم داد. پول جهیزیه‌مو داد خودش هر چی‌می‌خواد بگیره. زیاد نبود. اما هر چی خرید به اسم خودش خرید. من چه می‌دونستم کاغذ خرید همچین‌روزی به‌درد می‌خوره!
همون سال اول فهمیدم معتاده. اما راه برگشت به خونه‌ی بابا رو نداشتم. بابام فکر می‌کرد با معلولیت جسمی که دارم منو بهش انداخته و از این بابت خوشحال بود.مجبور شدم باهاش بسازم.
از همون روزای اول بددهن و بی‌محبت بود. با اینکه نسبت به زنای دیگه خوشگل‌تر بودم همه‌ش توجه‌ش به زنای مردم بود و معلولیت کوچکم رو سرم چماق کرده بود. هر چی سعی کردم به خاطر بچه‌هام خودمو خوشحال نشون بدم، بدتر کرد و مرتب بهم تهمت می‌زد که چرا می‌شنگی؟
حتما با فلانی رفیقی و...تا 20 سالگی دو تا پسر زاییده بودم و بعد از اون یواشکی قرص خوردم تا چندبدبخت دیگه به‌دنیا اضافه نکنم.
یا نشئه بود و یا خمار.
ده سال پیش دیگه طاقتم طاق شد. گفتم طلاق می‌گیرم. شده می‌رم خونه‌ی مردم کارگری. بدتر شد. دیگه هر شب کتکم هم می‌زد. به بچه‌ها هم یاد داده بود مرتب مواظبم باشن. بهشون گفته بود زیر سر مادرتون بلند شده. می‌گفت چرا به‌خودت می‌رسی یا موهاتو رنگ می‌کنی.
می‌گفت کور خوندی. لابد مهریه‌تو می‌خوای بگیری با یکی دیگه بری صفا کنی. برای طلاق باید مهریه‌ و تموم حق و حقوقمو می‌بخشیدم. بچه‌ها رو هم همین‌طور. تازه کاری بلد نبودم که بتونم شکم خودمو بچه‌هامو سیر کنم.موندم.از همون سال‌های اول هیز بود و من ندید می‌گرفتم. اما از هفت‌هشت‌سال پیش حس کردم رفتارش دیگه خیلی مشکوکه. متوجه شدم با زنای دیگه ارتباط داره. تلفن‌های مشکوک. وقتی می‌خواست بره بیرون یک شیشه ادکلن روی خودش خالی می‌کرد.دیگه خرجی خونه هم خیلی کم می‌داد. حالا او اصرار به طلاق داشت. اما می‌خواست من تقاضای طلاق کنم حتما تا مجبور شم همه چیو ببخشم.ببخشید، اما حتی دیگه پیش من نمی‌خوابید. هر چی می‌رفتم کنارش منو از خودش می‌روند. خوب منم نیاز داشتم.
تا اینکه یه‌روز گفت حاضر شو با ماشین بریم جایی. رفتیم تو یه میدون. زنی رو کنار کیوسک تلفن نشون داد. بخدا نمی‌خوام از خودم تعریف کنم اما قیافه‌ی من صدبرابر او بهتر بود. گفت این صیغه‌ی جدید منه.
جالب این بود که زنه شوهر داشت و اومده بود صیغه‌ی اینم شده بود که پول ازش بکشه و باهم بشینن تریاک بکشن.تو ماشین عین یخ وا رفتم.
بوق زد، زنه پررو پررو اومد تو ماشین نشست. از ناراحتی پیاده شدم. و فرداش رفتم تقاضای طلاق دادم. همون‌طور که اون می‌خواست. بدون مهریه و بدون اجرت‌المثل و بچه‌هامم که دیگه بزرگن. الان 23 ساله و 20 ساله‌ن.اصلا اگه بخوان با من زندگی کنن من نمی‌خوام. عین سایه تعقیبم می‌کنن. باباشون گفته مواظبم باشن که با مردی رابطه نداشته باشم.بعد از دوسه‌سال دوندگی شکرخدا داره کار طلاق درست می‌شه. اما چندماهه اومده تموم وسائل خونه رو برده می‌گه به اسم خودمه. یخچال و تلویزیون و تخت و فرش و... همه رو. من از کجا پول بیارم اینا رو بخرم. با پسرای قلچماقم چیکار کنم؟سیمین خانم خیلی چیزای دیگه‌هم گفت و گریه کرد. بیچاره خیلی مستأصل بود.
این سرنوشتیه که ممکنه به سر خیلی از زنای مملکتمون بیاد.
چند خانم خیر که ماجرا رو شنیدن براش وسائل جور کردن. یکی او انبارش یخچال کوچکی داشت یکی دیگه گاز و یکی موکتی اضافه( ماشالله به انبار خونه‌‌های ایرانی که توش همه‌چی پیدا می‌شه)

بار دیگه که سیمین خانمو دیدم. دیدم دستش تو گچه. گفت موقع خونه‌تکونی از رو چهار‌پایه افتادم. اما چشمای اشکیش یه چیزی دیگه می‌گفت. هیچی نگفتم اما بعدا بهم زنگ زد و گفت که پسرش یه روز که دیر می‌ره خونه، روی پله‌ها هلش می‌ده.
گفت دلم نمیاد شکایت کنم. نمی‌خوام برای پسرم سوءسابقه درست کنم. چیکار کنم باباشون شست‌وشوی مغزیشون داده.
لازم بود کسی با پسراش حرف بزنه و حالیشون کنه که این‌قدر تو زندگی مادرشون دخالت نکنن. بهشون گفته شد که غیبت‌های مادرشون بیشتر در رابطه با مسئله‌ی طلاقشه و وکیل و... اما تو گوششون نرفت و هر دو پسر خودشونو قیم مادر 40 ساله‌شون می‌دونستن.

خیلی وقتا تو فکر سیمین‌خانم بودم و مشکلاتش.
سه روز پیش به طور اتفاقی سیمین‌خانم رو دیدم. دستش خوب شده بود و از گچ بیرونش آورده بودن. شیک‌و‌پیک کرده بود و خیلی شنگول بود. گفت می‌خواد بستنی مهمونم کنه. گفتم حتما طلاقت درست شد بالاخره؟ تبریک! گفت درست می‌شه. برق چشاش می‌گفت که عاشقه. حدسم درست بود.
تعریف کرد در همین رفت و آمداش به دادگاه با آقایی که اونم برای طلاق‌دادن زنش میومده آشنا شده. خیلی بامحبت و آقا. خیلی هم خوش‌تیپ و خوش‌لباس.می‌گفت گور پدر بچه‌کردن و شوهر. چقدر زجرم دادن و دم برنیاوردم. چقدر بهم تهمت زدن. گفتم بذار اقلا آش نخورده و دهن سوخته‌نشیم.
گفت معلولیتش برای آقاهه اصلا مهم نیست و روزی هزار بار قربون صدقه‌ی چشمان شهلام می‌ره. هر روز ناهار دعوتم می‌کنه به رستوران. تازه تو کیفم هم گاهی یه دسته اسکناس می‌ذاره. و با شوق کیفشو باز کرد و هزاری‌هایی که در کیفش ول بودن نشون داد. گفت می‌خواد یواشکی برام خونه اجاره کنه. ولی گفته هیچ‌کدوم از فامیل‌های من یا خودش نباید بو ببرن. گفت پسراتم نباید آدرستو بدونن. حتی خواهر برادرات.
راستش از تعریف‌هایی که از آقاهه کرد حس کردم تو عشقش زیاد صادق نیست.سیمین احتمالا داره گول زبون‌بازی‌های اونو می‌خوره.
کمبود محبت از بچگی با او چه کرده!
ولی خوب، خنده‌های سیمین‌خانم خیلی قشنگ‌تر از گریه‌هاشه.

3- سی‌با از یه کت چرم خوشش اومد به اصرار مجبورش کردم بخره‌تش.
فروشنده شروع کرد برای کت کاغذ خرید نوشتن. پرسید به نام آقای....؟( معمولا برای خرید اسم نمی‌پرسن. ولی این‌یکی کاغذ خریدش مفصل بود. شاید چون گارانتی داشت)
با هول گفتم: خانم فلانی! و فامیلی خودمو گفتم.
فروشنده و سی‌با با تعجب نگاهم کردن. من که تو ذهنم تحت تأثیر حرفای سیمین‌خانم بودم که شوهرش از اول ازدواج همه چیزو به اسم خودش می‌خریده، یواشکی به شوخی گفتم. اهه می‌خوای بعد از اینکه به سلامتی طلاق گرفتیم برش داری برای خودت ؟!
سی‌با آهسته گفت آخه بعد از طلاق کت مردونه به این گندگی به چه دردت می‌خوره؟
هر چی‌هم یواش حرف زده بودیم فروشنده‌ی فضول شنیده بود و داشت نخودی می‌خندید.اگه یه‌کم پرروتر بودم می‌گفتم شاید سایز شوهر بعدیم باشه:) حیف که خیلی خجالتی‌ام و نخواستم فروشنده‌ی فضول بیشتر از حرفام فیض ببره.

4- به کامران قول داده بودم عکس خانه‌ی سالمندان یهودی رو بذارم اینجا.

آدرس: میدان امام‌حسین، اوائل خیابان دماوند، جنب برق بوعلی، بعداز هنرستان سابق اُرت( که حالا حزب‌اللی‌ها اشغالش کردن)،‌ اول کوچه‌ی داوود عاشقباه. پلاک 2تلفن - 77564169-
77554917
خود کلیمی‌ها بهش می‌گن "پیرخونه"
.
بیشترشون کسی‌رو تو ایران ندارن. گذاشتنشون اینجا و پول چندماهو ریختن به حساب خانه‌ی سالمندان و رفتن. گاهی هم یادشون می‌ره دیگه پول بفرستن و مخارجشون از کمک‌های دیگران تأمین می‌شه. به خاطر داشتن دکتر و پرستار و دارو و رسیدگی بیشتر و قیمت ارزون‌تر نسبت به خانه‌‌های سالمندان دیگه از مذاهب دیگه هم اینجا میان.
جالبه که پرستارها هم از مذاهب مختلفن. زرتشتی، یهودی، مسلمون و ارمنی. در واقع اینجا انسانیت حرف اولو می‌زنه، نه مذهب!



5- قبرستان کلیمی‌ها " بهشتیه"
خیابان خاوران. جنب فرهنگسرای خاوران:
اون‌ها هم روی سنگ‌ها شغل فرد درگذشته رو حک می‌کنن:
نوازنده...

راننده اتوبوس...

گفتم حالا که هی چپ‌و راست متهم به ارتباط با صهیونیسم می‌شیم یه دوسه تا ستاره‌ی داوود بذاریم اینجا بعضیا بیشتر بسوزن:)


.به طور اتفاقی از دو سنگ عکس گرفتم که بعدا که روشو خوندم فهمیدم سمت راستی آرامگاه سلیمان حییم نویسنده‌ی دیکشنری معروف حییمه.


بعضی‌ها روی قبر عزیزانشون گل می‌ذارن(البته نه مثل مسلمون‌ها پرپرش کنن. همین‌طور دسته‌‌گل کامل ) بعضیا دیدم پرتقال و نارنج می‌ذارن رو قبر. یه خانمی گفت همیشه یه دسته نعناع می‌یارم و یه عالمه دونه برای پرنده‌ها( می‌گفت پرنده‌ها که نوک می‌زنن به دونه‌ها انگار دعا می‌کنن) یکی هم دیدمم انار می ذاره.. البته شستن سنگ با گلاب شبیه رسم ماست. و زدن سنگی بر قبر برای بیدار کردن صاحب قبر..( یعنی صاحب‌خونه مهمون نمی‌خوای)

6- بعد از مدت‌ها چشممون با دیدن هفته نامه‌ی گل‌آقا روشن شد:)(من هنوز گیر نیوردم. می‌گن دوشنبه منتشر شده. من فعلا گوشم روشن شده)

7- خاطره‌ای شیرین از ولگرد عزیز:
کلاس ۱۲ دبيرستان بودم معلم تاريخی داشتيم که بارفتار وحرف هاي عجیب غریب‌اش درحین درس دادن در کلاس ها خودش را الت دست ومضحکه شاگردان کلاس ساخته بود وبجای درس دادن...دائمادر طول درس تاریخ درحال کلنجار رفتن باشاگردان کلاس بود. او از بچه‌ها میخواست زمانی که او درس می‌دهد یا هر چه می‌گوید سکوت کنند وبقول ما بچه‌ها شلوغ نکنند. فقط به او گوش کنند ..یادش بخیر اگر زنده باشد!! این آقا معلم که از حق هم نمی‌شود گذشت معلم بسیار باسوادی بود و تاریخ جهان را خوب می‌دانست ولی در کلاس داری بسیار ناشی و ناپخته بود . به سختی قادر بود که با فحش‌و فضیحت و حتی تهدید به اخراج بجه ها از کلاس ...یا دادن نمره صفر در درس تاریخ به ما شاگردان اندکی ارامش نسبی در کلاس برقرار کند. و ما شاگردان را وادار کند که به درس او گوش کنیمچون هنوز جند لحظه از درس دادنش نگذشته بود که بین حرف هایش از تاریخ یک جوک رکیک چاشنی درس تاریخ‌اش میکرد... که با گفتن ان جوک بود که شلیک خنده و دست زدن بجه ها کلاس را به لرزه در میاورد!!وانتطار داشت بچه‌ها همچنان ساکت باشندکه ان ممکن نبود و کنترل کلاس دوباره از دست او خارج می‌شدبعد هرچه سعی می‌کرد که کلاس را ارام کند موفق نمی‌‌شد و تا انجا پیش می‌رفتکه گاهی با بچه‌ها دست به یقه هم می‌شد...!!ودست اخر اغتشاس و سر وصدای کلاس ما درتمام راهرو هم‌طبقه‌ی ما می‌پیچید وخبر به دفتر دبیرستان می‌رسید ..وبسیاری اوقات چون قادر نبود نظم را به کلاس برگرداند. قهر می‌کرد و از کلاس بیرون می‌رفت و توی دفتر دبیرستان بست می‌نشستو یا دست به دامن مدیر دبیرستان و ناظم میشد که بیاید به کلاس ما شاگردان را نصیحت کنند و نظم را در کلاس او برقرار کنند!!که در حین درس دادن او شلوغ نکنیم!!.....یاد یکی از کار های عجیب و غریت او می افتم . یک بار بر حسب تصادف گویا یکی از شاگردان سر کلاس او خرما خورده بود و هسته‌ی انرابه کف کلاس پرتاب کرده بود...و این اقا معلم در حین درس دادن ناگهان متوجه هسته خرما شد . وفتی به ان رسید چند لحظه مکث کرد و یک دفعه پاشنه یکی از کفش‌های خود را روی هسته خرما قرار داد .. . نه یک بار جند بار دور خودش شروع به چرخیدن کرد. این عمل او سبب شد که کلاس از شدت خنده بچه‌ها مثل بمب منفجر شود!! و بعد که قادر نشد ارامش را به کلاس برگرداند با لهجه‌ی خاص اصفهانی خیلی غلیظ شروع کرد به فحش دادن به بچه‌ها :پ در/ سگها جرا میخدید ؟ !!. و چون نتوانست کلاس را ساکت کند با قهر از کلاس بیرون رفت. مثل همیشه برای شکایت گویا باز به دقتر دبیرسنان رقته بود و دست به دامن ناظم دبیرستان شده بود. جون بعد از چند لحطه ناطم گردن کلفت پرهیبت دبیرستان چوب بدست واردکلاس ما شد...بجه‌ها مثل همیشه با دیدن ناظم از جا بلند شدند و کلاس عرق سکوت شدن. ناظم در ابتدا باقحش و تهدید وسپس با عصبانیت شروع به نصیحت ها کردکه باید احترام این معلم تاریخ مان را نگاه داریم . اورا درحین درس دادن ایشان را اینفدر اذیت نکنیم!. درد سر برای ایشان ایجاد نکنیم و ارامش کلاس را رعایت کنیم و قدر ایشان را بدانیم و چه و چه... در اخر گفت اگر ایشان به کلاس شما نیایند شما تا اخر سال بدون معلم تاریخ خواهید ماند وما معلم تاریخ دیگری نداریم که بجای ایشان بگذاریم ...خلاصه کلی تهدید و تشویق کرد که باید سر کلاس ایشان ارامش کلاس مان رارعایت کنیم که ایشان فادر باشند درسشان را بدهندو از بجه ها فول گرفت که نظم و سکوت را سر کلاس ایشان رعایت کنند همه بجه ها قول داند ..که سر کلاس ایشان دیگر ارام باشندو شلوغ نکنند ..اما میصر کلاس از جا بلند شد وگفت اقای ناطم .. بخداباور کنید تقصیر بجه هانیست ..ایشان خودش یک کارهایی سر کلاس می کنند و یک حرف هایی میزنند که نظم کلاس را بهم میریزند.. با این همه چشم اقای ناظم هر چه شما بفرماییداطاعت می کنیم و من سعی میکنم بچه را کنترل کنم.... ..مبصر کلاس از طرف بچه ها ناظم را مطمئن کرد و فول داد که سکوت را در کلاس اقای معلم تاریخ رعایت کننداقای ناظم هم از بچه تشکر کرد...و بدون حداخافظی از کلاس بیرون رفت ولی چند دقیقه بعد اقا معلم را با خودش به کلاس اورد و در جلو افای معلم گفت :شاگردان شما قول داده اند که در کلاس شما نظم و وارامش را از این به بعد رعایت کند...وبچه های خوبی باشند اقا معلم تاریخ در جواب ناطم فقط سری تکان داد..و اقای ناطم مارا با اقا معلم تنها گداشتو خودش جوب بدست از کلاس خارج شد....حالا ما ماندیم و اقای معلم تاریخ مان ..کلاس عرق سکوت بود !! از هیچ یک از ما صدایی در نمی امد.... اقا معلم در حالیکه دست هایش را به پشت خودش گره کرده بود بدون اینکه چیزی بگوید چندین بار طول عرض کلاس را پیمود و بلاخره روبروی بجه ها پشت به تخته سیاه ایستاد. به نطر میامد از انهمه سکوت وارامش بجه برای اولین در کلاس ما میدید حیرت کرده بود. همه‌ی ما منتطر بودیم که اقای معلم درس اش را شروع کند. اقای معلم نگاهی غضب الود به بچه‌های کلاس انداخت بچه هایی که به دهان او چشم دوخته بودند و منتطر بودند که او درسش را شروع کند نا گهان با تمسخر باهمان لهجه اصفهانیش گفت :/پ در /سوخته ها حالا برای من توطئه سکوت کرده اید که حرف نمیزنید....بقیه حرقش تمام نشده بود با این گفته اوبود که دوباره صدای بلند قهقهه و همهمه ّ بجه های کلاس بلند شد نه تنها توی کلاس ما بلکه صدای ان گویا توی تمام راهرو هم طبقه کلاس هم شنیده شده بودچون طولی نکشید که ناطم دوباره چوب به دست وارد کلاس ما شد که ببیند چه خبر شده.؟.


‌8- عطیه جان دوستت دارم
...

9- حرف سیمین خانم رو آویزه‌ی گوش بکنید.حتما هنری، حرفه‌ای، علومی بلدباشید که بشه باهاش پول درآورد. نمی‌گم شروط ضمن عقد بدن. یا مهریه اصلا به درد نمی‌خوره اما اگه مرد خیلی بد باشه می‌تونه بزنه زیر همه‌ی اینا...

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۵

Zebo+ دف‌زدن یا نزدن+ آزادی حضور زنان در ورزشگاه

1- من ندارم سر یأس
با امیدی که مرا حوصله داد.
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با با
دگل‌کو می‌آید
گل‌کو می‌آید
خنده به لب...
(شاملو)

2- مصاحبه با گل‌کوی دوست‌داشتنی وبلاگستان که برای پن‌لاگ(کانون وبلاگ‌نویسان ایران) زحمت‌های زیادی می‌کشه.

3- یک معذرت به خاطر فرستاده‌شدن لینک این زبوی(Zebo) لعنتی به دوستان عزیزی که آدرس ای‌میلشون در آوت‌لوکم بوده.
من خودم از دست این‌جور ای‌میلا شکارم!
هزاران بار این‌جور ای‌میلا برام اومد و من نخونده دیلیتشون کردم.
پریشب گفتم یه تک‌پا برم ببینم چه خبره. عین ارکات و قزاقه؟( اونم باور کنید تو یه سال گذشته شاید دوسه‌بار بیشتر نرفتم).
اول باید ثبت نام می‌کردم. الکی کردم تا راهم بدن. درهمین موقع خانم همسایه زنگ زد و گفت شوهرش حالش بده.
بچه‌ی بدخواب‌شده‌شون که کامپیوترو روشن دید پرید پشتش و وقتی اومدم کامپیوترو خاموش کنم دیدم ای‌داد و بی‌داد دکمه‌ی سندتو آل رو زده.
خلاصه ببخشید.
من از این جسارت‌ها معمولا نمی‌کنم.
جسارت‌هام از یه‌نوع دیگه‌ست:)

4- یک تشکر حسابی هم به خاطر ای‌میلایی که برای همدردی با استاد و سپیده نوشته‌بودید.نمی‌دونید چقدر برام این انسانیت و محبت شما ارزشمنده
.بلاگر عزیزی از سوئد گفته بود شماره حساب بدم تا200- 300هزار تومن بفرسته تا به تشخیص خودم به استاد یا سپیده یا کس دیگه‌ای بدم.
استاد دانشگاهی از آمریکا 500 هزار تومن برای استاد کنار گذاشته.
مادر عزیز در نظرخواهی-کامنت شماره 41- گفته حاضره در خرج ثبت نام سپیده کمک کنه( ایشون همیشه در کارای خیر پیش‌قدمن) و خیلی پیشنهادهای کمک دیگه‌.
این نوع‌دوستی و حساسیت به مسائل انسانی شگفت‌زده‌م کرد.
از طرف دیگه از اعتمادی که بهم دارید خوشحالم و به خودم می‌بالم.در زمان زلزله‌ی بم هم گاهی دوستانی از کشورهای دیگه‌ای مثل کانادا و فرانسه چند میلیون جمع می‌کردن و ازم می‌خواستن یه جوری اونا رو به بمی‌ها برسونم.
اما همیشه از این کار امتناع کردم. اون‌موقع شماره حساب شیرین‌عبادی رو که برای کمک به زلزله‌زده‌ها باز کرده بود پیشنهاد دادم.
نه اینکه به خودم اعتماد نداشته باشم. که خیلی دارم
اما معتقدم این کارو کسی باید بکنه که بعدش یه گزارش حسابی راجع به لحظه‌لحظه کاراش بنویسه و برای من که با اسم مستعار می‌نویسم مقدور نبود. اصولا با اسم مستعار به خودم اجازه نمی‌دم وارد وادی مسائل مالی بشم.
تازه این‌جور کارای خیریه هم اگه به دست گروهی منسجم و کارکشته و شناخته‌شده انجام بشه خیلی بهتره.
در مورد استاد و سپیده هم تقریبا مطمئنم که پول نقد نمی‌پذیرن.
سپیده قرض از من قبول نکرد. هنوز دنبال کاریم براش. شاید بهترین کار برای استادها کمک به چاپ کتابشون که سال‌هاست در ممیزی مونده. یا راه دیگه‌ای که باید فکر کرد.
مستقیما پول دادن شاید به عزت نفسشون لطمه بزنه.
ما تو کشورمون امثال سپیده و استاد کم نداریم و شاید هم با وضع خیلی بدتری. ناراحت‌شدن زیادم به خاطر شناختنشون از نزدیکه.
اگر مشکلی از این‌دو حل نشد، یا آدمی بسیار محتاج شناختم و تونستم کانالی بین خود شخص و کمک‌کننده برقرار کنم، می‌دونم می‌شه روی دوستان عزیزم حساب کنم.

5- آیا واقعا کار احمدی‌نژاد که ورود زنان به ورزشگاه رو آزاد کرده کاری مردمیه؟
به خاطر فشارهای بین‌المللی نیست؟
مثلا در موقع انتخابات تو تلویزیون مرتب با همین خانم‌های بدحجاب و به‌قول دوستی شُل‌حجاب و مردان فکل کراواتی مصاحبه نمی‌کنن؟
و وقتی خرشون از پل گذشت برای همونا گشت خواهران زینب می‌گذارن
!مگر ملت رو با شورت ورزشی نبردن وسط زمین فوتبالو نماز شکر پیروزی ِ تیم استقلال رو به جا آوردن؟ به قول یکی از کامنت‌ها وقتی سیاست ایجاب کنه و خطرو پیش گوش خودشون حس کنن حتی فتوی می‌دن لخت‌مادرزاد هم می‌شه نماز خوند.
آیا اگه احمدی‌نژاد برفرض نوع پوشش هم آزاد کرد دلیل بر دموکرات بودنشه؟
به نظر من اینا هر وقت احساس خطر می‌کنن حاضرن دست به هر کاری بزنن. برای بقاشون. نه برای مردم! و برای ترس از حملات خارجی و نه به‌خاطر مبارزات مردم.

6- اوایل این هفته به مجلس ختم پدربزرگ دوستم رفتم.
او از حاج‌آقاهای به‌نام و مثلا خیّر ِ شهر بود. و از همین راه خیری(!) خونه‌و زندگی‌یی‌به هم زده که بیا و ببین! فکر کنم کل نزدیکان تا هفت نسل احتیاج به کار کردن ندارن!
خانم‌های مداح براش چه کردن! اون‌قدر از فضائل اخلاقیش گفتن و از کمکای مخفیانه‌ش به ضعفا که آدم فکر می‌کرد نکنه یکی از امام‌ها بوده و ما خبر نداشتیم.
می‌گفتن یکی از همین خانم‌مداح‌ها صیغه‌ش بوده.
یکی از جالب‌ترین صحنه‌ها دیدن سُروندن عمدی چادر‌های کیپ‌ گرفته شده به وقت هق‌هق گریه‌های زورکی و معلوم شدن لباس‌های تور توری( یه تور‌توری می‌گم و یه‌تورتوری می‌شنوید) مشکی بر تن خانوم‌های تپل‌مپل و دیدن کوه گوشت لرزان بدن‌های سفید‌مفید و بخصوص منظره‌ی لباس‌زیرهای قرمز و سبز و بنفششون بود که هارمونی عجیبی با هم داشتن.
بخصوص با موهای دکلره کرده‌ی جیغ‌ویغی و مش‌های فانتزی و...

بگذریم...
می‌خواستم راچع به بحثی که آخر مجلس پیش اومد بگم.آخرش یکی از خانم‌های مداح که با اون صدای کلفت مردونه‌ش صدوبیست بار رقیه رو در کربلا کشت و دوباره زنده کرد و چهل بار "عجب رسمیه رسم زمونه" رو عین رسول نجفیان دکلمه کرد، رو پخش کرد و باعث شد همه‌مون دلغشه بگیریم، داد یه دختر کارتش رو بین جمعیت پخش کنه.
حاجیه خانم رقیه‌ی حسین زاده متخصص در امر مولودی‌خوانی‌، نوحه، انواع اقسام سفره، ختم قرآن به صورت تندخوانی و...
خانمی دستش رو بلند کرد و بلند‌بلند، طوری که از این ور سالن 500 متری صداش به حاجیه‌خانم برسه گفت:- سوال هم جواب می‌دین؟
- بله خواهر بپرسید. ما برای همین است اینجاییم.
- من هر سال برای حضرت محمد( در اینجا حضار یه صلوات بلند محمدی فرستادن) مولودی می‌گیرم. من همیشه دو تا خانوم دف‌زن میارم که در تموم ساعات جشن دف می‌زنن. از نظر شما ایرادی داره؟
- ای وای خواهر. معصیت می‌کنی! دفعه‌ی دیگه بگو من بیایم تا نشانت بدهم مولودی را چطور بدون دف می‌خوانند. دف حرام است!
خانم دیگری خیلی جدی گفت:- اما من شنیدم اگر دور دف ازین حلقه‌ها نداشته باشه زدنش در تولد حضرت( دوباره صلوات محمدی) اشکالی نداره.خانم دیگری که اونم مداح بود و قبل از حاجیه رقیه مدح حاج آقارو گفته بود( شاید او هم صیغه بوده که این‌قدر از کمک‌های حاج‌آقا به زنان بیوه خبر داشت) و کمی شل‌حجاب از تر رقیه‌خانم بود، گفت:
- حلقه‌ها اگه یک دور باشه اشکال نداره. ولی دف‌هایی که پشتشون در هر ردیف چند حلقه توی هم دارن و خیلی صدای زنجیر می‌دن حرامن!

آقایی که شوما باشین، خانومی که شوما باشین، بحث در گرفت. من با این که کار داشتم برام جالب بود که اینا بالکل حاجآقا رو که این‌همه خرج ختمش کرده بودن فراموش کرده بودن و چسبیده بودن به حلقه‌های دف!
موندم و یه خورده دیگه گوش دادم.
خانمی که اول سوال کرده بود حسابی .. گیجه گرفته بود.گفت می‌خوام برم قم و از آیات عظام کسب تکلیف کنم( دف زدن یا دف نزدن! مسئله این است)
از قیافه‌ی ناامیدش حدس زدم آخرش از خیر مولودی گرفتن هرساله می‌گذره.
موقع کفش پوشیدن، دم در خانومه رو دیدم گفتم: باور کنید اگه الان حضرت محمد زنده بود کت‌شلوار می‌پوشید و بهترین ماشینو سوار می‌شد و دف که سهله خودش پیانو و ویلن می‌زد... مولودی‌تونو بگیرید و نوازنده‌های انواع اقسام سازها رو دعوت کنید و...هنوز داشتم افاضات می‌فرمودم که خانومه نگاهی عاقل اندر سفیه( خودشه!) بهم انداخت و بدون کلمه‌ای رفت.

7- آخ... هیچکی منو سر مزرعه جدی نگرفت....

8- اصلا نباید این همه اطلاعاتو یک‌دفعه به کسی دارد:)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

آیا خانوما هم باید برگه‌ی عدم خلافی بگیرن؟

1- فاطی کماندوی راستین!
فاطمه‌ی آجرلو نماینده‌ی شهر کرج در مجلس شورای اسلامی، رفته میون تظاهر کننده‌های چادری که جمع شدن جلوی مجلس و خواستار برخورد تند مسئولان با بی‌حجاب‌ها شدن و فرموده:
"ما خواستار غنی‌سازی حجاب هستیم!"

فکر کنید اورانیوم غنی‌سازی شده با چادر غنی‌سازی شده ترکیب بشه چه پدری از استکبار جهانی و در رأسش آمریکا در میاره!
گمونم از مشت‌ محکم هم اثرش بیشتره!
اما از اون‌طرف هم یه وقت دیدی البرادعی هوس کرد بیاد ایران و شخصا یا با هیئتی از چادرهای غنی سازی‌شده و شاید هم از زیرساختش (!) بازدید کنه.
شایدم موقتا چادرها رو با سنجاق قفلی روی تن خانوما پلمپ کنه.
بی‌خود نیست شاعر شیرین سخن می‌گه:
فاطی‌فاطی‌فاطی‌فاطی‌فاطی
عدس و کلم ور قاطی!

2- امروز از میدون ونک رد می‌شدم. عجب بگیر بگیر و تذکر بده‌بده‌ ایه!
- آهای خانم حچابتو درست کن!
حالا باز جای شکرش باقیه دیگه نمی‌گن خواهر!

3- از افاضات داداشِم
سر میز شام من و سی‌با داشتیم راجع به این بلوای اخیر حرف می‌زدیم که هر وقت اوضاع سیاسی رژیم خرابه یا تورم اقتصادی می‌ره بالا و می‌خوان حواس مردم پرت شه یند می‌کنن به حجاب مادرمرده‌ی خانوما.
تازگی‌ها هم که قراره خانومای بدحجاب و بی‌حجابو جریمه کنن.داداشم در حالیکه از بحث ما سوءاستفاده می‌کرد و دولپی غذا می‌خورد گفت:
یادتون باشه وقتی می‌ریم خواستگاری برای من، از عروس خانم برگه‌ی عدم خلافی هم بخواهیم!
با کفگیر زدم تو کله‌ش گفتم:دیووونه!!! مگه ماشینه؟!

- خوب چه‌جوری می‌خوان جریمه کنن. لابد دخترا باید نمره‌ پلاک داشته باشن یا کد ملی‌شونو بچسبونن جلو و پشتشون. که پلیس بتونه براشون برگ جریمه بنویسه و بهشون الصاق کنه.
و اگه از گرفتن قبض جریمه خودداری کنن.
بعدا وقتی می‌خوان خلافی بگیرن( مثلا استخدامی ازدواجی چیزی) مبلغش دوبرابر می‌شه.
اما یه چیزی…لابد مهریه‌ی دخترایی که مبلغ خلافیشون کمه بیشتر از پرخلاف‌هاست…
و قیافه‌شو غمگین کرد!
همین حرفارو زد که یک هفته‌ی کامل ظرف‌شستن افتاد به گردنش:))
هر وقت داره ظرف می‌شوره می‌گم دیگه افاضاتی راجع به خانوما نداری؟!!
میگه نه به‌خدا. غلط کردم!
چشمم کور. برگه‌ی خلافی عروس خانومو به جای مدرک آشپزی قاب می‌کنم می‌زنم پذیرایی.

4- چقدر از ضرب‌المثل‌هایی که در طول زندگی‌مون به‌کار می‌بریم مال سعدیه؟

5- دائوتمه‌ بودا:
اگر من آن چيزی که می نويسم نيستم
حرف‌هايم را دور نريزيد
من را دور بريزيد

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵

و ملال در من جمع می‌آید...

1- و ملال در من جمع می‌آید
و کینه‌یی دم‌افزون
به شمارِ حلقه‌های زنجیرم
چون آب‌ها راکد
و تیره
که در ماندابی...
(احمد شاملو)

2- استاد درس می‌داد و نگاه حیرانش گاهی از پنجره به کوه‌هایی که در اواسط اسفند هنوزهم پربرف بودن خیره می‌موند.
من معمولا به درس‌های دانشگاه جدیدم خوب گوش می‌دم.
( چون این‌دفعه برعکس اون‌دفعه رشته‌مو با علاقه انتخاب کردم )
اما این‌ استاد عزیز من این‌دفعه حواسش خیلی پرته.
اصلا یه جورایی مُشَوَشه. حواس منم می‌ره به چیزایی که ازش می‌دونم. استاد و زنش تا چندسال پیش اخراجی بوده‌ن و حالا هم چون رسمی نیستن حقوق زیادی ندارن. بچه‌هاشون به مدرسه‌ی دولتی می‌رن و پول اجاره‌خونه‌شونو به سختی جور می‌کنن
.نگاهم بی‌اختیار می‌ره به کفش‌ها و کیف و لباس کهنه‌ و رنگ‌و رورفته‌ش.
به صورت چندروز نتراشیده و لاغرش
.نمی‌دونم چی شد که استاد یهویی بحثو عوض کرد و رفت سر هنرمندا و روشنفکرایی که سرشونو برای هیچ حکومتی خم نمی‌کنن و در نتیجه با هزار و یک بهانه حقوقشون پایمال می‌شه.
من تنها کسی بودم که با استاد همدردی کردم و خودمم مثال‌هایی که می‌دونستم گفتم. یه کم هم تند رفتم.
دانشجوهای جدید‌الورود 18-19 ساله رو می‌دیدم که یه عده با عوض شدن بحث شروع کردن به پنهانی رد و بدل کردن نامه. نگاه‌های عاشقانه و پنهانی پسر اون‌وری به دختر این‌وری
و خودکاری که دست دختر شاگرد درسخون و مثبت کلاس که هنوز به امید برداشتن جزوه بالای کاغذ به کمین ایستاده بود.
استاد از بدی اوضاع مملکت می‌گفت و گاهی هم من، تا اینکه ساعت کلاس تموم شد.
من و دوست‌های جدیدم در راه پله ایستاده بودیم و درمورد کلاس‌های فردا حرف می‌زدیم و گاهی چیزی می‌گفتیم و می‌خندیدیم.
استاد اومد در پاگرد کمی بالاتر از ما ایستاد. سیگاری روشن کرد و با ناراحتی پک می‌زد.
من اومدم با بچه‌ها خداحافظی کنم که ناگهان استاد صدام کرد.
قیافه‌ش خیلی ناراحت بود. اصلا سیاه شده بود.
به طرفش رفتم و به این فکر کردم لابد می‌خواد راجع به بحث‌های تندم تذکر بده. آخه دوسه بار استادا بهم گفتن خیلی تند می‌رم. اگه اونا به عنوان استاد چیزی می‌گن براشون دردسر نمی‌شه اما من به عنوان دانشجو ممکنه عذرمو بخوان.
وقتی رفتم کنارش کمی من و من کرد. داشتم خودمو آماده می‌کردم از خودم دفاع کنم یا بگم چشم دفعه‌ی دیگه حواسمو بیشتر جمع می‌کنم. که گفت: من با شما بیشتر از بچه‌های دیگه احساس صمیمیت می‌کنم و...
باز چیزی نگفت...
گفتم بفرمائید استاد.با شرمنده‌گی گفت کیف پولمو تو خ...
می‌دونم... می‌خواست بگه تو خونه جا گذاشتم اما دروغ براش سخت بود. نذاشتم بقیه‌ی جمله‌شو بگه . پشتمو کردم به بچه‌ها. کیف پولمو از کوله‌ام درآوردم و بازش کردم و هرچی اسکناس توش بود درآوردم. خوشبختانه برای خرید آجیل و شیرینی عید پول همراهم بود( البته زیاد هم نبود آرزو کردم کاش همه‌ی پولی که در خونه داشتم همراهم بود).
خواست دوسه‌تایی برداره، ولی همه‌شو چپوندم تو کیفش. من هم عین استاد دستم از خجالت می‌لرزید. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و برم توش. هر دو نگاهمون رو زمین بود. تشکری کرد و سریع به طرف بالای پله‌ها دوید و من پایین.
بچه‌ها جلومو گرفتن. کجا؟ چیکارت داشت؟ گفتم بهم تذکر داد زیاد تو کلاس حرف نزنم. یکیشون گفت راست می‌گه بابا بالاخره برات دردسر می‌شه ها...و دویدم پایین تا کسی اشک‌هامو نبینه. . وقتی رسیدم به خیابون تازه نفسم در اومد.
هفته‌ی بعد جایی باید می‌رفتم که همسر استاد هم بود. او را هم خیلی دوست دارم. مثل شوهرش خیلی باسواد و روشنفکره. خجالت می‌کشیدم از رویش. کاش استاد به همسرش نگفته باشه. و خوشبختانه نگفته بود. از نگاه پر از عزت‌نفسش و از صورتی که همیشه با سیلی سرخه فهمیدم.

من عید از بی‌آجیلی نمردم . از مامانم کمی گرفتم. در کلاس‌های بعد از عید هم چند دقیقه مونده به تموم شدن کلاس استاد به بهانه‌ای از کلاس بیرون می‌رم...فکر می‌کنم چطور می‌شه به استاد و استادهای دیگه کمک کرد؟از اون حکومتی متنفرم که استادها و روشنفکرهاش به نون شب محتاجن.

3- سپیده این ترم اسمشو ننوشت.
سپیده درسش خوبه و به رشته‌ش علاقه داره.بهش زنگ زدم. بعد از کمی بهانه وقتی اصرار منو دید گفت که راستش پول ثبت نام نداره. پدر سپیده که یه کارمند معمولیه پنج تا دختر داره و باید به جز خرج خورد و خوراک و پوشاک و مسکن نه نفر( پدر و مادر زن هم با اونا زندگی می‌کنن) 5 تا جهیزیه کامل هم بده.
جای سپیده تو کلاس خیلی خالیه و من حواسم پیش اینه که چه‌جوری کمکش کنم.دوباره بهش زنگ می‌زنم. ازش می‌خوام اگه وقت داره بیاد خونه‌مون( می‌خوام باهاش صحبت کنم که شاید یه‌کم ازم قرض قبول کنه). بعد از من‌و من می‌گه به‌خدا خیلی دلم می‌خواد بیام اما پول کرایه ماشین ندارم.
تلفن خونه‌شون هم مدت‌هاست به علت ندادن پول قبض یک‌طرفه شده. رفتم دنبالش. قرض به هیچ‌عنوان قبول نکرد(تازه پولی که من داشتم مشکلی ازش حل نمی‌کرد).
تصمیم گرفتیم کاری براش پیدا کنیم.از اون روز تا نزدیک عید برای کار به هزار جا براش سپردم. و گاهی تنها و گاهی با سپیده رفتم. یکیش کاری بود که برادر دوستم پیشنهاد داده بود و می‌گفت جای مطمئنیه.
فروش لوازم آرایش از 9 صبح تا 8 شب 50 هزار تومن. دود از کله‌م بلند شد. حتی پول کرایه ماشینش نمی‌شد. گفت تازه شبای نزدیک عید باید تا 10 شب بمونه و توی اون چند شب می‌رسونتش خونه( خسته نباشه).
دوست دیگری کار در فروشگاه لباس‌فروشی عموش رو پیشنهاد کرد. از 8 صبح تا 8 شب 60 هزار تومن.
دکتری منشی مطب می‌خواست. 4 بعد از ظهر تا 8 شب 30 هزار تومن.نتونستم برای سپیده کاری کنم:
( توی کلاس همه ش حواسم می‌ره به جای خالیش.

4- این‌ها رو نوشته بودم که گفتم وصل بشم به اینترنت ببینم چه خبره.
ای‌میلی از راوی گرفتم که فوری گذاشتمش تو یه پست جداگانه.نوازندگانِ کاست شب، سکوت، کویر شجریان محتاجن! هنرمندای عزیزی که از زحمتاشون برای نوازندگی برای شجریان هیچی دریافت نکردن حالا محتاج کمک‌های ما هستن.خدای من... این چه مملکتیه!

5- مریم نبوی‌نژاد:
19آوریل 2006لال شده ام از فکر بمباران اتمی اصفهان.یا نطنز یا هر گوشه دیگری از آن خاک.به کودکان بی سر و زنان کچل و ارتش مفلوجان فکر می‌کنم.به اینکه نقش جهان بمیرد.کجاست آن یونسکو که سر دو متر ارتفاع کم و بیش ساختمان جام جهان چانه می زد. بفرمایید میدان را برایتان صاف کردند. حالا ببینم زور دارید بروید یقه باعث و بانی اش را بگیرید؟

6- بازیگرها برای ما خیلی عزیز و دوست‌داشتنی‌ن. چه رل منفی داشته باشن و چه رل مثبت. انگار جلوی چشم ما زندگی می‌کنن.عید خبر درگذشت سروش خلیلی رو شنیدیم و حالا پوپک گلدره‌ی نازنین که 9 ماه در کما بود. آخرش دریای شیرین ما بدون خداحافظی رفت...

7- برخورد بعضی هنرپیشه‌ها خیلی جالب و انسانیه. فکر می‌کنم وظیفه دارم برخوردی که خودم شاهدش بودم بگم. زن و مردی در کوچه‌ای خلوت به اردلان شجاع‌کاوه بر خوردن. وقتی سلام کردن انتظار فقط جواب سلام داشتن و شاید مثل بعضی بچه‌معروف‌ها سلامی همراه با کمی تکبر و تفرعن. اردلان شجاع کاوه که دختر خوشگل کوچکش همراهش بود سلام صمیمانه‌ای می‌کنه و شروع می‌کنه با زن و مرد احوالپرسی کردن. دختر گلشو معرفی می‌کنه که کلاس ارف می‌ره و عاشق موسیقیه و قراره بره مدرسه‌ی موسیقی. زن و مرد می‌گن اولین بار تأتر سوءتفاهمشو دیدن که با ثریا قاسمی همبازی بوده(در نفش مادرش) و دختری که اسمشو گفتن اما من یادم نمونده(در نقش خواهرش). اردلان می‌خنده و می‌گه هیچ‌می‌دونین اونی که اون‌موقع رل خواهرمو در اون هتل بازی می‌کرد الان زنمه؟ و اینم نتیجه‌ی همون ازدواجه؟اردلان آن‌چنان با زن و مرد حرف می‌زنه انگار چندساله باهم دوستن و آخر سر می‌گه براش باعث افتخاره اگه به نمایش جدیدش به عنوان مهمان خصوصیش بیان و...اینه نمونه‌ی یک هنرمند مردمی...

8- در فاصله‌ی بین پست‌هام حواسم رفت به وبلاگ مخلوق که از طریق کامنتی در نظرخواهی قبل(57) به طور غیر مستقیم بهش رسیدم. آفلاین نمی‌شه باید دوباره وصل شم ببینم چه خبراییه. اگه کسی در جریان بود بهم بگه تا بی جواب‌به‌فضولیم از دنیا نرم!

9- گذرگاه شماره 54 مخصوص اردیبهشت ماه منتشر شد.در این شماره به‌جز مطالب خواندنی از بزرگانی چون عباس صحرایی،‌ آریو ساسانی، محمود صفریان، امیرهوشنگ برزگر، محمدرضا پوریان، محمود کویر، کمال دماوندی، شهلا آقاپور، گلی عطایی، عباس موذن، غلامحسین اولاد و کتاب "مثل یوسف" ،از کوچکانی مثل زیتون هم سفرنامه‌ی شمالش را چاپ(!) کرده‌اند.(تیریپ شکسته نفسی)

10- انجمن فرهنگی هنری سایه یا کاریکاتورهایی در رابطه با مسائل زنان...

11- دوست عزیزی مدتیه که مشغول ترجمه‌ی متنی در مورد حواس‌پرتی(مشغولیات فکری) آدم‌ها در موقع سکسه.( متاسفانه لینکشو گم کردم و منتظر موندم خود ترجمه برسه که هنوز نرسیده. یالله دیگه!)اون‌طور که با نگاهی سطحی به متن یادمه اینه که بیشتر آدم‌ها موقع سکس به چیز دیگری فکر می‌کنن. یا به یه پارتنر دیگه یا به حوادثی که در طول روز بهشون گذشته و ...و زن‌ها بیشتر از مردها حواسشون پرته.
این دو ماجرای دو و سه تا مدت‌ها حواس منو مشغول می‌کرد و گاهی یهو در بغل سی‌با می‌زدم زیر گریه.اصولا وقتی می‌رم مسافرت یا وقتایی که خیلی بهم خوش می‌گذره یهو یادم می‌افته به کسایی که غمگینن و گره‌ای تو زندگیشونه که نمی‌تونم براشون کاری کنم..

12- و به داستان زندگی سیمین خانم که وقتی تعریفش می‌کنه گوله‌گوله اشک می‌ریزه...چون طولانی و ناراحت کننده‌ست می‌ذارم برای دفعه‌ی بعد...13- و به هنگامی که همگنان من
عشق رادر رؤیای زیستن
اصرار می‌کردند
من

ایستاده بودم
تا زمان لنگ‌لنگان
از برابرم بگذردو
اکنون
در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا من‌اش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آن‌جا که تو ایستاده‌ای...(شاملو)


کــــمــــک!
آونگ عزیز برای این سه‌هنرمند تقاضای کمک مالی کرده.برای اطلاعات بیشتر لطفا به اینجا مراجعه کنید.این پست ادامه دارد...



بامزه‌ها
1- سایت شهرداری هک شد.عحب هکر بانمکی. تا پاکش نکردن ببینید چی نوشته!
2- محصولات احمدی‌نژاد.انتخاب کنید. تی‌شرت. ماگ. ساعت دیواری. کیف. کلاه و دفترچه یادداشت

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

Death-rolling

قضیه این‌بود که جناب عزرائیل از طرح بلاگ‌رولینگ خوشش اومده بود.
آخ اگه می‌تونست یک دِث‌‌رولینگ برای خودش درست کنه، راحت پاشو رو پاش می‌نداخت و اونایی که زمان مرگشون فرارسیده به‌راحتی پیدا می‌کرد.
پس به هیئت آدمیزاد دراومد و در یکی از کلاس‌های کامپیوتر ثبت‌نام کرد و خیلی زود فوت و فن ‌کارو یاد گرفت.
بعد رفت و نشست و یه دِث‌رولینگ مشتی برای خودش درست کرد به چه‌درازی! با شش هفت میلیارد لینک.
خدا هر روز یه لیستی بهش می‌داد و می‌گفت کی‌ باید از چی بمیره .
قبلا باید کلی وقت صرف می‌کرد هر کدومو پیدا کنه. اما این‌طوری خودشون با آدرسشون میومدن بالا.
حسابی خوش‌خوشانش شده بود.
کم‌کم تنبلی بر او چیره‌شد.
دید این چه‌کاریه تک‌تک بکشمشون اونم هر کدوم با یه مرض و دردی .
روی اسم پنجاه‌هزار نفر کنترل+آ گرفت و بعد دیلیت .با زلزله‌ای یک‌هو همه‌شونو کشت.
پنجاه‌هزار نفر دومو با جنگ کشت و پنجاه هزار نفر بعدی رو با...
خدا می‌دید که عزرائیل دیگه کمتر از اتاقش بیرون می‌ره و همه‌ش پشت ماس‌ماسکی نشسته و با کلید‌هایی ور می‌ره.
یه روز بی‌صدا رفت بالای سرش ببینه قضیه چیه؟
دید ای داد... اسم یه عالمه آدم های‌لایت شده و انگشت عزرائیل روی دکمه‌ی دیلیته.
اسم همه‌شون هم ایرانی بود و قرار بود در زلزله‌ای جدید بمیرن.خدا بر عزرائیل نهیب زد:
ای عزرائیل شرم بر تو! ننگ بر تو فرشته‌ی مرگ تنبل!
نمی‌بینی ایرانی‌های بیچاره خودشان هرروز با فرزند خلف تو، عزرائیل‌نژاد، دست و پنچه نرم می‌کنند؟
ای اُف برتو باد.
ایشان را به حال خود واگذار که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود برای مرگ دیگر نیازی به چون تویی ندارند. برو سراغ بقیه. آن‌هم طبق لیست و بدون کنترل+ آ+ دیلیت.
حالا عزی جان، این ماس‌ماسک چیست؟ به من هم یاد بده. گِیم مِیم ندارد؟

-------------------------
آیا به نظام جمهوری اسلامی اعتقاد دارید؟
برای این سوال رای گیری شده و تا حالا بیشترین جواب این بوده:
خير هيچ اعتقادي به آن ندارم ولي راهكار يا آلترناتيوي براي تغيير آن نمي‌شناسم

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

خبر مهم. به حمدالله کیک قرمز هم ساخته شد

به حول و قوه‌ی الهی در ساعت 22 شب گذشته یک فروند کیک قرمز !توسط زیتون، دانشمند جوان، ساخته شد!


---------

از برادرم که تازگی‌ها به باشگاه بدن‌سازی می‌ره به شوخی پرسیدم حالا الگوت تو ورزش کیه؟
فکر کردم می‌گه تختی‌، رضازاده‌ای کسی.
گفت: حضرت مَهدی مهدوی کیا.
خندیدم.
گفت خنده نداره.
تو ناف هامبورگ دو تا زن گرفته که اسم هر دو با سین شروع می‌شه(سپیده و سمیرا)
و طبق نص صریح اسلام با هردوشون به خوبی و عدالت رفتار می‌کنه..
سه روز خونه‌ی اینه، سه روز خونه‌ی اون
.در فاصله‌ی دوکیلومتر برای هردوشون آپارتمان بزرگ و شیک گرفته ماشین آخرین سیستم و خورد و خوراکشون هم به‌جاست.
نظرها(16)

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

کیک زرد و سوتی‌های زیبای من

1- ای دوست‌داشتنی
پنهان‌ترین بهار
آتش بکش،
زبانه بکش،
گل کن عاقبت
باشد به بوی توصبورترین مرغ این جهان
آواز سر کند...
(سیاوش کسرایی- نشریه‌ی چاپار)

2- سوتی‌های زیبای من
الف- سوتی اعظم:
مسئول پمپ بنزین نمی‌گذاشت خودم بنزین بزنم. تا میومدم پیاده بشم، فوری درو می‌بست و خودش مشغول می‌شد و همیشه هم یه رقم روند می‌گفت. می‌دونستم دویست‌سیصدتومن اضافه می‌گیره و من خسیسیم میومد. اصلا دوست دارم کارامو خودم بکنم.این‌دفعه تا اومدم وایسم دیدم یارو با مشتری اون‌وری سرش گرمه نفهمیدم چطوری پارک کردم و پریدم پایین و هول‌هولکی شلنگ را برداشتم و شروع کردن به بنزین زدن. تا منو دید دوید طرفم و من با اخمی بهش حالی کردم که گذشت آن زمانی که آن‌سان گذشت. دمشو گذاشت رو کولش و رفت.آفتاب درست تو چشمم بود و هر چی میومدم عدد لیتر بنزینو بخونم نمی‌شد. ماشینو هم اونقدر به پمپ چسبونده بودم که نمی‌تونستم رد شم برم اون‌ورش تا بهتر ببینم. از فراز ماشین دولا شده بودم برای خوندن شماره‌ها. در حالیکه شلنگ در دست راستم بود دست چپمو کرده بودم سایه‌بان که از آفتاب کور نشم. ای بابا انگار پمپ خراب بود. بنزین همین‌جور میومد ولی شماره‌ها گاهی قطع می‌شدن. دستمو که از روی شاسی برمی‌داشتم(اتوماتیکش خراب بود) می‌دیدم شماره‌ها جلو می‌ره.با حالت اعتراضی هی قطع می‌کردم هی وصل. شماره‌هایی که به زور می‌دیدم بازی درآورده بودن و تقریبا برعکس کار می‌کردن. تا اینکه شماره‌ها دیگه حرکت نکردن ولی جریان بنزین تو باک ماشین همین‌جور جریان داشت. می‌دونستم بیشتر از بیست‌لیتر جا دارم. ولی روی چهارده‌و خورده‌ای وایساده بود. تو دلم گفتم گور پدرشون، یه‌بار هم کم حساب کنم. اینقدر ازم پول اضافه گرفته که این سیصد‌چهارصد تومن در مقابلش هیچه. اما با وجدانم چکار کنم. مطمئنم شب خوابم نمی‌بره. به‌من چه! دستگاشون خرابه.همین‌جور دولا شده بودم و با نگاهی کورمکورانه تو آفتاب شدید رقم دقیق و قیمت دقیق رو از روی پمپ می‌خوندم که یهو بوق ماشین پشتی دراومد. راست می‌گفت خیلی طول داده بودم. منم از اینکه ماشین جلوییم فس‌فس کنه بدم میاد. مسئول پمپ خنده کنان اومد جلو. - شد هزار و نهصد تومن!من با شک و تردید:خوب منم فکر می‌کردم باید این حدود باشه اما چرا هزار و چهارصد تومن نشون می‌ده.برگشت پمپ رو نگاه کرد. - شما کجا رو خوندی مگه؟به اون طرف پمپ اشاره کردم.- اون که مال ماشین اون‌وریاست!آقا راننده‌ی عقبی که اومده بیرون اینو شنید پدرسوخته همچین خنده‌ای سرداد و به همه اعلام کرد هه‌هه! خانوم تاحالا داشتن شماره‌ لیترای اون‌یکی ماشینو می‌خونده که خودمم برای اینکه کنف نشم خندیدم.و با همچین سرعتی گاز دادم و رفتم که نشون بدم مثلا راننده‌ی خوبی‌‌ام. کاری احمقانه‌تر از کار اولیم:)

ب- سوتی اکرم
امان از سوغاتی‌های بعضیا.
سال‌ها پیش دوستی از سوئد تعداد زیادی کبریت برامون آورده بود که روشون به سوئدی یه چیزایی نوشته بود و عکس یه کلاه کاپیتانی با دو بال روشون بود. ده‌بیست بسته‌شم به من رسیده بود. تو خونه‌که مصرف کبریت نداریم. اما یه بسته‌ش همیشه تو کیفمه. خیلی وقتا در بیرون و پیک‌نیک موقع آتیش روشن کردن به دردم می‌خوره. یا اگه یه سیگاری تو خماری آتیش مونده باشه بهش می‌دم.یک‌بار یه مهمون خارج‌کشوری رو دسته‌جمعی برده بودیم جاده‌چالوس. می‌خواستیم کباب درست کنیم. بعد از ریختن نفت روی ذغال( انگار تازگی‌ها شده زغال؟) کبربتمو درآوردم که روشن کنم. سی‌با هم اونجا وایساده بود. مهمونمون بسته‌شو گرفت روشو خوند و خندید. - اِ از اینا تو ایران هم هست؟- کبریت‌ها رو می‌گی؟ نه یه آشنا حدود دویست‌سیصد‌تاشو از سوئد آورده بود سوغاتی. اینجا ازین کبریتکا ندیدم. تازه چند تا فندک همین مارکی هم آورده.- نه بابا کبریت رو که نمی‌گم. مگه نمی‌دونین؟ اینا تبلیغ کاندومه:)سی‌با از خجالت سرخ‌شد.مهمون حرفو عوض کرد.- بعضی از این ایرانیای کلک ساکن سوئد از این تبلیغا که باید مجانی بین مردم توزیع بشه به قیمت ارزون می‌خرن و میارن ایران سوغاتی!- ...بعدا سی‌با بهم گفت. بازم که ازین کبریتا توی کیفته. گفتم مگه چند نفر تو این مملکت سوئدی بلدن. تازه اونایی هم که اونجا زندگی کردن این چیزا براشون حل شده‌ست.

ج- سوت‌سوتک
می‌خواستم تو نظرخواهی وبلاگ یک‌دوست خوب(زیستن) در پرشین‌بلاگ کامنت بنویسم. می‌دونید که نظرخواهی پرشین‌بلاگ کد می‌خواد. شماره‌ای اون پایین نوشته که باید عین همونو تو یه کادر بنویسیم تا نظرمون ثبت بشه. مثل بقیه‌ی شبا خوابالو بودم. عدد کد با 8 شروع می‌شد. همین‌که 8 رو تایپ کردم یه زبونه باز شد که کدهای قبلی که با 8 شروع می‌شد و قبلا تایپ کرده بودم و تو حافظه‌ش مونده بود نشون می‌داد. اسم و ای‌میل و آدرس وبلاگم رو همینجوری توی زبونه‌هایی که باز شدن روشون کلیک کرده بودم و چون خیلی عجله داشتم اولین عدد کدی که توی اون گزینه‌ها بود و طبعا با کد اصلی فرق می‌کرد زدم و... تق روی دکمه‌ی ارسال!کامنت ثبت نشد و ارور داد. من تو دلم شروع کردم به فحش به نظرخواهی پرشین‌بلاگ که لعنتی همیشه بازی درمیاره و....دو ثانیه بعد به سوتی‌ام پی بردم و باز برای اینکه کنف نشم بی‌عارانه خندیدم:)

د- بقیه‌ی سوتیام یادم رفت:)

3- این کیک زرد هم مثل بقیه‌ی چیزا شد باعث مسخره‌بازی.شیرینی‌فروش‌ها کیک‌های زرد آوردن. بچه‌ها دامن مانتوی مادرشون را می‌کشن و کیک زرد می‌خوان . ملت هم می‌خرن و می‌خندن.چه ملت بی‌عاری هستیم ما:)

4- به مناسبت‌ دستیابی به چرخ‌وفلک هسته‌ای(میدی منم باهاش یه دور هسته‌ای بزنم؟) تو مدارس و میدونای مهم کرج و تهران( مثلا میدون ولی‌عصر) کیک و ساندیس پخش کردن.برای معلم‌ها کلاس‌های توجیهی گذاشتن که غنی‌سازی هسته‌ای و فرق اورانیوم 238 رو با اورانیوم 235 و تعداد توترون و بروتون‌ها و واکنش زنجیره‌ای رو بهشون حالی کنن و بعد اونا کلاس بذارن و دانش‌آموزا رو حالی کنن و دانش‌آموزا برن خونه و پدرمادرا رو حالی کنن و خلاصه همه یه جورایی حالی‌به‌حالی هسته‌ای بشن.

یهو دیدیم فیزیک هسته‌ای در ایران رشد بی‌سابقه‌ای کرده و همه شدن یه‌پا فیزیکدان!چند روز پیش پاک‌بان (سپور) محله‌مون پیداش نبود. توی پارک محل دیده بودنش که داره با باغبون هفتادساله‌ به ترکی بحث اتمی می‌کنه!

5-یکی از دوستای خانوادگی‌مون که خیلی هم مخالف ایناست و دیپلم خانه‌داری داره، تو اخبار ساعت دو بعدازظهر دیدیم که خیلی باحرارت از چرخ‌وفلک هسته‌ای دفاع می‌کنه. چند روز بعد تویه مهمونی دیدیمش. مامانم پرسید اینا چی بود که گفتی؟ گفت: از یه آرایشگاه معروف و گرون بر می‌گشتم.تازه های‌لایت کرده بودم و برای اولین بار داده بودم خود سوزان آرایشم کرده بود. وقتی برای مصاحبه اومدن گفتم. به شرطی که نگین روسری‌تو بکش جلو یا آرایشتو پاک نکن. اونا هم قبول کردن و منم از این فرصت استفاده کردم تا اشرف‌خانوم اینا یا این تیپم ببیننم و کونشون بسوزه!

6- نان به نرخ ِ روز خوران!
داستان بالا رو گفتم یاد یه اکیپ فیلمبرداری تلویزیون افتادم که اومدن تو دانشگاهمون و اتفاقا به اولین نفری که پیشنهاد مصاحبه دادن من بودم. موضوع مصاحبه‌رو پرسیدم. راجع به عاشورا و فرهنگ عاشورایی بود. خوب، من نه خوب صحبت می‌کنم و نه کلا اطلاعاتی در این مورد دارم و طبیعتا نپذیرفتم. اما دوستام... چه کردن! اون‌قدر دور و بر اکیپ چرخیدن که آقا ما بیاییم... تا اینکه دوسه نفرشون قبول شدن. اولین کاری که کردن پریدن تو توالت! برای چی؟ برای آرایش! اونم چه آرایشی! و بعد جلوی دوربین تازه یادشون اومد باید حرفی برای گفتن داشته باشن. و اون‌وقت بود که خود تهیه‌کننده و کارگردان به کمک میومدن که اینو بگو اونو نگو. همه شده بودن یه‌پا زینب. حتی یکیشون اشک ریخت(قبلش ریمل ضدآب زده بود البته)وقتی برنامه پخش می‌شد تلفن بود که به فامیل و آشنا می‌کردن که منو ببین. جالب اینجا بود که استاد لائیک و کمونیست ما هم از این بلا در امان نمونده بود و همچین جلو دوربین کاتولیک‌تر از پاپ شده بود که بیا و ببین.

7- این شب‌های عزیز هم که هفته‌ی وحدت می‌باشد، بازیگرها و هنرمندا رو یکی‌یکی میارن و از سجایای اخلاقی حضرت محمد می‌پرسن. اونا هم چنان سنگ‌تموم می‌ذارن که انگار دوره‌ی معارف اسلامی و الهیات رو کامل گذروندن.آخه مثلا حدیث فولادوند و چه به این سوال‌ها. یا مثلا فتحعلی اویسی و پسرش... یا علی دهکردی رو آورده بودن که کی اسم شما رو گذاشته علی؟!خوب چه عیبی داره یه هنرمند بگه من تحصیلاتم در این رابطه نیست!یاد خسرو شکیبایی افتادم که وقتی لاریجانی از یه پروژه‌ی سینمایی بازدید می‌کرد دوید جلو و هر دو شونه‌هاشو بوس کرد. یه جوری انگار معبودشه!اینا چه‌شونه شده؟ غم‌ِ نان دارن؟ غم ِ شهرت؟ غم‌ِ جدا موندن از غافله؟انگار نون به نرخ‌روز خوردن خیلی مزه می‌ده.

8- نیروانا: به‌خدا کودکان فردای سرزمين من به‌جای اورانيوم غنی شده به صلح و آرامش نياز دارند.

9- نوشته‌های دکتر امید رو خیلی دوست دارم.
نگاهش به زندگی زیباست و طنزآلود.داستان کولی( قز‌بسی که شوهر تازه‌به دوران رسیده‌اش طلاقش داد)... داستان مرد ناتمام... دن‌کیشوتی که می‌خواست با تأتر دنیا رو عوض کنه... ماجرای تدریس خصوصی‌ اش به یک دختر زیبا ولی خنگ در دوران دانشجوئی‌اش... داستان آن نگاه عمیق زیتونی‌اش... داستان تاکسی‌ نشستنش... چه‌گوارا شدنش و... کدومو بگم. همه‌ش خوبه.

10- همه‌ش دعا می‌کنم نکنه یکی از این هزار تا اتوموبیل ریو که توسط بانک ملت برفراز کشورمون به پرواز دراومدن بیفته روی خونه‌ی ما و خرابش کنه! تو این هاگیر واگیر همینو کم داریم:)

11- در مطلب قبلی کلی غلط دیکته داشتم. در مسائل مذهبی مطالعه نداشتن همینه‌ دیگه.:نماز غفیله رو نوشته بودم قفیله.غلمان رو نوشته بودن قلمان.(نمی‌دونم چرا ق دونقطه رو بیشتر از غ یه‌نقطه دوست دارم:) )دیگه... دیگه... نبود؟

12-این لینکو سیاهکل گفت بذارم اینجا:)مانيفست ضد سرمايه دارینوشته‌ی الکس کالی نیکوس.مترجم دکتر ناصر زرافشان

13- بیچاره طرف دانشمنده، ملت ایران گیر دادن به اسمش... و چپ و راست به سایتش لینک می‌دن

14- جان من دیگه فیلم اون دو دختر عربی که با روبنده با حالت بسیار فجیع و ناراحت‌کننده‌ای اسپاگتی می‌خورن برام نفرستین. تاحالا فکر کنم 8 نفر فرستادن برام. هر وقت می‌بینم دلم براشون کباب میشه... و نگاه چپکی و بهت‌زده‌ی مرد عقبی که مثلا می‌خواد نگاه نکنه و نمی‌تونه.

15- چند روز پیش رفتم منزل اون خانوم کلیمی که گفته بودم قبلا. با هم رفتیم گورستان کلیمی‌ها( بهشتیه) و بعد خانه‌ی سالمندان یهودی.چند تا عکس گرفتم. که اگر وقت شد امشب می‌گذارم وگرنه بعدا...فعلا این جعبه مصای کاشر که کلیمی‌ها هفت روز باید به جای نون بخورن و کامران تعریفشو کرده تقدیم شما. نونش بی‌نمکه و جون می‌ده برای فشار خونی‌ها. البته خوردنش فلسفه‌ی دیگه‌ای داره ها.


16- بقیه بمونه برای بعدا.بشانس آوردید. از عزیزی برام ای‌میلی رسیده که برای خوندنش بی‌تابم. وگرنه ممکن بود شماره‌ها سر به بیست و سی و چهل برسه.:).


+ نوشته شده در يکشنبه بيست و هفتم فروردين 1385ساعت 4:18 توسط زیتون
GetBC(51);

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵

از سری قصه‌های حاج‌خانم و حاج‌آقا

- دستیابی به "چرخه‌ی کامل هسته‌ای" را به عموم مسلمانان و شیعیان جهان صمیمانه تبریک می‌گویم!لازمه یک‌بار دیگه از خوشحالی غش کنم؟- نه ولش کن، همین تبریک گفتن کافیه. بشین وبلاگتو بنویس.
جونم براتون بگه که...- بالاخره روزی اومد که حاج خانم قصه‌ی ما دوازده سال بعد از حاج‌آقا فوت کرد.(همون حاج‌خانم حاج‌آقایی که آداب روزه‌داری‌شونو اینجا نوشته بودم)مثل بندبازی ماهر با کمک عصاش از روی پل باریک صراط رد شد و به مدد چیزایی که از کلاس قرآن و حرفای خانم جلسه‌ای‌ها یاد گرفته بود در کنکور نکیر و منکر قبول شد.نمونه سوالات:- از حاج آقا تمکین می‌کردی؟- بله. به جان شما هر شب حاج‌آقا رو از زیر دامنم به معراج می‌رسوندم.- ناشزه که نبودی!- نه والله. اگه صد دست‌ هم کتکم می‌زد محال بود از خونه پامو بذارم بیرون.خونه‌ی مادرم که سهله. حتی یک بار در زندگیم نه سینما رفتم و نه استخر و نه مهمونی‌های زنونه.- نماز‌هات به‌جا بود؟- به جای روزی 5 بار، روزی ده‌بار نماز می‌خوندم. قفیله و نماز‌شب و نماز‌های مستحبی رو هم می‌خوندم.- روزه‌هات؟- به جای سالی 30 روز. سالی 80 روز روزه بودم. تازه قضا(؟)های مادر و پدرم را هم همه رو گرفتم.- حجابت چی؟ کامل بود؟- آره به‌خدا. جز حاج‌آقا هیچکی لختِ منو ندیده بود.- استغفرالله! لخت چیه خواهر. منظورم موهاته؟- نه به قرآن، حتی دامادم هم که بهم حلاله موهامو هرگز ندیده بود.- برای عیب‌های شوهرت پیراهن بودی؟- به حضرت علی بودم. حتی اگه زهرماری می‌خورد به هیچکس نمی‌گفتم. نه از عصبانیتاش که هر چی لیوان و بشقاب بود پرت می‌کرد رو سر من می‌شکست و کتکم می‌زد و نه از کلاهبرداریاش. به همه می‌گفتم حاج‌آقا ماشالله گل بی‌عیبه!- دهه! باید یک‌بار دیگه پرونده‌ی حاج‌آقا رو مطالعه کنم. انگار تقلب کرده. البته شایدم کفاره داده و توبه کرده اواخر عمر.خوب حالا بگذریم.کار ِخونه چی؟- از 5 صبح پا می‌شدم. نذاشتم حتی یک دقیقه صبحانه و ناهار و شام آقا عقب بیفته. صبح تا شب می‌پختم و می‌شستم و جارو پارو می‌کردم. حتی یک‌بارهم کارگر نگرفتم..البته قبول دارم یه‌کمیش به خاطر حاجی بود که می‌ترسیدم به کارگر نظر داشته باشه.همین پاهام که خیک باده و کمر درد و دست‌دردم مال همین کاراست. -...-...-...-...
- حاج خانم بعد از مشورت با هیئت منصفه و کمی پارتی‌بازی شما به بهشت راه یافتید...کارنامه‌شو به دست راستش دادن و راهو بهش نشون دادن.
و راه بهشت بر حاج‌خانم باز شد. هر چه جلوتر می‌رفت حس می‌کرد درد پا و کمرش کمتر می‌شه. سبک‌تر و لاغرتر و شاداب‌تر و جوون‌تر می‌شه. راحت‌تر قدم برمی‌داره..
وقتی چشم حاج‌خانم به در بهشت افتاد حس کرد نیروش چندبرابر شده. باورش نمی‌شد. دیگه لنگ‌لنگ نمی‌زد. واقعا داشت می‌دوید. بالاخره انتظار دوازده‌ساله‌ش برای دیدن حاجی به سر می‌رسید!- ای خدا شکرت! اون همه مبارزه با هوای نفس و گذشتن از حق و حقوق و از امیال و آرزوهام نتیجه داد. حالا تا آخر دنیا پیش حاج‌آقا به خوبی و خوشی می‌گذرونم. ای خدا خیلی خوشحالم... به زودی مادر پدر و همه ائمه و مؤمنین رو از نزدیک می‌بینم. الحمدالله همه‌ی فاسدین و مارقین و مشرکین و منافقین و ملحدین و... رفتن جهنم و از دستشون خلاص شدیم..دیگه درد هم ندارم که روزی صدبار آرزوی مرگ بکنم.
حاج خانم به در بهشت رسیده بود. رفت تو.وای... چی می‌دید!!زیباترین باغی که به عمرش دیده بود. نه نه. امکان نداشت باغی به این زیبایی در دنیای مادی وجود داشته باشه.چه درختایی! چه گل‌هایی! رودهای کوچک و رنگارنگی که در همه جای باغ جاری بودند.صدای چهچه بلبلان خوش‌آواز مستش کرده بود. همه چیز رو فراموش کرده بود و همین‌طور که چشمش به گل‌ها و درختان و آسمان زیبا بود می‌رفت و می‌رفت که ناگهان به صدای سوتی به خودش اومد.- آهای خوشگله. کجا؟ یه حالی به ما می‌دی؟حاج‌خانم هاج و واج به سمت راستش نگاه کرد.با دستش محکم کوبید رو گونه‌هاش.- اوا! خاک به گورم.و رویش را از مرد جوون خوش‌تیپ و خوش‌اندام و برهنه برگردوند. و دوید...صدای خنده‌ی مرد از دور به گوشش می‌رسید.او فقط دنبال حاج‌آقای خودش بود.این‌بار سعی می‌کرد سر به‌هوا راه نره.اما... زیر درختا چه خبر بود! چه بی‌ناموسی‌هایی که زنان و مردان خوشگل و خوش‌تیپ انجام می‌دادن. وحشت‌زده قدم‌هاشو تندتر کرد.هر چند قدم مردی جوان دنبالش می‌افتاد و متلکی می‌گفت. حرف از لیمو که زیاد شنید با نگرانی نگاهی به خودش انداخت.واویلا!! لخت بود. گریه‌اش گرفته بود. او تا‌به‌حال بدون چادر بیرون نرفته بود. خوب شد هنوز حاج‌آقا رو پیدا نکرده بود وگرنه چطور این بی‌آبرویی رو توجیه کنه.به زیر بوته‌های بلند رفت و با اضطراب برای خودش از علف و شاخ و برگ‌ها پیراهن و سربند درست کرد. قبل از پوشیدنش برهنه‌ی خودش را در جوی کوچکی که از بین علف‌ها رد می‌شد دید عجب خوش‌اندام شده بود. لابد حاج‌آقا از دیدنش کیف می‌کرد.
دوباره راه افتاد. زنان و مردان برهنه با دیدنش دست از عمل بی‌عفتانه‌ برمی‌داشتن و می‌خندیدن. حاج‌خانم اهمیت نمی‌داد.کم‌کم گرمش شد. عرق کرده بود. درجه‌ی حرارت بهشت برای بدن‌های برهنه مناسب بود. به رودهای رنگی خیره شد. به طرف رود بی‌رنگ رفت و خواست آبی به صورتش بزنه.به محض اینکه مایع بی‌رنگ با صورتش تماس گرفت چشمش سوخت. چند قطره‌ش هم که به دهنش رفت تلخ بود. عین زهر مار. مگر بهشت جای خوراکی‌های خوب نبود.مردی از پشت اولین درخت اومد جلو.- معلومه تازه‌کاری! برای شما اون قرمزه مناسب‌تره. کم‌کم که عادت کردی این بی‌رنگه هم می‌تونی بخوری.حاج‌خانم خواست فرار کنه اما مرد دستش رو گرفت.- ببین هانی. مگه ما تموم کارای خوبمون رو نکردیم که بیاییم بهشت و حالمونو ببریم؟ و عاشقانه به چشم‌های حاج‌خانم خیره شد.حاج‌خانم سست شد. اما یاد حاج‌آقا دوباره عزشم را راسخ کرد. به زور خودش رو از چنگ مرد قلمان‌صفت بیرون آورد و فرار کرد.مرد از دور داد زد.- به زودی خودت راه می‌افتی و این لباسای مسخره هم در میاری.و خندید.حاج خانم می‌دوید و می‌دوید. نفهمید چه مدت. بیشتر از یک‌سال براش گذشت. با اینکه به راحتی میوه‌های بهشتی در دسترسش بود و هر وقت گرسنه‌ش می‌شد دستی دراز می‌کرد و چند تا از بهترین‌ها رو می‌کند و می خورد اما به او مزه نمی‌کرد. اگه در بازار نزدیک محله‌شان بود لابد کیلویی هفت‌هشت هزار تومن می‌ارزیدن... ولی آخه بدون حاج‌آقا چطور از خوردنشون لذت ببره؟
قلمان‌ها راحتش نمی‌گذاشتن اما زورش هم نمی‌کردن. با حرف‌های قشنگ قشنگ می‌خواستن مخش رو بزنن اما حاج‌خانم بیدی نبود که با این بادها بلرزه.
تا اینکه... یک روز از دور صدای مردی را از زیر یکی از قشنگ‌ترین درخت‌های بهشت شنید. بله... صدای خودش بود. تنها مرد زندگیش. صداش جو ون‌تر و خوش‌آهنگ‌تر شده بود. به درخت نزدیک شد. مردی برهنه و خوش‌تیپ با سه‌چهار زن خوشگل می‌گفت و می‌خندید. جام‌هایی‌ به درون جوی می‌زد و می‌خورد و به زن‌ها هم می‌خوروند. حرف‌هاش مثل حرف‌های حاجی بودن. وقتی که تازه عروسی کرده بودن. به چشم‌هاش خیره شد. آره. چشم‌های خود حاجی بودن.- آخ. حاجی! اگه بدونی چقدر دنبالت گشتم. چقدر این دوازده سال بهم سخت گذشت و در آروزی دیدنت روزی صدبار می‌مردم و زنده می‌شدم.- هه. هه. در آرزوی دیدن من همون باید می‌مردی. زنده شدنت کارو سخت می‌کرد.و با گفتن این حرفها هره و کره‌ی زن‌ها بلند شد. - وای.. حاجی اینا کی‌ین؟ تورو خدا بریم یه گوشه با هم باشیم. خیلی حرفا دارم یاهات بزنم.- حاجی کیه؟ بذار خوش باشیم. یه عمر زاهد و پارسایی کردیم و نماز خوندیم و روزه گرفتیم و از هوای نفس و امیال درونی گذشتیم برای یه همچین روزایی. حاج‌خانم شوکه می‌شه به گریه می‌افته.حاج‌آقا جلو میاد دستشو می‌گیره.- ببین عزیزم. توهم برو خوش باش. همه‌ی زندگیتو وقف من کردی. می‌دونم چه امیالی داشتی و سرکوب کردی. برو این علف‌های بی‌ریخت رو از بدنت جدا کن و برو خوش باش. با هر کی می‌خوای! اینجا آزادی عزیزم.زن‌ها میان سراغ حاج‌آقا و با شوخی و خنده و بشکون می‌برنش زیر درخت. حاجی بلند می‌گه:- می‌دونی اینا کی‌ین؟ یکیشون همسایه بالایی‌مونه خانم موسوی یادت هست، یکیش محبوبه دختر خاله‌ته و اون‌یکی قدسی خواهر هوشنگ بی‌معرفت. چقدر در اون دنیا خودمو سرکوب کردم. و درحالیکه جام به جامشون می‌زد و به نوبت به چشمشون خیره می‌شد گفت: تا اینکه بیام به همه‌شون برسم.- گیس‌بریده‌ها...حاج‌خانم گریان پشتش رو به حاجی کرد و دوید. دوید و دوید. به متلک قلمان‌ها توجهی نکرد. هر وقت نگاهش به زیر درختان می‌افتاد و آدم‌هایی که تو اون دنیا به سرشون قسم می‌خورد رو مشغول اعمال منافی عفت می‌دید حالش بد می‌شد.نفهمید چند روز دوید که ناگاه خودشو کنار در بهشت دید. کمی فکر کرد و از اونجا بیرون اومد و باز هم دوید.نفهمید چند روز شد.. تا اینکه از دور صدای همهمه‌ای شنید. دری دیگه از دور پیدا بود. هر چه نزدیک می‌شد صدا واضح‌تر می‌شد. صدای ساز و آواز بود. بدنش رعشه گرفت. تموم عمر به توصیه‌ی اول پدرش و بعد حاجی از ساز و آواز دوری کرده بود. بالای در تابلو زده بودن "به جهنم خوش آمدید!" با کنجکاوی وارد شد. از دور ویگن و هایده و ... رو در گوشه‌ای دید.عکسشون رو در مجله‌های دخترش دیده بود. به نوبت می‌خوندن و ملت جهنمی دست می‌زدن و می‌رقصیدن.در گوشه‌ای دیگه بنان و قمر و شهیدی و... چه خوب می‌خوندن.در گوشه‌ای دیگه آغاسی شب‌کارون می‌خوند.با کنجکاوی به اطراف سر کشید. در گوشه‌ای جمع زنانه‌ای دید. جلو رفت. دید رزا منتظمی داره درس آشپزی می‌ده.در گوشه‌ای دیگر شاملو و اخوان‌ثالث و نیما و فروغ و... شعر می‌خوندن و دوست‌دارانشون گوش می‌دادن.هر جا هر کی به کاری که دوست داره مشغوله.
در جهنم از جوی پر از مشروب و میوه‌های سوپر خبری نبود. کمی هواش گرم بود اما به نظر حاج‌خانم بهتر از بهشت بود.پیش خودش گفت: اینا هم اون دنیا کیفشونو کردن و هم این دنیا.اما من بدبخت نه اون دنیا کیف کردم و نه دیگه تو این بهشت موعود دلم میاد کاری کنم.
ناگهان دو مرد قوی هیکل به طرفش اومدن و دستاشو گرفتن- شما آدم بهشتی به چه حق اومدین جهنم؟نکیر و منکر بودن.حاج خانم فکری کرد و با ناراحتی گفت:- والله. چی بگم... مممم... آهان... من تو امتحان دروغ گفتم. گاهی که مریض می‌شدم غذای شب‌مونده به حاجی می‌دادم و می‌گفتم تازه پختم.جهنمی‌ها یواش یواش دورشون جمع می‌شدن.- گاهی وسط روزه‌هام تشنه‌م می‌شد و یواشکی آب می‌خوردم.نماز‌های قفیله مفیله هم دروغ گفتم اصلا نخوندم.تو نمازهای واجبم هم اگر بادی ازم در می‌رفت به روی خودم نمی‌آوردم.نکیر و منکر- وای وای وای...جهنمی‌ها با هر جوابی دست می‌زدن و هورا می‌کشیدن.- گاهی می‌رفتم سر جیب حاجی و پول برمی‌داشتم و بی‌اجازه‌ش پا می‌شدم می‌رفتم خونه‌ی مامانم اینا.- ناشزه!ملت جهنمی دست می‌زنن.- چند شب هم که خیلی خسته بودم و 50 تا مهمون راه انداخته بودم به حاجی گفتم حیضم تا بذاره بخوابم.- بی‌شرم! عدم تمکین؟!- یکی دوبار هم به زهرماریاش لب زدم.- توبه نکردی؟ کفاره ندادی؟- نه!-...- خفه‌شو ای زن! بسه دیگه. همین جهنم از سرتم زیاده..ملت جهنمی از شوق کف می‌زنن.حاج‌خانم قصه‌ی ما از شوق این پیروزی بی‌اختیار به وسط مجلس آغاسی پرید و با همون لباس برگی علفی‌ش شروع به رقصیدن کرد..آمنه چشم تو جام شراب منه...آمنه اخم تو رنج و عذاب منه...
(از قضا اسم حاج‌خانم قصه‌ی ما آمنه بود)و از قضا زیتون خوابالوتر از همیشه بود و خودش نفهمید چی نوشت و چی ننوشت...

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

زیتون فعلا بیهوش است.

1- کدامین ابلیس
تو را این‌چنین
به گفتنِ " نه"
وسوسه می‌کند؟
یا اگر خود فرشته‌یی است
از دام کدام اهریمنت
بدینگونه
هشدار می‌دهد؟
تردیدی است این؟...
یا خود
گام صدای بازپسین قدم‌هاست
که غربت را
به جانب زادگاه آشنایی
فرود می‌آیی؟
(شاملو)

2- راوی جان
وقتی زورشان به فکر و منطق و هنر بزرگان نمی‌رسد سنگ می‌شکنند!
خوشحال باش که دستشان هرگز به فکرها نمی‌رسد.


3- هر سال عید سنگ مزار شاملو را می‌شکنند!

4-. به طور تصادفی ا-حمدی نژاد را در یکی از سفرهای استانی‌اش دیدم. از دیدن روی ماهش مدهوش شدم... فکر کنم تا اطلاع ثانوی بیهوش باشم. خوشبختانه همیشه پشت سرش آمبولانس حرکت می‌کند وگرنه تلفات خیلی بود.

5- فعلا نظرخواهی رو می‌بندم. آدم بیهوش خوش‌تیپ دیده که کامنت نمی‌تونه بخونه.

6- اخطار اول سرباز گمنام امام زمان به زیتون
این چندمین نامه‌ی اطلاعاتی‌هاست که به من می‌رسه؟ مطمئنا اولی نیست. شاید بیشتر از هزار تا بوده.
سرباز گمنام امام زمان دُم ِ مرغ شدیدا از ای‌میل تو یکی هم پیداست:)
آخی...عجب اطلاعاتی ساده‌ای. ...

7- چیکار باید بکنم؟ عکس عروسی من و سی‌با رفته رو اینترنت:( دیدی لو رفتم!.
اما دوست سی‌با چی داره بهش می‌گه؟

8- سوءتفاهمی که الحمدا... رفع شد.
خوابگرد دیدگاهش را در مورد مبحث وبلاگ‌نویسی و مبتذل‌نویسی‌ بیشتر می‌شکافد.

9- مصاحبه‌ی اسد با مهدی جامی باغبان جنتلمن سیبستان
سن: "۳۰ پيش ۱۵ سال داشتم." به جان خودم عین این جمله در مصاحبه هست.
بیلی: حالا یه اشتباه تایپی دیدی !

10- فیلم "یک تکه نان" از زبان علی‌رضا یعقوبی...
11- راجع به سینمای "معناگرا" که اخیرا مد شده و تبلیغ زیادی براش می‌شه و بهانه‌ای شده برای حذف سینمای دگراندیش خیلی حرف‌ها دارم. قبول دارم که کارگردان‌های زیادی با وجود استفاده از موضوع‌های مذهبی، ماوراءالطبیعه، نماز و معجزه و... فیلم‌های خوبی می‌سازن و با زرنگی حرفشونو هم اون وسط مسط‌ها می‌گن اما...
12- "رتبه‌بندی لینکی وبلاگ‌ها" کاری از ژرف عزیز.با اینکه می‌دونم این لیست وبلاگ خیلی‌ها رو تحت پوشش قرار نداده. اما خوشحالم که وبلاگ من در لینک‌های غیر تکراری مقام آورده. اولیش برام مهم نیست. مهم اینه که به این کارم توجه شده.همیشه از اینکه به نوشته‌هایی که همه بهش لینک دادن و به اصطلاح مُد می‌شه خودداری می‌کنم. مگه منافع جمعی در بر داشته باشه یا دوستی اصرار کنه.زیاد از کار تقلیدی خوشم نمیاد. و دوست دارم وبلاگ‌هایی که تازه شروع کردن و زیاد بین دیگران شناخته شده نیستن و یا متفاوت‌تر از بقیه می‌نویسن معرفی کنم. خودم هم همین‌طور شناخته شدم و قدر اونایی که اولین بار معرفیم کردن می‌دونم.(مرسی خودم)--------
پ.ن.13-سال نو ایرانی با ترس آغازمی‌شود . نوشته ‌ای از امید حبیبی‌نیا .آهای ایهالمسلمون. یکی از عکساش مال منه:)اگه گفتید کدومش؟:)
14-خوابگرد عزیز نوشته‌هایش را در سال جدید با معرفی دو داستان کوتاه آغاز کرده
15- هفتان یادتون نره

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

بالاخره ما نفهمیدیم امسال سال سگه یا سال پیامبر اعظم؟!

1- بزرگی گفته:
"نخواستن را برایمان خواسته‌اند!"
اما دشمن باید بداند، ما تا آخرین نفس برای خود چیزهای خوب خوب می‌خواهیم.

2- به نظر من تلویزیون جمهوری اسلامی بزرگترین توهین رو به حضرت محمد می‌کنه.این جمله که صبح تا شب گوشه‌ی بالای راست تلویزیون نوشته شده " سال پیامبر اعظم" کلی باعث سوءتفاهم ملت شده.( از بدبختی تو هر سالن پذیرایی "تلویزیون" مثل مهمترین فرد مجلس بالای سالن جلوسیده)اولا که محمد تا به‌حال" پیامبر اکرم" بود حالا به چه دلیل کردنش "پیامبر اعظم"!(مگه بیچاره اکرم چه گناهی کرده که پیامبرو دادن به اعظم؟)
دوما این جمله باعث ردو بدل شدن دیالوگ‌هایی شنیع در دید و بازدیدهای نوروزی شده جوری که خون آدم به‌جوش میاد.
الف-بچه: اِ بابا بابا، مگه امسال سال سگ نیست؟ چرا اونجا نوشته سال پیامبر اعظم؟بابا: پسرم امسال هم سال سگه و هم سال پیامبر!همه می‌خندن!
ب- مهمون آقای سلطنت‌طلب 60 ساله‌ای با کراوات و کت‌شلوار تا به خونه‌ی میزبان وارد می‌شه با دیدن تلویزیون پوزخندی می‌زنه! بالاخره ما نفهمیدیم امسال سال سگه یا سال مملی؟( این چه‌طرز حرف زدنه؟ آهای تلویزیون خودت باعثشی ها!)خانمش: جفتش یکیه! هردوش پاچه می‌گرفتن.( خاک به گورم!)همه‌ی لامذهب‌ها می‌خندن!
ج- خانمی حدودا 40 ساله در حالیکه پاشو رو پاش انداخته: باور کنید مخصوصا این کارو کردن تا یه ذره آبروی مذهب رو هم ببرن. آخه تا ما شنیدیم هر دوره‌ی 12 ساله رو به اسم یه حیوون نام‌گذاری کردن و اینا لابد می‌خوان با 14 معصوم با این حیوونا رقابت کنن.مرد: نمی‌شه خانـــــم! نمی‌تونن! این سال‌ها با یه حکمتی نام‌گذاری شده. روی خلق و خوی هر حیوون. حالا 14 معصوم چه خلق و خویی دارن؟ مثلا سال امام حسن باید با آمریکا سازش کنیم و سال حضرت علی باید برای همه شمشیر دودم بکشیم؟ نخیر! نمی‌شه!
دال- لابد خودتون هم کلی از این بحثا شنیدید....

3- عباس معروفی روز هشتم آوریل در بروکسل برنامه‌ی داستان‌خونی داره. احتمالا فصل چهارم رمان تماما مخصوص را می‌خونه. به نیما حسودیم می‌شه:)

4- اینم زمان و مکان استندآپ کمدی ابراهیم نبوی در کالیفرنیا:Location: 2050 VLSB , UC BerkeleyTime: Sunday April 9th at 6pmTickets will be sold at the doors. Price : 30 dollars Studenst are given half parice tickets. Must provide student ID at the door.با تشکر از آرش آرامش برای دادن این خبر.

5- آرش آرامش، امید معماریان و علی عصاره وبلاگ گروهی درست کرده‌اند به نام"برکلی‌فروم"

6- شرتو سال پیش پیشنهاد خوبی برای جایگزین کردن با دروغ سیزده داده:"این رسم و رسومات مال بلاد فرنگستانِ که دروغ گفتن عمل قبیحیه و مردم در طول سال کمتر دروغ می‌گن و می‌شنون و توی یک روز می‌خوان عقده‌هاشون رو خالی کنن!!! ولی توی مملکت گل و بلبلِ ما که دروغ گفتن جزء فضایل و یکی از مراتب نردبان ترقی به حساب میاد و در طول سال رادیو، تلوزیون، روزنامه‌ها، مسئولین و خودِ مردم چپ و راست دروغ تحویل هم می‌دن دیگه دروغ 13 نمک خودش رو از دست می‌ده. به همین دلیل پیشنهاد می‌کنم که به جای دروغ گفتن در این روز هر کَس یکی از حقایقی رو که در طول سال مخفی کرده بوده، افشا کنه. اینجوری هیجانش خیلی بیشتره!!!"راست می‌گه والله. ایرانی‌ها انگار نافشون با دروغ بریده شده.بیایید اقلا برای یک روز هم که شده راست بگیم:)

7- نگاه کلیشه‌ای زنان به زنان- تجربه‌ی شخصی جالبی از علی‌اصغر سید‌آبادی در مورد همسرش گیسو فغفوری (هر دو روزنامه‌نگار)
"

8- حدود بیست سی‌دی فیلم با کیفیت خیلی خوب خریدیم و هر شب یکی رو نگاه می‌کنیم. سه تا هم به شمال برده بودیم. رعایت نکردن قانون کپی رایت همچین هم برای ما بد نشده:) با دادن هزار تومن ناقابل( کمتر از پول بلیت سینما) می‌تونی یه فیلم بخری با هر که بخواهی بشینی هر چند بار دلت می‌خواد ببینی.هر فیلمی سفارش بدی همون روز حاضره و...جون می‌دن برای روزای عزاداری و تعطیل.

9- البته هیچکی تو فیلم انتخاب کردن به پای لیلای ساحل افتاده نمی‌رسه:)دیشب اکانت اینترنت نداشتم و نشستم یه عالمه از پست‌های لیلا و نارنج رو به صورت آفلاین دوباره خوندم. کیفش بیشتر از آنلاین خوندنه.

10- فیلم "یک تکه نان" از زبان علی‌رضا یعقوبی...

11- راجع به سینمای "معناگرا" که اخیرا مد شده و تبلیغ زیادی براش می‌شه و بهانه‌ای شده برای حذف سینمای دگراندیش خیلی حرف‌ها دارم. قبول دارم که کارگردان‌های زیادی با وجود استفاده از موضوع‌های مذهبی، ماوراءالطبیعه، نماز و معجزه و... فیلم‌های خوبی می‌سازن و با زرنگی حرفشونو هم اون وسط مسط‌ها می‌گن اما...

12- "رتبه‌بندی لینکی وبلاگ‌ها" کاری از ژرف عزیز.با اینکه می‌دونم این لیست وبلاگ خیلی‌ها رو تحت پوشش قرار نداده. اما خوشحالم که وبلاگ من در لینک‌های غیر تکراری مقام آورده. اولیش برام مهم نیست. مهم اینه که به این کارم توجه شده. همیشه از اینکه به نوشته‌هایی که همه بهش لینک دادن و به اصطلاح مُد می‌شه خودداری می‌کنم. مگه منافع جمعی در بر داشته باشه یا دوستی اصرار کنه.زیاد از کار تقلیدی خوشم نمیاد. و دوست دارم وبلاگ‌هایی که تازه شروع کردن و زیاد بین دیگران شناخته شده نیستن و یا متفاوت‌تر از بقیه می‌نویسن معرفی کنم. خودم هم همین‌طور شناخته شدم و قدر اونایی که اولین بار معرفیم کردن می‌دونم.

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

سیزده ‌به‌در سال دگر... اگه گفتید کجا؟

-
1- سیزده‌به‌در ِ سال دگر
ایشالله همه‌مون در ایران آزاد!...
اینم از دروغ سینزه ما...

2- دروغ‌های سیزده امسال در وبلاگستان به دل من نچسبید.
ولی با خوندن کامنت‌هاشون یک نکته‌ی بسیار مثبت کشف کردم. این‌که موقع خوندن مطالب(هر مطلبی) این‌قدر ببو(پپه، ساده، هالو، گاگول) نباشیم و هرچیزی رو فوری باور نکنیم و آخ و واخ سر ندیم. کمی فکر و سپس پرسیدن آن "چرا"ی معروف. کنار زدن سطح و رسیدن به عمق...دروغ‌های 13 شرق هم همین‌طور بود برام. بخصوص که بالاش تابلو(تیتر) زده بود دروغ 13... این دیگه نوبر بود:))

3- باز این تلویزیون خودشو سبک کرد و از روز 12 توی خبر آب و هوا گفت که فردا به احتمال زیاد بارون و رعد و برق داریم و بعدش هم شروع کرد به تبلیغات که فردا فلان فیلم سینمایی و فلان سریال پخش می‌شه. و تذکرهای پلیسی که فردا خونه‌تون دزد میاد حتما و خونه رو خالی نگذارید و... که مثلا مردم نرن بیرون. می‌دونن حناشون رنگی نداره، ولی خوب چیکار کنن که ترک عادت موجب مرضه....

4- دو نما از 13 به‌در امروز در جاده چالوس. اینجاها بالاهای سد کرجه. حدودای "پل خواب" پایین‌های جاده چالوس که از صبح زود حتی یک جای پارک ماشین نبود. اینجا هم بعد از ظهر کمی خلوت شد و ما تونستیم یه جای نشستن پیدا کنیم.



اینا بهترین جا رو برای در کردن 13 پیدا کرده بودن. ولگرد جان اگر چادرشونو پیدا کردید این عکس تقدیم به شما:)!



راهنمایی: چادرشون آبیه.

5-این عکسوهم به داریوش آقا تقدیم می‌کنم که می‌دونم امامو خیلی دوست داره:)
یه دختر بچه‌ی حدود 7 ساله با گل و سبزه‌ی عیدشون درستش کرد و باعث شد کلی ملت بخندن.




6- شیوا: تهران‌گردی برای تمام فصول...وبلاگش برای من فیلتره. لینکاشو اگه خودش اینجا بده ممنون می‌شم.

7- ممنون از نانا که نظرش رو در مورد عشق و سکس و دیگر مخلفاتش برام نوشته."عشق را جدي نمي‌گیرم. عشق را همان مردرندي طبقه متوسط مي‌دانم و بس. براي کلمه دوست و دوستي بسيار بيشتر احترام قائلم تا عشق و عاشقی که گول‌زننده‌ست." و برای اثبات حرفاش هم کلی مثال آورده... او عشق را برای طبقات مختلف تعریف کرده. عشق پولدارانه، عشق فقیرانه، عشق در طبقه‌متوسط.

8- : سینا دیلی
از مالزی می‌نویسد-


9-ابراهیم خدایی در لُر بلاگ از زلزله‌ی لرستان می‌گوید. از سرما و کمبود امکانات بخصوص چادر... ابراهیم عزیز عکس هم به مطالبش اضافه کرده.

10- شیدا محمدی: فراخوان داستان، شعر، ترجمه. بشتابید که تا 31 فروردین بیشتر مهلت ندارید...

11- بلوچ: استندآپ کمدی‌ در ونکوور کانادا- قابل توجه دوست‌داران هادی خرسندی

12- کسی گزارشی از استندآپ کمدی در آمریکا تو وبلاگش نداره؟ از طنز‌های ابراهیم نبوی...

13-فریناز آرین‌فر فمینیسم را به زبان ساده نوشته. شاید فرق فمینیست واقعی از فمینیست‌نماهای نان به نرخ روز خور وعاشقان شهرت این‌روز‌ها تشخیص بدید.جدا که این‌روزا تو ایران آدم از بعضی حرف‌های هم‌جنساش خجالت می‌کشه. فمینیسم مخفی زیر عبای حاج‌آقا کروبی و زیر چادر حاج‌خانم کروبی دیگه آخرین مدلشه:)چی شد که بعضی‌ها معین رو(تا بازنده شد) ول کردند و به کروبی(به زعم اونا برگ برنده‌ی آینده) چسبیدن؟ کروبی واقعا می‌تونه حافظ منافع ما باشه؟کروبی از نظر طبقاتی به چه طبقه‌ای تعلق داره؟
-